همایون شجریان، هوایِ تازه برای موسیقیِ ایران

همایونِ شجریان و گروه کوچکی متشکل از سهراب پورناظری، حسین رضایی‌نیا و همایون نصیری در ادامه‌ی تورهای گسترده‌ی کنسرتِ «آیینه‌ها» در شهرهایِ ایران، اجراهایِ مختلفی نیز در شهرهای اروپا داشتند و به مناسبتِ یکی از این اجراها در سوئد، دعوتِ گروهی از دانشجویانِ ایرانی را برای شرکت در یک جلسه‌ی پرسش و پاسخ پذیرفتند. فرصتی بسیار مغتنم، که باعث شد همایون شجریان در محیطی آرام و بی‌دغدغه به طرحِ دیدگاه‌هایش بپردازد و به سؤالات پاسخ دهد.

من که خود در این جلسه حضور داشتم، از شنیدنِ صحبت‌های همایون لذت بردم و در مجموع به تصویری مثبت و امیدوارانه برایِ آینده‌ی موسیقیِ ایران دل بستم و با خود فکر کردم اگر همایون نماینده‌ای از طرز فکر موسیقی‌دانانِ جوان‌ باشد، و این نگاه در میانِ اهالیِ جوانِ موسیقیِ ایران باب شود، می‌شود از هم‌اکنون نسیمِ خنکِ هوایی تازه را حس کرد و حتی چشم به راهِ تغییراتِ بزرگ‌تر و به روزآوری‌هایِ تحسین‌برانگیزتر بست.

اما دلایلِ من چیست و چرا من صحبت‌های همایون را به منزله‌ی بهاری در نظر گرفتم که امیدوارم گل‌هایش را به سرشاخه‌های خزان‌زده‌ی موسیقی‌ِ ایرانی بنشاند؟ در میانِ صحبت‌های تکنیکی و نکاتِ خاصِ موسیقی، آن‌چه گوشِ جانِ مرا نواخت، ادب، متانت، اخلاق‌گرایی و صمیمیتی بود که در همایون و دیگر هنرمندانِ گروه دیدم. به نظر من، یکی از معضلاتِ بزرگِ موسیقیِ ما (و شاید هنرِ ما، فرهنگِ ما، فکرِ ما)، پیش از این‌که مباحثِ فنی و محدودیت‌های دست و پا گیر سنت و تکنیک باشد، اخلاقِ ما و چگونگیِ برخورد و زیستِ ما با دیگران است. از این رو من از دیدنِ این گروهِ‌ جوان و شنیدنِ صحبت‌هایشان خوشحال شدم.

عکس تزیینی است

همایون به شخصی، گروهی، و طرز فکری خاص، توهین نکرد، تخریب نکرد، انگ نزد. و این خودش به تنهایی برای ما ایرانی‌ها که گوشمان آشنا به تخریب و دست‌انداختنِ دیگران است نکته‌ی چشم‌گیری است. همایون از آرزوهایش گفت، از ایده‌های خودش گفت، بارها و بارها از بزرگان و دیگر هنرمندان با نهایتِ احترام نام برد و از اهدافش صحبت کرد. صمیمی بود و با همه شوخی می‌کرد، به گروهش بسیار احترام می‌گذاشت و مراقب بود که همه از احترام و توجه‌ِ کافی برخوردار شوند. این‌ها مایه‌ی دلگرمی است.

به نظر من، این روحیه (یا بهتر بگویم، نبودِ این روحیه)، دقیقاً همان نقطه‌ای است که تلاش های ما را بی‌نتیجه می‌گذارد. سرمان به کارِ خودمان نیست، و به جایِ این‌که از خودمان بگوییم و به خودمان فکر کنیم، در اندیشه‌ی کمرنگ‌ کردنِ دیگرانیم. به جایِ این‌که به سؤال‌ جواب بدهیم، سؤال می‌تراشیم، و به جایِ این‌که دستِ یاری به سویِ هم دراز کنیم، مشت‌هامان را به هم نشان می‌دهیم.

دومین دلیلی که باعثِ نگاهِ مثبتِ من شد، گفته‌های همایون راجع به دیدگاهش و اهدافش بود (که بعداً با دیدنِ خود کنسرت، درکِ بهتری پیدا کردم و به زودی درباره‌اش خواهم نوشت). همایون گفت که زمانه عوض شده است، هیچ چیزِ ما مثل پانصد سال یا سیصد سال یا حتی صد سالِ گذشته‌مان نیست، و چه اصراری است که موسیقی‌مان را مثل چند صد سال پیش به زور حفظ کنیم؟ از طرفِ دیگر، گفت که هیچ دلیلی نمی‌بیند که بخواهد با زور و به شکلی مصنوعی، دست به شکستنِ چارچوب‌ها بزند و یک جور نوآوریِ زوری بکند. در عوض، توضیح داد که خود را چون پرنده‌ای سبکبال می‌بیند که بال نمی‌زند و خود را به دستِ باد سپرده است. نه زور می‌زند که تندتر از باد حرکت کند، و نه با فشار می‌خواهد خلافِ مسیرِ باد برود. او ادامه داد که چنین حسی، یعنی صادق بودن با خویش، یعنی هر زمان حس کنیم که دلمان تغییری می‌خواهد، آن تغییر را اجرا کنیم، نه که از ترسِ محیط و انتقادها مرتب جلویِ خودمان را بگیریم. اما نیازی هم نیست که وقتی میل به تغییری در خود حس نمی‌کنیم به شکلی مصنوعی سعی کنیم سنت‌شکنی کنیم.

به نظر من، این ایده بسیار منطقی و پسندیده است و فکری است که می‌تواند منجر به تغییراتِ مثبتی در اجراها و ارائه‌های آینده‌ی همایون بشود.

از گرفتاری های نوشیدن چای با خدا

دریکی از نظرسنجی های برنامه سالی تاک که در میان دوستداران ابی در صفحه ی فیس بوک مطرح شده است، هفده هزار نفر شرکت کرده اند و بیشتر از ده هزار نفر، آهنگ "خدا با ماست" را به عنوان ضعیف ترین آهنگ در کارنامه چهل سال خوانندگی ایشان انتخاب کرده اند. چگونه ممکن است ترانه ای که اسلوب و سیاق تازه ای دارد و با چنین جهان بینی شاعرانه ای سروده می شود، تا این حد در میان شنودگانش مهجور بماند؟

این آهنگ را بشنوید

آهنگساز: شوبرت آواکیان | ترانه سرا: افشین مقدم | خواننده : ابی

شناخت ساختارهای هنری، ارتباطی با سلیقه های شخصی ندارد و تنها با قوه ی ادراک و تحلیل قابل ارزیابی است. هر چقدر یک هنر پیچیده تر عرضه شود، به آگاهی بیشتری برای باز کردن گره ها و رمزهای آن نیاز خواهد بود. اما جالب آن است که "خدا با ماست" کلام خیلی پیچیده ای هم ندارد، آن هم برای هوادارانی که به لطف صدای ابی، با زبان پر استعاره و رمزگونه ی جنتی عطایی و اردلان سرافراز آشنا هستند.

ترانه اینگونه شروع می شود: "من این روزا یه حال دیگه ای دارم؛ همیشه، هیچ وقت، اینطور نبودم/ همیشه نیمه ی خالی رو می دیدم، به فکر نیمه های پر نبودم".

یک ذهن کلاسیک، از حشو بودن عبارت "یه حال دیگه ای" یا کنار هم بودن دو قید متناقض"همیشه، هیچ وقت" ایراد می گیرد. اما زیبایی این شعر همین جاست که با شکستن شالوده ی کلاسیک، به دنبال نزدیک کردن زبان ترانه، به محاوره بوده است. شما می توانید این تکرر و تعدد استفاده از این اصطلاحات را در گفتارهای روزانه ی خودتان بشمارید.

در ادامه، شعر بین همین نیمه های خالی و پر تقسیم می شود. نیمه های خالی از نگاه شاعر، دور نگاه داشتن خدا از زندگی و جستجوی او سوی قبله است. در نیمه ی خالی زندگی، آفت به مزرعه می زند و آدم ها بیکار و بی پول می شوند.

مزرعه می تواند نشانی از یک سرزمین باشد، که با هجوم بیگانه و بلاهای جورواجور اشغال شده است. بدبیاری ها دست از سر مزرعه بر نمی دارند. در همان روزهاست که باران ها هم سیل می شوند و آسیاب از پایه ویران می شود.

اما در همین احوال که انگار تکیه گاهی برای احساس امنیت وجود ندارد، کیفیت شیرین و جذاب نیمه های پر زندگی آشکار می شود. نیمه هایی که با جاری کردن خدا در زندگی شکل می بندند. درک "نحن اقرب اليه من حبل الوريد" خیلی هم سخت نیست. همین نزدیکی ها، خیلی درها هستند که می توان زد و جواب شنید. می شود لباس عصر معراج پولاد را تازه کرد. می توان به جای آنکه به دنبال خانه ی خدا بود، خدا را به خانه آورد. آن وقت بی آنکه هراسی از بادهای پاییزی وجود داشته باشد؛ می توان به مزرعه رونق تازه ای بخشید و آسیاب را از نو، آباد کرد.

می دانید که در قالب ترانه ها و اشعار، این گوش است که تکلیف شعر را تعیین می کند. در واقع سالهاست که ما به عادت شنیداری، آلوده ی ضربآهنگ و قافیه، برای ساختار اشعار و از روی عادت به مضامین عاشقانه، دربند وصال و فراق برای محتوای آن هستیم. این اتفاق که هزار سال است در شعر فارسی تکرار می شود، با آنکه سبب آفرینش شاهکارهای ادبیات فارسی گشته ، اما شعر دیروز را ملقب و متهم به تک مضمونی کرده است. شاعر امروز اما، باید مضامین تازه تری بیابد، دربند قافیه نباشد و با مکاشفه ی چشم هایش که می توانند زیباترین قاب ها را بسازند، بسراید.

در این ترانه، دو تصویر چشم نواز را می شود دید. یکی نوشیدن چای با خدا. که البته در شعر فارسی سابقه دارد. در یکی از آفرینش های کم نظیر حسین پناهی، چای نوشیدن با خدا، جایگاهی تا حد رسالت دارد: و رسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا انجا چشم در چشم خدای خویش نوش جان کنیم.

و تصویر دیگر، روزهای بد مزرعه است. شاید ندیده باشیند که وقتی ملخ ها به مزرعه ای هجوم می برند، چاره ی دفع آنها، آتش زدن مزرعه است. و تصور کنید که در این ماتم سرا، چطور می شود عشق را از یاد نبرد و شانه بر موهای آن "تو" کشید.

می بینید که عشق همچنان در ساختار ترانه جاری ست، اما کوشش شده تا با میل به تغییر در بیان، از زبانی غیر مرسوم و تا حدی به دور از ساختارهای شعر کلاسیک استفاده شود.

اما راستش، حالا که به پشت سر نگاه میکنم، می بینم که هزار سال شعر فارسی، در سرزمینی که گرفتار تعدد شاعران و حجم فراوان کتاب های نظم بوده، هیچ تاثیری بر بالا بردن قوه ادراک عمومی نداشته است و سالهای سال ترانه سازی با مضمون سرراست و آشکار عاشقانه، شنوندگان را به اعتیاد کشانده است.

"خدا با ماست" در هیچ حالتی، ترانه ی ضعیفی نیست. گوش هایی که نمی توانند آن را از دیگر ترانه هایی که با صدای خواننده ی محبوبشان شنیده اند، ممتازش کنند؛ ناشنوا هستند. شنیده اید که یک مسافر، به راننده ی اتوبوس می گفت که برای کی رانندگی میکنی؟! اینها همه خوابند. آقای ابی عزیز، برای کی میخوانی، اینها که کرند.

 

پی نوشت:

·         برای درک ویرانی حمله ملخ ها به مزرعه، فیلم روزهای بهشت از ترنس مالیک را ببینید.

·         صورت بغرنج قضیه آنجاست که انتخاب های ناآگاهانه و از سر هیجان همراه با نگرش کوتاه بین، و بدون استفاده از استعدادهای قوه ادراک، البته در نظرسنجی سالیتاک، بی خطرست، اما همین قوه ی انتخاب در جهت گیری های کلان سیاسی ویرانگر خواهد بود.

 

شجریان هم زیر زمینی شد

ادامه نوشته

هوری لار . حسن زیرک

ادامه نوشته

از میان شوشتری ها

ادامه نوشته

عشق در دل ماند و یار از دست رفت (به یاد مشکاتیان)

ادامه نوشته

شکری با شکایت (درباره اطلاعیه استاد شجریان)

ادامه نوشته

شما چه فکر می کنید ؟

ادامه نوشته

برادرهای عاشق را صدا کن

ادامه نوشته

غم نامه ای می خوانم تا رفیق راه دور و شب درازم باشد

ادامه نوشته

با دوستان دل آواز : هنر شنیدن موسیقی

ادامه نوشته

سفره سین ِ شجریانی ها

سفره سین ِ شجریانی ها

سیصد و شصت و پنج آفتاب دیگر دمید و غروب کرد و اکنون بهار ۸۸ است که پیش روی ماست و آنچه که گذشت سالی بود همچو سال های دگر؛ سالی سراسر اشک و لبخند؛ اما اتفاقات هنری که در طول آن رخ داد، سال ۸۷ را متفاوت تر از سال های دگر نمود و سال پربار و خاطره انگیزی را برای اهالی موسیقی بخصوص شجریانی ها رقم زد.

ادامه نوشته

علیرضا افتخاری و سقوط آزاد

"به همان اندازه که یک بقال ، کاسبی را دوست دارد ، یک هنرمند از معامله بیزار است". این جمله ی بالزاک ، نویسنده ی فرانسوی ، چقدر می تواند به حقیقت روز هنر و مناسبات اقتصادی آن ، در چند دهه ی اخیر شبیه باشد ؟ واقعیت آن است که نگرش اقتصادی و بازاردوست به هنر و به طور ملموس تر به موسیقی ، جز لاینفک و مهم تر انتشار آثار هنری شده است . از چند دهه ی پیش ، نگرش موسیقی به عنوان یک صنعت تحت تاثیر معاملات مالی و بازار جهانی ، پا گرفته است و به دنبال آن سعی شده تا به اشکالی کمتر آزموده شده ، بیشتر میدان داده شود . در همین راستا ، موسیقی های ترکیبی ، تلفیقی و فیوژن و ... بیشتر از پیش دیده شدند . نگرش صنعتی به موسیقی ، تغییراتی را در ضبط ، اجرا و انتشار آثار موسیقی پدید آورد . دستگاههای الکترونیکی ، سینتی سایزرها و سمپل های صوتی ، به تدریج ، جای نوازنده ها را پر کردند و صنعت موسیقی ، نقش نوازنده را روز به روز کم رنگتر کرد و کوشید تا اجرای طبیعی موسیقی توسط نوازنده را ،- که تا پیش از آن جز لاینفک موسیقی بود -، کنار بنهد . سرعت تولید آلبوم های موسیقی ، به میزان چشمگیری رشد یافت و دیگر لازم نبود تا تولید یک اثر موسیقی ، روزها و ماهها طول بکشد .

پ . ن : چند دقیقه از ترانه هایی از عیلرضا افتخاری را که بی ارتباط با مقاله نیستند ، بشنوید :

ادامه نوشته

یلدا 1387

تا چند شب پیش، وقتی به یلدا فکر می کردم، با خود می گفتم که اتفاقی تکراری و قدیمی و معمولی است و بعید است که بندهای دلم با سرانگشت آمدنش بلرزند. اما امروز، آن بندها لرزیدند...

نمی دانم، چگونه است که آمدن یلدا همیشه برایم غریب بوده است. فکر می کنم، بیش از هر چیز به تاریخ کهن آن، و تاریخ کهن خاکی که در آن می زیم، و تاریخ کهن نامی که برای خاک زیستنگاهم برگزیده ام، می اندیشم، و قطار افسوس هاست که حالم را دگرگون می کند...

افسوس از اینکه چرا ما دیگر هیچ روزی برای خود نداریم، و از انبوه روزهای غم و شادی که داشتیم تنها همین یلدا و نوروز و دو سه روز دیگر مانده است. افسوس از این که در کدامین پله بودیم و در کدامین پله هستیم، افسوس از این که آیا با این پای لنگ اندیشه که ما داریم و با این جامه ی کهنی که بر تن کرده ایم، می توانیم پله ها را دو تا یکی برویم و به رفتگان برسیم یا خیر. و هزار افسوس دیگر ...

بی هندوانه ها

سخن کوتاه، غزلی از سعدی را به همسر مهربانم آرزو تقدیم می کنم (که تشویق های مکررش تن نیمه جان دل آواز را می رود که دوباره زنده کند)، و همین را دستمایه قرار می دهم که آمدن این شب لطیف سیاه را که سیاهی اش نه از سر بدطینتی، که از سر یکرنگی اش است، به همه ی شما عزیزان که همیشه - واقعن همیشه - همراه دل آواز بوده اید و با دل تنگ من دلتنگی کرده اید شادباش می گویم.

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟
طاقت بار فراق، این همه ایامم نیست؟

خالی از ذکر تو عضوی؟ ، چه حکایت باشد...
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن
بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

 شب نشینی تان شاد، و عشق تان دراز باد. یادی هم از خاطرات گذشته بکنیم:
یلدای 1385 در دل آواز
یلدای 1386 - شب انار - در دل‌آواز

این یادداشت را هم حتما بخوانید

پی نوشت:
نقدی که بر لطفی نوشتم را فراموش نکنید. بعد از مدت‌ها، دستمایه‌ی خوبی برای همفکری اهالی موسیقی می‌تواند باشد. شدیداً به اظهار نظر محتاجیم!!!

الطاف لطفی، پاپ، و صد قدم به عقب برای موسیقی ایران

دیباچه:

در ایران، و در میان ما ایرانی‌ها، فرهنگ نقد و نقادی به آن معنای «کریتیکا»ی فرنگی‌ها (و نه به معنایمحمدرضا لطفی زخم‌زبان و کینه‌ورزی ما فارسی‌زبان‌ها) نه جاافتاده است و نه گویا قرار است حالا حالاها جا بیافتد. گرچه روشن‌تر از آفتاب است که ایران‌زمین دیرینه‌ای بس شکوهمند در ادبیات، تعلیم و پرورش روحانی و معنوی دارد، اما باید پذیرفت که این فرهنگ و تمدن نیز هم‌چون سایر محصولات بشری، آمیخته با اشتباه و خطا است. مصرع مشهور «هنر نزد ایرانیان و است و بس...» خود نشانگر روحیه‌ی یک‌ جانبه‌نگری و نقدناپذیری ما ایرانی‌ها در طول تاریخ است.

تمام این دشواری‌ها صد چندان می‌شود وقتی که کسی تصمیم می‌گیرد شخص یا اشخاص مشهور و پرطرفداری را به رزمگاه نقد و استدلال بکشد. این‌جاست که خیل هواداران به احساسی‌شدن هرچه بیشتر فضا کمک می‌کنند و دستانی سرشار از تعصب و خالی از همدردی و شنوایی، گلوی ناقد را می‌فشارند که یا نوک تیز نقد را از محبوب ما بگردان، و یا روزگارت را گونه‌ای خواهیم ساخت از آن گونه که «افتد و دانی...».

باری، این نوشتار گرچه با نقد استاد محمدرضا لطفی شروع می‌کند، اما هدفش فراتر از این مفهوم است. لذا دو خواهش از خوانندگان دارم، یکی این‌که مقدمه‌ای که راجع به نقد نوشتم را چند بار دیگر بخوانند، و سرآغازی که راجع به احساسم به استاد لطفی در ادامه می‌نویسم را نیز با دقت از نظر بگذرانند تا قانع شوند که «من نه آن رندم که‌ترک شاهد و ساغر کنم...»، و استاد لطفی از بسیاری از بسیاران بیشتر دوست دارم، و زخمه‌های جانسوزی که بر تار می‌زند را بر تار وجود خود حس می‌کنم، و آرامشی عجیب در همراهی‌اش با استاد شجریان پیدا می‌کنم، و حرفی اگر می‌زنم، صرفاً «با صدای بلند فکر کردن» است، یعنی آن‌چه در ذهنم می‌گذرد را کمی بلندتر می‌گویم تا شما هم بشنوید، چرا که «چاره‌ی درد مرا باید این داد کند...» خواهش دوم این است که بزرگی استاد لطفی و گستاخی نقد بر ایشان، موجب نشود که از مطالعه‌ی ادامه مقاله باز بمانید و گفته‌ی من را نصفه دریافت کنید و دلایل و استدلال‌ها را کم‌اهمیت تصور کنید، فقط به این دلیل که علیه شخصیتی بزرگ اقامه شده‌اند.

سپاس.
ا

ین مقاله را به طور کامل می توانید اینجا مطالعه کنید.

 

سپاس ...

بعد از مدت ها، امروز دقایقی فرصت پیدا کردم تا سری به وبلاگ بزنم، که ناگهان با پیام های تبریک مواجه شدم! خدایا! چه تبریکی؟ داستان چیست؟ ماجرا چیست؟ کدام نظرسنجی؟

وظیفه ی خود می دانم که از همه ی شما دوستانی که در نظرسنجی انتخاب برترین وبلاگهابه وبلاگ دل آواز رای داده اید سپاسگزاری کنم. گرچه زبان من کوتاه است و جایگاه یاری و همدلی شما دوستان بلند، و زبان قاصر من توان عرضه ی سپاسی به بلندای نیکی شما را ندارد.

به حق گفته اند که هر انسان دو گونه دوست دارد، دوستانی که می شناسند و دوستانی که نمی شناسند، و باز به حق گفته اند که این دوستان نادیده و ناشناخته، دوستانی واقعی تر و همراه تر هستند. از همین جا به همه ی شما دوستان نادیده و ناشناخته می گویم: صدای دوستی تان را شنیدم، در حافظه ی قلبم سپردم، و ممنونم.

گر چه این آرزو را پیشتر نیز چندباری بر زبان آورده بودم، اما چه کنم که آرزویم است و دوباره هم می گویم که: امیدوارم به زودی زود (خیلی زود! شاید همین چند روز) وبلاگ را به روز کنم. امیدوارم ... هنوز ناامید نشده ام که بخواهم دست بکشم.

پس نوشت:
به دوست خوبم سهندسلطاندوست در وبلاگ همایون شجریان نیز تبریک می گویم. جوان است و تازه نفس ... و از کهولت ما راحت سبقت می گیرد...

تبلیغات ناجوانمردانه در بلاگفا/ حراج عمر یک انسان، تا کی؟

درست به‌خاطر ندارم که چند روز پیش بود که داشتم یکی از وبلاگ‌های بلاگفا را می‌دیدم که ناگهان چشم‌ام به تبلیغ کنار صفحه افتاد. از همان تبلیغ‌هایی که بلاگفا روی وبلاگ‌ها نشان می‌دهد. بیایید اوّل با هم نگاهی به این تبلیغ بیندازیم. تصویر زیر را ببینید:

می‌توانید حدس بزنید که چه حالی شدم؟ با کنجکاوی روی تبلیغ کلیک کردم. می‌خواستم بدانم که این ناجوانمردانی که اقدام به فروش و حتی تبلیغات کل تلاش‌های یک هنرمند بزرگ در طی چند دهه کرده‌اند، چه قیمتی بر روی پیشنهاد خودشان گذاشته‌اند. دیدم که کل مجموعه را به قیمت 5200 تومان می‌فروشند...

ادامه ی این یادداشت من را در وبسایت شجریانی ها بخوانید. می توانید در همین وبلاگ نظرات خود را مطرح کنید و یا نظرتان را در شجریانی ها بنویسید.

دائره المعارف کوچک شجریان: تصورات و حقایق


دیباچه:

من کمی بیش از پنج سال است که در مورد استاد محمدرضا شجریان می‌نویسم. در سال ۱۳۸۲ که شجریان پس از سال‌ها _ و به‌خاطر حمایت و همدلی با زلزله‌زدگان ۵/۱۰/۸۲ _ تصمیم‌ گرفته بود دوباره در ایران کنسرت برگزار کند، او به‌شدت مورد هجوم طیف رنگارنگی از تبلیغات تخریبی قرار گرفت. داستان،‌ ساده بود. کسی یا کسانی بودند که در خیال خودشان دلخوش به این بودند که شجریان صدایش را در سرزمین مادری بلند نخواهد کرد و چشمی و دلی متوجه او نخواهد شد، و غباری بر لوح شهرت پوشالی آنها نخواهد نشست. اما تصمیم ناگهانی شجریان و سپس استقبال بی‌نظیر و فراتر از حد تصور مردم علاقه‌مند که حتی از خارج از ایران برای کنسرت شجریان به ایران سفر کردند، شعله‌های نرم و نازک حسد را به آتش‌های بلند و سوزان بدل کرد. در ‌آن زمان بود که من اولین نوشته‌ام را با عنوان «دفاع از همه‌ی خوبی» در دو قسمت در اینترنت منتشر کردم و بدین‌ترتیب رسماً شروع به نوشتن وبلاگ مستقل خودم (دل‌آواز) کردم.

هرگز دور از فضای موسیقی کشورم نبوده‌ام و هرگز با اهالی این فضا ناآشنا نیستم. سال‌هاست که شب‌ها و روزهایم را در چنین فضایی سپری کرده‌ام. سال‌هاست که شاهد شیرینی‌ها و تلخی‌ها بوده‌ام و با تحقیرها و تجلیل‌ها خو کرده‌ام. چه شب‌ها که جدل‌های لفظی بالا می‌گرفت و خیس عرق و غرق خستگی، با چشم خود طلوع صبح را دیدم، و چه روزها که در تلخی یک نقد نامنصفانه و یک تخریب ناجوانمردانه که یک ناجوانمرد با روشی ناجوانمردانه به چاپ رسانده بود، روزم تلخ شد. چه بسیار تخریب‌ها که با نام نقد به سر و روی خوبانی که می‌شناختم کوفتند و چه بسیار تشویق‌ها که از خوبانی همچون شما که هم‌اکنون این سطرها را می‌خوانید، شنیدم و خستگی‌هایم زایل شد. چه بسیار که دلم برای شجریان تپید و همچنان بر همان عقیده‌ی پیشین خود هستم که شجریان موسیقی ایرانی را به شکلی کاملاً هنری و پخته و به‌دور از ابتذال و سطحی‌نگری رایج در میان هنر مردم‌پسند ما _ که متأسفانه ریشه‌دار هم هست _ و در نهایت زیبایی عرضه می‌کند. هوش و فراست و ذوق و روان زلال او، دُر و گوهر می‌پرورد. و خوب شاید شما دوست داشته باشید چند دقیقه از وقت گران‌بهایتان را به این اختصاص بدهید که نظرات «کاملاً شخصی» من را بخوانید.

وقتی که دوستان «شجریانی»ام از من خواستند که برای «شجریانی‌ها» و مشخصاً برای پرونده‌ی کنسرت‌های جدید استاد، مطلبی بنویسم، مدت‌ها فکر کردم؛ و حاصل آن، همین نوشتاری است که می‌خوانید. در این یادداشت، کوشش کرده‌ام که برخی از رایج‌ترین و اصلی‌ترین اشتباهات و کج‌فهمی‌هایی که در مورد شجریان وجود دارد و بعضاً اینجا و آنجا ‌آن‌ها را می‌شنویم، ابتدا شرح، و سپس تحلیل کنم و با مروری به اساسی‌ترین وجوه زندگی هنری و شخصی شجریان پس از گذشت ۶۸ سال از عمر پرارزش او، بار دیگر زوایای شخصیت این هنرمند اسطوره‌ای معاصر را بکاوم.

۱. تصورات نادرست

     ۱-۱. صدا، معیار ارزش هنری:

بسیاری از کسانی که نام شجریان به گوش‌شان خورده است، به اشتباه می‌پندارند که شجریان، شجریان است فقط به‌خاطر «صدای خوش». در واقع فکر می‌کنند که بن‌مایه‌ی شجریان و زیربنای حضور و شهرت او، فقط صدای اوست. چه بسیار کسانی که دیده‌ام فقط نام شجریان را شنیده‌اند و یک بار هم صدایش را نشنیده‌اند، و وقتی برای اولین بار صدای او را می‌شنوند، می‌گویند که صدای فلانی و فلانی بسیار گرم‌تر و خوش‌تر از صدای شجریان است. این دوستان ما، جنس صدا و تونالیته‌‌ی حنجره‌ و سایر ویژگی‌های فیزیکی صدا را مبنایی برای مقایسه‌ی هنرمندان و تعیین هنری بودن یا نبودن آثار آنان قرار داده‌اند. من حتی دیده‌ام کسی را که می‌گفت صدای رضا صادقی از صدای شجریان قشنگ‌تر است! آیا به‌راستی چنین قیاسی صحیح است؟ من شخصاً پاسخم به این سؤال منفی است.

موسیقی، پدیده‌یی است که از کنار هم چیدن چندین جزء پدید می‌آید. یک ملودی خوب،‌هارمونی خوب، سازبندی مناسب، سرعت مناسب، و احیاناً چنانچه قرار است موسیقی‌یی با کلام باشد، یک شعر خوب، و صدایی که شعر را بخواند، به علاوه‌ی فاکتورهایی دیگر مجموعاً یک اثر موسیقایی را می‌سازند. چنانچه ذره‌بین تحلیل خود را بر موسیقی ایرانی متمرکز کنیم، برخی از این عناصر کمرنگ‌تر و برخی دیگر پررنگ‌تر می‌شوند. بدین معنی که چون موسیقی ایرانی بر پایه‌ی پیوند جدانشدنی تاریخی‌اش با شعر، و بر پایه‌ی رکن اصلی‌اش یعنی ساز و آواز ساخته می‌شود، لذا عناصر‌هارمونی و پلی‌فونی اهمیت خود را تا حدی از دست می‌دهند و در عوض عنصر «شعر» و «کلام» اهمیت دو چندانی می‌یابد. به‌نظر من، این بسیار بسیار مهم است که آوازخوان، چه شعری را برای آوازش برمی‌گزیند و چه پیامی را درون‌مایه و دست‌مایه‌ی کار هنری‌اش قرار می‌دهد و این قطعاً باید به‌عنوان یکی از معیارهای رتبه‌بندی آثار هنری شناخته شود. این که کسی صدایی خوش داشته باشد، دقیقاً مثل این است که یک نفر در ریاضیات استعداد خوبی دارد. آیا این عامل به‌تنهایی کافی است تا ما شخص را یک دانشمند مردم‌دوست و خلاق و مفید برای زمانه‌ی خود بنامیم؟ مسلماً خیر، بلکه باید دید فرد از آن استعدادی که دارد چگونه و در چه راهی استفاده می‌کند. چه بسا از استعداد ریاضی خود در جهت انجام محاسبات پیچیده‌یی که برای ساختن مهیب‌ترین بمب‌ها و نابودی انسان‌های بی‌گناه لازم است، استفاده کند. صدای خوش داشتن، یک دارایی مادرزادی است که خود فرد هیچ دخالتی در آن ندارد. فرد هرگز نمی‌تواند در ساختار فیزیکی حنجره‌ی خود و تارهای صوتی‌اش تغییر ایجاد کند،‌ بلکه صدای او از بدو تولد با او می‌آید. اما به‌نظر من، مهم است که ببینیم فرد از صدایی که دارد چگونه استفاده می‌کند و در چه جهتی و با چه روشی آن را به‌کار می‌بندد. یک ظرف نقره‌‌ی بسیار گران‌بها و زیبا، اگر حاوی مواد مخدر باشد، چه ارزشی دارد؟ و در عوض یک ظرف ساده و مناسب که حاوی سیب‌های سرخ تازه است، روح انسان را می‌نوازد. ظرف به تنهایی مهم نیست،‌ بلکه باید دید از آن ظرف در جهت حمل چه مظروفی استفاده می‌شود.

موسیقی اصیل ایرانی، در طول تاریخ پرفراز و نشیب خود، مانند هر موسیقی دیگری،‌ گاهی به ابتذال آلوده شده است. ابتذال، سطحی‌نگری،‌ترویج احساسات‌ عوام‌پسندانه (پوپولیستی) و گرایش به سمت‌ترانه‌هایی که از لحاظ ادبی نه تنها ساده، بلکه غلط هستند و کمترین ارزش ادبی و مفهومی ندارند؛ برخی از آفات هر موسیقی به‌حساب می‌آید. در این بین، شجریان فقط به‌خاطر صدایش شجریان نیست. ما،‌ شجریان را غیر از صدای خوش و آوای دلنشین، به‌خاطر ذهنیت او و برداشت او از هنر موسیقی، به‌خاطر نوع نگاهش به موسیقی ایران، به‌خاطر پیام‌ها و مفاهیمی که انتخاب می‌کند تا در موسیقی‌اش بگنجاند،‌ به‌خاطر اشعار بلندپایه و زیبایی که برمی‌گزیند تا مفاهیم موردنظرش را به ما انتقال دهد، و به‌خاطر سلوک اجتماعی و رفتار متعهدانه و مؤدبانه، و تیزهوشی و فراست‌اش دوست داریم. من شخصاً، بخش عمده‌یی از علاقه‌ام به شجریان، به‌سبب روح بلند اوست. به‌سبب این قدرت درونی اوست که هرگز خود را و آوازش را و هنرش را به «ابتذال» نیالود و دامن هنر را از بی‌هنری پاک نگاه داشت. به‌قول خود شجریان: «ما راضی نشدیم که هر جایی کار کنیم».

شجریان خود در آخرین مصاحبه‌اش که چند روز پیش در ماهنامه‌ی «فرهنگ‌وآهنگ» منتشر شده است، در مورد جوان‌ترها می‌گوید: «جوان‌ها هم در شرایطی هستند که همه چیز وجود دارد، همه چیز را دیده و شنیده و تجربه کرده‌اند. به‌هر حال به کارهای قدیمی دسترسی دارند و همه چیز را دارند می‌بینند و گوش می‌کنند. این چیزها ذهن‌شان را باز می‌کند. به‌شرطی که تحت تأثیر پیشنهادهای غلط شرکت‌های نوار و سی‌دی پرکنی که می‌گویند ریتمیک باشد، چه داشته باشد و چه نداشته باشد، دف داشته باشد، و از این پیشنهادهای بیخودی قرار نگیرند و کاری که لازم است را انجام دهند... باید دید چه‌قدر می‌توانند خودشان را نگه دارند... این مهم است،‌ همان کاری که نظیر ماها کردیم. اجاره‌خانه نداشتیم بدهیم؛ ولی هر جا هم نمی‌رفتیم کار کنیم...»

این که کسی صدایی خوش داشته باشد و این یگانه دارایی او باشد، به هیچ وجه دلیل ارزشمندی آوازی که می‌خواند نیست. متأسفانه و به غلط، این تفکر در میان جوانان و بدنه‌ی جامعه‌ی ما رواج پیدا کرده است که آن‌گاه یک آواز شنیدنی و زیباست که خواننده‌اش صدایی خوش دارد. بله، شکی نیست که صدای خوش آوازخوان یکی از شرط‌های زیبایی آواز است، اما فقط یکی از شرط‌هاست و نه همه‌ی آنها. به‌قول اهالی منطق، شرط لازم است ولی کافی نیست. یعنی برای زیبایی آواز «لازم» است که صدا هم زیبا باشد؛‌ اما «کافی» نیست. چه دلیل دارد که وقتی کسی با صدایی گرم و زیبا آواز خواند، ما آن آواز را زیبا بنامیم؟ آیا برایمان مهم نیست که چه چیزی را می‌خواند؟ چه پیامی را منتقل می‌کند؟ و چه دلتنگی و درد و دلی را می‌خواهد با ما در میان بگذارد؟ امیدوارم این نگرش غلط به موسیقی با کلام (که در میان سایر ژانرهای موسیقی و مثلاً موسیقی پاپ هم وجود دارد) به زودی تصحیح شود.

     ۲-۱. شعر، مفهوم یا نامفهوم:

بسیار شنیده‌ام، و این ادعایی است که زیاد تکرار می‌شود، که «وقتی شجریان می‌خواند، ما هیچ‌چیز نمی‌فهمیم». سپس از همین جمله‌ این‌طور نتیجه می‌گیرند که شجریان شعر را درست و شفاف نمی‌خواند و ما متوجه نمی‌شویم که او چه می‌گوید. بسیار مایلم که این بحث را بدون هیچ تعصبی و صرفاً با استدلال پیش ببرم. استدلال خود را این‌گونه شروع می‌کنم که اگر از بیشتر دوست‌داران شجریان بپرسید، یکی از چیزهایی که در مورد شجریان بسیار دوست دارند و حتماً به آن اشاره می‌کنند، این است که شجریان شعر را در نهایت زیبایی درک می‌کند و بسیار بسیار زیبا هم ادا می‌کند. یعنی بیان او صحیح و زیباست و معنا را می‌رساند. پس ما با دو گزاره مواجه هستیم:

الف- شجریان شعر را نامفهوم می‌خواند.
ب- شجریان شعر را بسیار زیبا می‌خواند و مفهوم آن را می‌رساند.

کاملاً واضح است که این دو گزاره متناقض هستند و نمی‌توانند هر دو با هم صحیح باشند. من خودم از کسانی هستم که به گزاره‌ی «ب» رأی می‌دهم. در طول سال‌ها، بسیار پرس‌وجو کردم و بسیار فکر کردم و افراد مختلف با نظریات مختلف را تحلیل کردم تا ببینم این تناقض چگونه است و از کجا می‌آید. اگر بخواهم خلاصه و جان کلام را بگویم، این است که موسیقی شجریان یک موسیقی متعالی است و اشعاری که انتخاب می‌کند اشعاری سنگین و عمیق هستند که نیازمند آشنایی ذهنی شنونده با این فضا و این نوع ادبیات و علاقه‌ی ذاتی او به چنین غزلیات و اشعاری است و بدون این‌ آشنایی، اساساً فهم این‌گونه شعرها (حتی اگر دکلمه هم شوند)‌ برای فرد امکان‌پذیر نیست. در واقع اینجا، مسئله، اصلاً مسئله‌ی آواز نیست. مسئله‌ی فهم شعر است. بگذارید همین‌جا یک مثال روشن و رک بزنم: کسی که در ۲۵ سالگی هیچ شعری جز اشعار خانم مریم حیدرزاده را نشنیده است، چگونه انتظار دارد که فلان غزل دشوار سعدی یا حافظ را در کمترین زمان درک کند؟! این مشکل به‌نظر من اصلاً ربطی به شجریان ندارد،‌ بلکه مشکل بزرگی است که گریبان جامعه‌ی جوان ما را گرفته است. این حقیقتی است که جوانان هم‌سن و سال من _ با کمال تأسف _ از فضای ادبیات و هنر بومی خودشان بسیار دور هستند. در این میان، علاقه نیز بسیار مهم است. وقتی کسی به ادبیات پارسی علاقه‌یی ندارد و دلش با شنیدن یک غزل زیبای عاشقانه از سعدی به جوش نمی‌آید، نباید انتظار داشته باشد که آواز این غزل را درک کند و پی به زیبایی‌های آواز هم ببرد؛ این امری غیرممکن است. آواز،‌ شکلی پیچیده‌تر از خوانش معمولی شعر است. وقتی کسی یک شعر را به‌صورت روخوانی و ساده‌خوانی هم درک نمی‌کند و حتی نمی‌تواند روخوانی کند،‌ چطور انتظار دارد که معنای آن را وقتی به‌صورت آواز بیان می‌شود، در کسری از زمان دریافت کند؟ این مشکل،‌ به عدم انس و آشنایی شنونده با ادبیات فارسی و ناآشنایی گوش او به کلام شاعران فارسی و اوج و فرودهای شعر فارسی و زیر و زبرهای ادبیات برمی‌گردد. نمی‌شود که یک عده بگویند شجریان شعر را نامفهوم می‌خواند و یک عده در همان حال از شعرخوانی شجریان اوج لذت را ببرند!

این مسئله البته مسئله‌یی بسیار ریشه‌دارتر از این حرف‌هاست. وقتی در دوران دبیرستان، به‌جای این‌که از روی یک غزل بخوانند؛ فقط به ذکر معانی چند کلمه و برخی آرایه‌های ادبی ‌آن (که نکات کنکوری هستند) بسنده می‌کنند، انتظاری بهتر از این نمی‌توان داشت. من خودم بارها شاهد این بوده‌ام که وقتی کسی را ماه‌ها در معرض شنیدن آواز شجریان قرار دادم و قبل از هر آواز شعرهای ‌آواز را به‌صورت مکتوب به دستش دادم که بخواند،‌ بعد از مدتی رفته‌رفته خودش به‌تنهایی تمام آوازها را متوجه می‌شود. و این نیست مگر به‌خاطر اینکه گوشش به ادبیات و شعر فارسی عادت می‌کند و روانش با جمله‌بندی‌های غزل آشنا می‌شود.

     ۳-۱. غم یا شادی، مسئله این است:

بسیاری از کسانی که من با آن‌ها در مورد شجریان صحبت کرده‌ام، دلیل عدم گرایش‌شان را به موسیقی شجریان، غمگین بودن آن می‌دانند. خود این افراد می‌گویند: «حوصله‌سربر». این مسئله نیز یکی دیگر از آفت‌هایی است که هم‌اکنون دامن‌گیر موسیقی ما شده است. به‌قول بزرگی، مردم امروزه به‌دنبال محصولات هنری‌یی هستند که «ساده‌فهم» و «ساده‌هضم» باشند و در کمترین زمان (به محض شنیدن یا دیدن) معنا و مفهوم آن را درک کنند و نیازی به فکر کردن و وقت گذاشتن برای اندیشیدن در مورد آن نباشد. این مسئله نه تنها در موسیقی، بلکه در سینمای ما هم اتفاق افتاده است و اقبال عمومی با فیلم‌هایی است که ساده‌فهم باشند و به‌محض دیده شدن، درک شوند. در موسیقی نیز متأسفانه دور، دور موسیقی‌هایی است که به‌محض شنیدن، درک شوند و طعم ساده و سطحی معنای آن‌ها زود زیر زبان بیاید. من معتقدم اینجا مسئله، مسئله‌ی غمگین یا شاد بودن یک موسیقی نیست؛ چرا که موسیقی ایرانی و چیزی که شجریان هم ارائه می‌کند،‌ بخش‌های شاد هم دارد، چهارمضراب هم دارد، تصنیف هم دارد، بخش‌های ریتمیک هم دارد. اما مسئله این است که متأسفانه این دوستان ما در کار تحقیق خود منصف نیستند و حتی یک بار این اندازه همت نکرده‌اند که یکی از آلبوم‌های شجریان را از اول تا آخر گوش کنند و بعد نظر بدهند. همان ۳ دقیقه‌ی اول را شنیده‌اند و حکم را صادر کرده‌اند. یعنی ظرف تفکر ما این قدر کوچک شده است که ظرفیت نداریم بیش از ۳ دقیقه به مغز خود فشار بیاوریم و موسیقی را که می‌شنویم، تجزیه و تحلیل کنیم؟! به‌هر حال برخی موسیقی‌ها،‌ برخی فیلم‌ها، برخی رقص‌ها، برخی تابلوها، و ... هستند که ذهن باید مدام آن‌ها را تجزیه و تحلیل کند. موسیقی شجریان را وقتی می‌شنوید، این‌گونه نیست که بتوانید با آن بخوابید، یا غذا بخورید، یا مجله ورق بزنید، یا اتاق را جمع و جور کنید. وقتی می‌خواهید از آواز شجریان لذت ببرید،‌ باید سر تا پا گوش باشید، دقیق گوش بدهید و مرتباً به چیزی که می‌شنوید فکر کنید و آن را حلاجی کنید تا رفته‌رفته مثل آدامسی که شیرینی‌اش بعد از چند دقیقه در دهان پخش می‌شود، شیرینی آن را درک کنید. و متأسفانه امروزه این‌گونه موسیقی‌ها هر چه بیشتر از عوام (و به زبان امروزی‌ها: مخاطب عام) فاصله می‌گیرد، مخاطبان خاص خود را ـ هر چند محدود ـ حفظ می‌کنند.

در واقع، به جای غم و شادی باید مسئله‌ی «دشواری فهم» را نشاند. بدیهی است که وقتی کسی در‌ترانه‌یی می‌گوید: «من و این همه خوشبختی، محاله محاله» یا «خوشگلا باید برقصن» این مفهوم در همان ثانیه‌ی اول که شنیده می‌شود، درک هم می‌شود (شنیدن = درک) یعنی هر فارسی‌زبانی،‌ با هر سوادی، با هر میزان تحصیلاتی، و با هر نگرشی، سریعاً آن را می‌فهمد. اما مصرعی مثل این: «هر گلی نو که در جهان آید، ما به عشقش هزار دستانیم...» یا «تنگ‌چشمان نظر به میوه کنند، ما تماشاکنان بستانیم...» از فرمول «شنیدن = درک» پیروی نمی‌کند و چنانچه فرد سال‌ها در فضای ادبیات فارسی تنفس نکرده باشد،‌ لازم است که کمی وقت بگذارد، تأمل کند و با اندیشه راه به شیرینی درون آن بیابد.

در پایان این ۳ فراز، و در ادامه‌ی این یادداشت، برخی وجوه متمایز و نقاط قوت شخصیت هنری شجریان را (از نظر خویش) مرور می‌کنم.

۲. ویژگی‌های ممتاز

     ۱-۲. انتخاب شعر:

در قسمت ۱-۱ این یادداشت در مورد نقش و اهمیت شعر، پیام و مفهوم موسیقی صحبت کردم. شجریان به شعرگزینی شهره است. وقتی آلبوم جدیدی از شجریان منتشر می‌شود، یا در کنسرتی از شجریان نشسته‌ام، من شخصاً لحظه‌ها را می‌شمارم تا شجریان لب از لب بگشاید و ببینم این بار چه شعری می‌خواند و چه گلی از بوستان خوش‌بوی ادب برایم چیده است. به‌حقیقت باید اعتراف کنم که شجریان کار گزینش اشعار را به‌زیبایی هر چه تمام‌تر و با تیزهوشی، دقت و شناخت و تسلط بالا انجام می‌دهد و حظ معنوی فراوانی از این رهگذر نصیب شنوندگان‌اش می‌کند. یکی از نقاط قوت اصلی کارهای شجریان،‌ شعرهای بدیع، ناشنیده یا مورد غفلت واقع شده، پرمعنا و مناسب زمانه است. شجریان گاهی ما را با شعرهای جدیدی که تا کنون نشنیده‌ایم آشنا می‌کند، و گاهی زیباترین شعرهایی را که قبلاً شنیده بودیم ولی از یادشان برده‌ایم و در کنج حافظه خاک می‌خورند‌، دوباره از گنجه‌های فراموشی بیرون می‌آورد و گرد و خاک آن‌ها را می‌گیرد و تازگی و طراوت همیشگی آنها را به یاد ما می‌اندازد. شعرهایی که شجریان بر‌می‌گزیند، همواره بر دل نشیننده،‌ زیبا و پرمعنا بوده‌اند. به‌خصوص شجریان استعداد عجیبی در گزینش شعرهای زیبای یک شاعر خاص دارد. آخرین باری که این کار را کرد در آلبوم «غوغای عشقبازان» (۱۳۸۶) بود که دست‌چینی زیبا از غزل‌های عاشقانه‌ی سعدی را ارائه کرد. در بحث انتخاب شعر، غیر از معنا و مفهوم و خود شعر، گزینش شعر برای یک دستگاه و گوشه‌ی خاص هم حائز اهمیت است که در این باره در مورد شجریان شاید هیچ نیازی به توضیح بیشتر نباشد.

     ۲-۲. بیان شعر:

به‌نظر من (که ادبیات در نظرم مهم است) بیان صحیح شعر حتی از انتخاب آن هم مهم‌تر است. در اینجا منظور از بیان شعر، قطعاً روخوانی صحیح آن نیست. بلکه منظور، استفاده از ابزارهای زبانی همچون تکیه و فشار است. همان‌طور که می‌دانید، یکی از ارکانی که در زبان شفاهی وجود دارد و زنده و پویا است ولی در زبان مکتوب نه، چیزی است که در انگلیسی به آن استرس (Stress) و در فارسی، تکیه می‌گویند. تکیه، گاهی معنای یک شعر را به‌کلی عوض می‌کند و گاهی یک شعر را کاملاً نامفهوم می‌کند. شجریان، نشان داده است که شعر فارسی را به‌خوبی موسیقی ایرانی می‌شناسد و شعر را به بهترین و زیباترین شکل، ادا (بیان) می‌کند و اوج لذت را به شنونده‌ی آگاه و شعرشناس می‌دهد. شجریان بارها من را متوجه اشتباهی که در خواندن شعر داشته‌ام، کرده است و گاهی نیز معنای یک بیت را چنان جاودانه در ذهنم ثبت کرده که هرگز از من جدا نشده است.

     ۳-۲. تواضع در اجرا:

بر خلاف آن چیزی که برخی تصور می‌کنند، شجریان یکی از متواضع‌ترین آوازخوان‌های ما روی صحنه است. شجریان در یک کنسرت یا آلبوم، به تنها چیزی که فکر می‌کند، زیبا و صحیح خواندن است. فقط به این فکر می‌کند که چگونه آوازی بی‌نقص، حرفه‌ای، تکنیکی و زیبا ارائه دهد. او هرگز در اجراهایش خود را به رخ نمی‌کشد. هرگز سعی نمی‌کند که ۸۰ درصد یک کنسرت را به خودش اختصاص دهد و مرتب خودش و صدایش را به رخ بکشد. شجریان هرگز سعی نکرده است و نمی‌کند که با تحریر (چهچهه)های بلند و طولانی و نمایشی، موجب تحریک حضار و گرفتن تشویق‌های مداوم از آن‌ها شود. شجریان هرگز به این کار معروف نبوده است که مثلاً فلان ثانیه پشت سر هم تحریر زد. این در حالی است که سایر کسانی که گاهی نام‌هایشان در سطح نام شجریان مطرح می‌شود تماماً نه تنها این کار را کرده‌اند و می‌کنند‌،‌ بلکه گویا علاقه‌ی زیادی هم به چنین قیافه گرفتن‌ها و به رخ کشیدن‌هایی دارند. شجریان به‌زیبایی دریافته است که موسیقی‌ترکیبی‌ست از صدا و سکوت، اوج و فرود، زیر و بم. او می‌داند که زیبایی یک آواز به این است که هم اوج داشته باشد هم فرود، هم زیر باشد هم بم، هم سکوت داشته باشد هم صدا. او اصلاً به اینکه همیشه اوج بخواند و همیشه در پرده‌های بالا بخواند تا خودش را به رخ بکشد، اعتقاد ندارد و اصلاً اعتقاد ندارد که اوج‌خوانی و تحریرهای متوالی نشانه‌ی برتری کسی است. بلکه او به مناسب‌خوانی و استفاده از تمام توانایی‌های حنجره به بهترین شکل معتقد است. در مصاحبه‌ی اخیرش با مجله‌ی فرهنگ‌وآهنگ در پاسخ سؤالی،‌ می‌گوید: «در آواز ما، مسئله‌ی تحریر و امثالهم چیز خاصی است که در هیچ جای دنیا مثل آن وجود ندارد. با آن چیزهایی که در آواز کلاسیک اروپایی می‌بینید، فرق دارد. این هم می‌تواند برای خودش کلاسیک باشد ولی تا کنون اتفاق نیفتاده است...» این جملات به‌خوبی نشان‌دهنده‌ی نوع نگاه شجریان به آواز ایرانی و تحریر آن است. نگاهی علمی و دقیق که نمی‌خواهد از تحریر به شکلی ابزاری برای به رخ کشیدن مداوم خود استفاده کند.

     ۴-۲. نگاه علمی و اصیل:

شجریان بارها اشاره کرده است و در آخرین مصاحبه‌اش با روزنامه‌ی «اعتماد» نیز با صراحت بیشتری تأکید کرده که میان «سنت» و «اصالت» فرق می‌گذارد و هرگز راه نوآوری را بسته نمی‌داند. او حتی با تندی در برابر کسانی که صحبت از پای‌بندی به سنت‌ها می‌کنند، ایستاد و گفت که سنت،‌ لزوماً چیز خوبی نیست. ممکن است پیشینیان شما کاری را در صدها سال پیش به شکلی انجام می‌داده‌‌اند؛ این سنت است، چه دلیلی دارد که حتماً ارزشمند باشد؟ او همواره معتقد است که بین ریشه‌دار بودن و اصیل بودن و تکرار بی‌کم و کاست سنت‌ها،‌ باید تفاوت گذاشت و البته او خودش همواره یکی از نوآوران این عرصه بوده است؛ چه در زمینه‌ی تخصصی آواز خودش، و چه حتی در حاشیه‌های کنسرت همچون فروش اینترنتی بلیت و چاپ بروشور و انتشار دی‌وی‌دی. شجریان خوشبختانه به موسیقی ایرانی نگاهی علمی و دقیق دارد و با شناخت و مطالعه صحبت می‌کند. چیزی که متأسفانه از ابتدا در میان بسیاری از خوانندگان ما نبوده است و بسیاری از خوانندگان مشهور ما، ساده‌ترین اصطلاحات موسیقی را نمی‌شناسند و کمترین مطالعات علمی در مورد آواز و موسیقی آوازی ندارند.

     ۵-۲. تکنیک بی‌نظیر:

این مورد که مورد تصدیق دوست و دشمن است، خوشبختانه بی‌نیاز از توضیح و تفسیر است. شجریان، در حال حاضر به‌عنوان پرچم‌دار موسیقی کلاسیک ایران و آواز اصیل ایرانی، بر قله‌های رفیع تکنیک و مهارت ایستاده است و به‌نظر بسیاری از اهالی فن، شاید برترین آوازخوانی باشد که موسیقی ایرانی در طول تاریخ از این لحاظ به خود دیده است. تکنیک فوق‌العاده‌ی شجریان و مهارت بی‌نظیرش بر فنون صدا، آوازهایش را به محصولاتی پیچیده، جذاب و چندلایه تبدیل می‌کند. حتی یک تحریر ساده‌ی شجریان هم هرگز دچار تکرار نت‌های متوالی نمی‌شود و خود ملودی‌یی زیبا خلق می‌کند. این تکنیک فوق‌العاده به شجریان این امکان را داده است که زیبایی‌های شعر و زیبایی‌های موسیقی را به شکلی صد چندان در آوازش نشان دهد. شجریان یک تکنیک فوق‌العاده را در ضمن مصاحبه‌هایش در مورد آموزش آواز، برای اولین بار با نام «صداسازی» مطرح کرد. شجریان معتقد است که پیش از آنکه کار آموزش ردیف‌ها به هنرجوی آواز شروع شود، باید با او تکنیک‌های صداسازی را کار کرد.

کسانی‌که با کلاس‌های ‌آواز و آموزشگاه‌های موسیقی آشنایی دارند، می‌دانند که در همان جلسات اول، استاد درآمد ماهور را شروع می‌کند و نوار ضبط‌شده را به دست هنرجو می‌دهد تا هنرجو یک هفته عیناً از روی آن تمرین کند و هفته‌ی بعد درس پس دهد و این روند ادامه پیدا می‌کند. شجریان معتقد است که پیش از همه‌ی این کارها،‌ باید روی حنجره صداسازی کرد. یعنی باید به فرد آموزش داد تا یاد بگیرد که اصلا‌ً صدایش را چطور تولید کند، از کجای حنجره‌اش صدا در بیاورد، و به کجا ختم کند. این دقیقاً کاری است که در سایر هنرها مثلاً‌ تئاتر نیز به شکلی دیگر سال‌ها بود که جریان داشت. شجریان معتقد است که اول باید به هنرجو آموزش دهیم که مثلاً الان صدایت را از پایین حنجره در بیاور، الان از داخل سینه، و... و پس از آموزش همه‌ی این تکنیک‌هاست که تازه باید با این حنجره‌ی تکنیکی، ردیف‌های موسیقی ایرانی را کار کنیم.

تکنیک شجریان در مدولاسیون‌ها و ورود و خروج‌هایش میان دستگاه‌ها و گوشه‌های آواز، تکنیک بی‌نظیرش در صداسازی حنجره‌اش، تکنیک فوق‌العاده بالای او در تلفیق شعر و آواز و... از او تکنیکی‌ترین آوازخوان موسیقی ایران را ساخته است.

     ۶-۲. احساس:

احساس غمگین و سوزنده‌یی که در صدای شجریان هست،‌ دل را به‌راحتی موم در دستان ‌آواز او قرار می‌دهد. این البته شاید برداشتی شخصی و سلیقه‌ای باشد، اما من خودم با سوز نهان صدای شجریان، کاملاً یکی می‌شوم. در طول این سال‌ها که موج تقلید از شجریان به راه افتاده است و همه می‌کوشند تا مثل شجریان بخوانند، بسیار صدا (از نام‌های معروف و غیرمعروف) شنیده‌ام که سعی کرده‌اند در صدایشان، احساساتی همچون پختگی، غم، شادی و... را بگنجانند؛ اما هیچ‌کدام به دل من ننشست. چرا؟ چون هیچ‌کدام را واقعی نیافتم، یا به‌شدت اغراق می‌کنند و یا به‌گونه‌یی است که کاملاً مشخص است از دل بر نیامده. از دل باید بر بیاید تا بر دل بنشیند. صادقانه باید باشد...

     ۷-۲. همراهی و احترام به مردم:

اعتراض به ابتذال بی‌رویه در تلویزیون در سال ۱۳۵۶ و مکتوب کردن آن، اعتراض به وضعیت برخورد با موسیقی در کنسرت همایون (۱۳۸۷) که شجریان گفت: «تا زبان فارسی هست، موسیقی این زبان هست»، اجرای هشت کنسرت افتخاری برای مردم جنوب شهر تهران در سال ۱۳۷۰، اجرای کنسرت برای کمک به زلزله‌زدگان منجیل و رودبار و احداث مدرسه‌یی در رودبار، اجرای کنسرت برای کمک به زلزله‌زدگان بم، اجرای طرح باغ هنر بم، اعتراض به وضعیت برخورد با موسیقی ایرانی در کنفرانس‌های خارج از کشور، و ... همگی گوشه‌هایی و قطره‌هایی از روحیه‌ و سلیقه‌ی اجتماعی شجریان هستند. با هم بخش‌هایی از پیام او به مردم جنوب شهر تهران را در کنسرت‌های افتخاری‌اش برای آنها می‌خوانیم:

«مادران بزرگوار و پدران ارجمند، خواهران و برادران و نوجوانان مهربان، من همیشه شور بی‌پایانی داشتم که در چنین شب‌هایی، نگه در نگاه شما نازنینان، با زبان معنوی آوا و نوا، به راز و نیاز و درددل بنشینم تا به بانگ چنگ بگویم آن حکایت‌ها که از نهفتن‌شان دیگ سینه می‌زد جوش... من در بسیاری از کشورهای جهان کنسرت‌هایی برگزار کرده‌ام، ولی خدای بزرگ و دل‌های پرمهر شما گواه باد که هرگز شور و حال چنین شب‌هایی را نداشته‌ام و بی‌گمان این حال، بازتاب فروغ دل‌های شماست در من. چرا؟ چون تاریخ زنده‌ترین گواه گویایی‌ست که همیشه جوانمردان و عیاران و جانبازان از میان شما برخاسته‌اند...»

توضیح:

این مطلب را برای دومین ویژه نامه ی سایت شجریانی ها نوشتم که به عنوان اولین مقاله ی این ویژه نامه منتشر شده است. 

تصویر جلد دومین ویژه نامه ی شجریانی ها - جلد از سهند سلطاندوست

به دلیل بلند بودن مقاله ، خواهشمندم ابتدا آن را کامل مطالعه نمایید و سپس به نوشتن نظرات خود اقدام کنید، با سپاس.

بر اساس اطلاعیه‌ی سایت شرکت فرهنگی هنری دل‌آواز، پس از پیگیری‌های فراوان در ساعات پایانی امشب (۱۳ مهر ۸۷) موافقت‌های لازم با اجرای کنسرت انجام گردید و بر این اساس بلیت‌فروشی برای کنسرت استاد محمدرضا ‌شجریان و گروه شهناز ساعت ۱۰ صبح روز دوشنبه ۱۵ مهرماه از طریق سامانه‌ی فروش بلیت انجام خواهد شد.

در این اطلاعیه اشاره شده است با توجه به زمان باقی‌مانده تا اولین شب اجرا مهلت پرداخت بهای بلیت‌ها فقط  تا ساعت ۲۱:۳۰ دوشنبه ۱۵ مهرماه بوده و پس از آن کسانی‌که بهای بلیت خود را پرداخت ننموده باشند رزرو بلیت آن‌ها لغو شده و در دور دوم فروش بلیت ساعت 22 دوشنبه 1۵ مهر بار دیگر در اختیار دیگر علاقه‌مندان قرار خواهد گرفت.

مهلت پرداخت دور دوم فروش بلیت تا ساعت ۹:۳۰ روز سه‌شنبه ۱۶ مهرماه خواهد بود.

 کنسرت استاد محمدرضا شجریان و گروه شهناز روزهای ۱۸، ۱۹، ۲۱ و ۲۲ مهرماه سال جاری در تالار کشور برگزار خواهد شد.

پرکاری های اخیر استاد شجریان: امید چندین هزار بنی آدم!


استاد شجریان به طرز قابل تأملی پرکار شده است. طی سال گذشته و به طور ویژه طی ماه (ماه‌های) گذشته ایشان به طور واقعی به یکه‌تازی در عرصه‌ی موسیقی ملی تبدیل شده‌اند که گویی به تنهایی وظیفه‌ی حفظ و حراست و‌ترویج این موسیقی را بر عهده دارند. گرچه همواره از استاد شجریان به عنوان «پرچم‌دار» و «یکه‌تاز» و «یگانه مدافع» آواز ایرانی نام برده شده است، اما فعالیت‌های اخیر ایشان تا حدی سینه به سینه‌ی ازخودگذشتگی و تعهد وجدانی می‌زند و نشانگر عمق پای‌بندی او به موسیقی‌ای است که متاسفانه و با هزارها افسوس، کالبد کم‌جانش (اگر نگویم بی‌جان) به سختی نفس می‌کشد.

ویژگی فعالیت‌های اخیر استاد شجریان این است که مثال قدیمی «پرمایه‌ی بی‌ادعا» را به ذهن می‌آورد. سکوت رسانه‌ای...

ادامه ی این یادداشت من را در وبسایت شجریانی ها بخوانید و نظراتتان را در میان بگذارید...

بحران موسیقی نسل امروز: ترانه های سیاه

چه بگویم که دل‌افسردگی‌ات
از میان برخیزد؟

نفس گرم گوزن کوهی،
چه تواند کرد؟
سردی برف شبانگاهان را،
که پرافشانده به دشت و دامن؟

محمدرضا شفیعی کدکنی
از زبان برگ

1)
برای این‌که بفهمی بیشتر ترانه‌هایی که در سال‌های اخیر سروده، خوانده و ضبط می‌شوند به سمت سیاه بودن و «ضد عشق» بودن می‌روند، نیازی به بررسی همه‌جانبه و آمارگیری نیست. به خصوص در این سال اخیر و ماه‌های اخیر هجوم همه‌جانبه‌ی خواننده‌هایی که دو سه سالی است بر سر زبان‌ها افتاده‌اند به سمت این ترانه‌ها باورنکردنی و عجیب و غریب است. در شهر یک تاکسی یا ماشین شخصی پیدا نمی‌کنی که ضبط آن روشن نباشد و چیزی از ناسزا و فحش و لعنت نثار معشوق نکند. دعوت به اتمام رابطه، لعن و نفرین معشوق، تهدید به انتقام‌گیری، تشویق و تهییج عاشق برای انتقام از معشوق، انواع و اقسام فحش‌ها و کلمات ناپسند به معشوق و ... از جمله مفاهیم همیشگی و اصلی این ترانه‌های سیاه هستند. اکثر جوانان نیز به سمت این ترانه‌ها متمایل شده‌اند و تا حدی که من دیده‌ام معمولاً بهترین ترانه‌ای که دوست دارند و مدام گوش می‌کنند یکی از همین نوع ترانه‌هاست.

2)
لعن و نفرین به عشق و توهین و ناسزاگویی به معشوق با آموزه‌های اصلی ادبیات (فارسی، جهانی) و معیارهای روان سالم انسانی هماهنگ نیست. خاصه ادبیات فارسی که گنجینه‌هایش پر از ابیاتی این چنینی است: (از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبد دوار بماند) . (عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش / تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام) . (عشق دردانه و من غواص و دریا میکده ... ) . (عشق است که در جانت هر کیفیت انگیزد / از تاب و تب رومی تا حیرت فارابی ) . ‌( عاشق شو ار نه روزی، کار جهان سرآید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی) . (سعدیا نامتناسب حیوانی باشد / هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست ) . (ای عشق همه بهانه از توست / من خامشم این ترانه از توست / این بانگ بلند صبحگاهی / وان زمزمه‌ی شبانه از توست ) . ( از در درآمدی و من از خود به در شدم ...) و ...

از دیدگاه روان‌شناسی انسان هرگز به طور پیش‌ فرض و بدون هیچ تجربه‌ی تلخی، شروع به لعن و نفرین معشوق نمی‌کند. (مگر این‌که تجربه‌ای تلخ و یا دیدگاهی غیرمتناسب و افراطی/تفریطی وجود داشته باشد) در ضمن در هیچ‌کدام از داستان‌های ادبی و روایت‌های ماندگار، عاشق به یک کرشمه‌ی معشوق شروع به فحش  و ناسزا نکرده است. سعدی می‌گوید: (به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق ...) . در جای دیگر: (وانکه در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش ... ) . (جفای یار پری‌چهره عاشقانه بکش / که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند.).

3)
پس این همه هیاهو و شهرت و رواج و هوادار چیست که این ترانه‌ها دارند؟

4)
فیلسوف نامدار تحلیل زبانی، لودویگ ویتگنشتاین، در یکی از معروف‌ترین جملات خود می‌گوید: "اکثر نزاع‌ها به خاطر عدم تعریف دقیق معنای واژگان برپا می‌شود. اگر آدمی واژه‌ها را دقیق و شفاف تعریف می‌کرد، از بسیاری از این نزاع‌ها به دو بود." (نقل به مضمون، نقل از حافظه، امکان تفاوت با اصل جمله وجود دارد.) به نظرم این مورد خاص یکی از مواردی است که این جمله به شدت توضیح دهنده‌ی وضع موجود است.

آیا تمام این هیاهوها به این خاطر به پا نشده است که واژه‌ی «عشق» را بد و اشتباه معنی کرده‌اند؟ بله من هم قبول دارم که اگر لبخندی که دختری در یکی از راهروهای یک پاساژ به پسری می‌زند و نگاه تند پسر که از فرق سر تا نوک پای دختر را برانداز می‌کند و جنبش سریع و ظریفی که دختر به اندامش می‌دهد «عشق» است، آن‌گاه وقتی این دختر شماره‌ی موبایل پسر دیگری را در پارک می‌گیرد و به او زنگ می‌ِزند و پسر اولی متوجه می‌شود، می‌تواند بگوید: «برو بمیر که بی تو دنیا بهتره!!!»

نظر شما چیست؟ در مورد هر کدام از بند‌های 1 تا 4 چند دقیقه فکر کنید و نظر مثبت، منفی و یا متفاوت خود را با همه‌ي دوستان خود در میان بگذارید. منتظریم ...

یادآوری: کلیه‌ي نظراتی که عاری از فحش و ناسزا و توهین به اشخاص حقیقی و حقوقی که ربطی به مطلب مربوطه ندارند باشند و صرفا با هدف ارائه‌ی نظرات نویسنده‌اش و در چارچوب مطلب مربوطه نوشته شده باشند در وبلاگ دل‌‌آواز مجال انتشار و بازخوانی دارند و این مطلب هیچ ربطی به نظر موافق یا مخالف نویسنده ی نظر ندارد. ما از انتقادها بیش از تاییدها خوشنود می شویم.

نغمه های کهن ایران

در آن روزها که باربد و نکیسا با نواهای پهلوی و ترانه‌های خسروانی در و دیوار کاخ خسروان را در امواجدو قرن سکوت - مرحوم دکتر زرین کوب لطف و ذوق فرو می‌گرفتند، زبان تازی (عربی) در کام فرمانروایان صحرا از ریگ‌های تفته‌ی بیابان نیز خشک‌تر و بی‌حاصل‌تر بود. در سراسر آن بیابان‌های فراخ بی‌پایان اگر نغمه‌ای طنین می‌افکند، سرود جنگ و غارت و نوای رهزنی و مردم‌کشی بود. نه پندی و حکمتی بر زبان قوم جاری بود و نه شوری و مهری از لبهایشان می‌تراوید. شعرشان توصیف پشک (مدفوع) شتر بود و خطبه‌شان تحریض به جنگ.

به خلاف ایران که زبان آن سراسر معنی و حکمت بود. اندرزنامه‌های لطیف و سخنان دلپذیر داشت. کتاب‌های دینی و سرودهای آسمانی زمزمه می‌نمودند. داستان‌های شیرین از پادشاهان گذشته در خداینامه‌ها می‌سروددندو هر طبقه را خطی و زبانی جداگانه بود. سرودهای لطیف و سخنان زیبا را ارجی و بهایی بود.... وجود شعر و سرود در ایران پیش از اسلام از وجود شعر جاهلی عرب محقق تر (مستدل تر) است. شهرت و آوازه‌ی خنیاگران و نغمه‌پردازان مشهوری مانند باربد و نکیسا حکایت از وجود شعر در زبان پهلوی دارد. ... زبان ایران در ‌آن زمان گذشته از شعر، آثار فلسفی و علمی نیز داشت.

زبان این قوم زبان شعر و ادب و زبان ذوق و خرد بود. با این همه این قوم، «که به صد زبان سخن می‌گفتند» وقتی با اعراب مسلمان روبرو گشتند «آیا چه شنیدند که خاموش شدند؟»

متن بالا برگرفته از سطرهای آغازین بخش چهارم از کتاب «دو قرن سکوت» است. دو قرن سکوت تحقیقی تاریخی از مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب است و مربوط به اوضاع و احوال ایران در دو قرن اول اسلام می‌باشد. عنوان فصل چهارم این کتاب «زبان گمشده» و سرتیتر آغازینی که این جمله‌ها را از آن ذکر کردم «نغمه‌های کهن» است. مرجع من کتاب دو قرن سکوت، دکتر عبدالحسین زرین کوب، انتشارات سخن، چاپ نوزدهم 1384 (چاپ اول 1330)، تیراژ 11000 نسخه با 372 صفحه و قیمت 4500 تومان است.

شجریان فقط ربنا نیست

1)
تلویزیون را که روشن کردم تازه اخبار ساعت 2 بعدازظهر شروع شده بود. مجری در همان کلام اول، آغاز ماه رمضان را تبریک گفت و مثل تمام سال‌های گذشته (دهه‌های گذشته!) صدای استاد شجریان و ربنای ماندنی و زیبای او پخش شد تا تلویزیون بار دیگر به عنوان تنها سمبلی که بوی رمضان را ناگاه در مشام جان مردم ایران زنده می‌کند از آن استفاده کرده باشد. ربنا در طول این اخبار یکی دو بار دیگر و به بهانه‌های مختلف و با تصویر‌های مختلف دیگر نیز پخش شد و باز مثل سال‌های گذشته (دهه‌های گذشته!) از تنها کسی که نامی برده نشد و ذکری نرفت، استاد شجریان بود.

2)
برای خود من این بیشتر شبیه یک لطیفه یا یک خبر شوک‌آور غیرقابل باور بود. واقعا دشوار است که درک کنیم شجریان از نظر مدیران و گردانندگان بخش موسیقی و فرهنگ کشور، کجاست و چه جایگاهی دارد. از یک سو، می‌بینیم که متاسفانه هنوز باور نشده است که محمدرضا شجریان به عنوان استاد اول آواز دستگاهی ایرانی و به عنوان یک هنرمند ملی (که نشان‌های بسیاری نیز به عنوان چهره‌ی ملی دریافت کرده است و آخرین آن‌ها مدال نوشین بود که طی روزهای گذشته به او اهدا شد) که در کار و هنر خود تنها به تعالی انسان می‌اندیشد و احساس و ادراک پاک و عمیق انسانی را در کارش نشان می‌دهد باید ارج نهاده شود، و از دیگر سو می‌بینیم که هنوز بانگ مؤذن رمضان بلند نشده، ربنای شجریان به تسخیر کانال‌های تلویزیونی آمده است. از یک سو می‌بینیم که برای کسی مهم نیست که شجریان از او انتقاد کند و پس از سال‌ها که کاسه‌ی صبرش از بی‌برنامگی‌ها و دشواری‌های کنسرت در ایران لبریز شد و لب به گلایه گشود، جوابی نیامد که نیامد، و از دیگر سو، بانگ ربنایش چونان بانگی مقدس و ارزشمند رواج دارد و ارج نهاده می‌شود. آیا وقت آن نیست که اولا به همه‌ی مردم ایران بگوییم که صدایی که ربنا را می‌خواند، محمدرضا شجریان است تا همه‌ی ‌آن‌ها بتوانند قضاوت بهتری بکنند و شناخت بهتری به دست بیاورند، و ثانیا باور کنیم که همین صداست که «مرغ سحر» را نیز می‌خواند و از «غوغای عشق‌بازان»، «فریاد» به میان می‌آورد؟

3)
استاد شجریان چند سالی است که گویا خط بطلانی بر گلایه‌های گذشته‌ی خویش از شرایط برگزاری کنسرت در ایران کشیده است و اقلا در یکی دو سال گذشته، با شدت و پشتکار و ممارست اقدام به برگزاری کنسرت‌هایی زیبا و پرشکوه در ایران کرده است. کنسرت همنوا با بم در زمستان 1382 و پس از ‌آن کنسرت ساز خاموش و سرود مهر در 1384 و دگر بار کنسرت تهران و نیز اصفهان غوغای عشق‌بازان در 1386 و مجددا و با وجود بیماری کنسرتی دیگر با گروه شهناز در  1387. به همه‌ی این‌ها اضافه کنید یک دو چین کنسرت در آمریکا و اروپا و ... این برنامه‌ها نوید این را می‌داد که استاد سرحال و زنده‌ دل است و تصمیمش را گرفته است تا بیشتر برای مردمش بخواند. حتی شنیده شد که تلاش‌هایی شده است تا کنسرت‌ها در دیگر شهرستان‌ها نیز برگزار شود. اما اتفاقی که در کنسرت همایون افتاد و در اقدامی بی‌نظیر و بی‌سابقه، حضور شجریان روی صحنه و دست گرفتن میکروفن و انتقاد از سیاست‌های کشور، شاید گل جوان امید ما را پرپر کند ...

4)
این‌که این روزها در کشور ما برق می‌رود چیز غریبی نیست. همه‌ی ما هم عادت کرده‌ایم و فعلا با همین شرایط زندگی می‌کنیم. اما اینکه‌ در دو شب (شب‌های 2 و 4) کنسرت همایون شجریان برق قطع شود و در یک شب نیز علی‌رغم همه‌ی تذکرات و نامه‌نگاری‌ها با مسئولان سالن، برق اضطراری سالن صحیح و به موقع عمل نکند و پس از هماهنگی‌های کتبی و شفاهی به عمل آمده مجددا در شب 4 نیز برق قطع شود، استاد را به سخن آورد. شجریان گفت «کساني که فکر مي کنند مي توانند جلوي اين برنامه ها و اين جمع شدن ها را بگيرند، سخت در اشتباهند. تا زماني که زبان فارسي هست، موسيقي فارسي هم هست و هيچ کس نمي تواند جلوي زبان و موسيقي ما را بگيرد.»

 5)
واقعا وقت این است که همه‌ی کسانی که زیر لب به شجریان و موسیقی او و کلیت موسیقی ناسزا می‌گویند،‌ بدانند ربنایی که دوستش دارند را شجریان خوانده است (و علی‌رغم همه‌ی تلاش‌های صدا و سیما هنوز که هنوز است حتی یک رقیب کوچک و ضعیف نیز نتوانسته است پیدا کند و حتی یک قطعه نیز به چنین درخششی دست نیافته است که چنین حسی را در مردم بیدار کند) و واقعا وقت این است که باور کنیم و باور کنند: «شجریان، فقط ربنا را نخوانده است.

اگر او را دوست داریم، همه‌ی آوازهایش را دوست بداریم...»

مرتبط:

چون دوست دشمن است

با دوستان دل آواز . شازده کوچولو

آنچه که میخوانید ، نوشته ایست از خانم ژینا . دوستی دل آوازی ،  که احساساتش را درباره همایون شجریان ، به رشته تحریر درآورده است . پوستر طراحی شده برای کنسرت "گروه دستان و همایون شجریان" و چند تصویر همراه نیز ، حاصل زحمت این دوست گرامی ست . ایشان را به خاطر نوشته شان ، سپاس میگوییم و بار دیگر ، یادآور میشویم که دل آواز ، میکوشد تا خانه و پایگاهی باشد برای هنرمندان ، هنرپروران و هنردوستان . و دریچه ای برای آنچه که دل تنگشان میخواهد بگوید .

پوستری برای کنسرت همایون شجریان و گروه دستان

پوستر در سایز بزرگتر


متن زير گزيده اي از دفتر خاطرات روزانه ي من است. دفتر خاطراتي كه با خاطرات تلخ و شيرين به سرعت پر مي شود و هر سال جاي خودش را به برگ هاي تا نخورده ي سال نامه اي دگر مي سپارد. اين دفتر و دفتر ها يادگار روزهاي تلخ و شيرين ماست و صفحه هاي آن محرم  ناگفته هايمان...

 بي شك به رشته ي تحرير درآوردن احساساتمان ، آن گونه كه بايد ، كار آساني نيست . اما به مناسبت اولين كنسرت مستقل شاهزاده ي موسيقي در ايران ، گوشه اي از اين خاطرات
را رو مي كنم و با صراحت اقرار مي كنم كه در دنيايي اين چنين ناملايم ، تنها طنين آواز اوست كه مرا به ادامه ي راه دلگرم مي كند.  او كه با گلبانگ صدايش روح مرا به پرواز درآورد و مرا به اختركي برد كه هيچ گاه نرفته و نديده بودم.

آري به گمانم او نيز ، يك شازده كوچولوست

...

چشم باز مي كنم. چه مي ديدم؟ خواب نبود نه, چيزي وحشتناك تر از آن! شايد كابوس بود! آري كابوس بود كه اين چنين مرا از جا كند و هوشيار ساخت. عقربه ي ساعت آغاز روزي ديگر را نويد مي دهد. نمي دانم بايد خوشحال باشم يا ناراحت؟! پرده را بالا مي كشم. سپيده دميده ست. هرچند شبي نبود تا صبح شود..

خورشيد از پس درخت ها نور افشاني مي كند. اين جا تا چشم كار مي كند درخت است و درخت. دريغ از يك كوه!

ياد شهر خودمان مي افتم  كه تا چشم كار مي كرد كوه بود و بلندي. دريغ از يك درخت!
به گمانم جاي زيبايي بايد باشد. آن جا كه هم كوه دارد هم درخت! نمي دانم من كه نديده ام!!!
خورشيد بالاتر آمده ولي چه فايده كه سوسويش گرمي ندارد. مي گويند تابستان فرا رسيده. اما وقتي پنجره را باز مي كنم تا نفس عميقي بكشم گو انگار كه تابستاني در كار نبوده! تقويم ايراني مرداد ماه را نشان مي دهد. اما هوا همچنان سرد است.گويا امسال هم تابستان مان همان زمستان است!
از لاي در روزنامه ي صبح را به داخل خانه مي اندازند. صفحات روزنامه را ورق مي زنم تا شايد هواشناسي خبر خوبي داده باشد. اما اخبار مثل هميشه تكان دهنده است! باز هم گراني. باز هم قتل باز هم تجاوز باز هم سرقت مصلحانه . ديپورت پناهندگان بي اقامت  خودكشي دختر افغاني و ... و ... و  ...

بعد از دیدن يك كابوس وحشتناك ، خواندن روزنامه اي با اين اخبار ، كار آساني نيست. خانه سوت و كور است. چرا راديو را روشن نكنم تا شايد خبر  خوشي را بشنوم . آخر اين جا 27 راديوي فارسي زبان داريم. چيزي كه در ايران خودمان هيچ وقت نداشته ايم.خب ديگر شايد چون آنجا يك كشور 70 ميليوني ست و اينجا 9 ميليوني.راديو را روشن ميكنم ولي او نيز همچنان بيداد ميكند . سكوت ... شايد سكوت بهترين گزينه باشد.

آري ، در سكوت به فكر مي روم. اما افكار در هم ريخته ام در سكوت نيز آرامم نمي گذارند.

براي رفتن عزمم را جزم مي كنم ، اما قبل از رفتن يك نوشيدني گرم مي چسبد.بيرون هوا سرد است ، اين را از آفتابش فهميدم.آخر اينجا كه افتاب گرمي ندارد.وقت رفتن است. مي روم. باز هم درس باز هم كار. نمي دانم با اين همه درس كه خوانده ام تا امروز به كجا رسيده ام. خوب است يا بد ولي چاره اي نيست. باز هم مي خوانم. شايد بعدها چيزي شدم. كمي تندرستي داريم.خدايش از ما نگيرد.چون گر بگيرد ديگر نه درس داريم نه كار. زندگي است ديگر. زندگي سخت است. چه خوش گفت آنكه سرود روزگار غريبي ست نازنين .

 بيرون از خانه گاهي هوا سرداست ، گاهي هوا گرم است.نميدانم چه بپوشم.مي پوشم گرمم است نمي پوشم سردم است.كاش كسي بود لباس هايم را حمل مي كرد.آخر در تابستان پوشيدن پالتو كار آساني نيست.اين را فقط من نمي گويم.همه جيغ شان در آمده. ولي خب چاره اي نيست اينجا قطب است. بايد تحمل كرد.كلاه و شال گردن نمي برم.شال گردن را دوست ندارم.خفه ام مي كند.احساس بدي دارم.شايد به گمانم طناب دار است.ياد همايون شجريان افتادم.وسط زمستان آمده بود اينجا.كنسرت داشت هوا سرد بود خيلي سرد نه شايد خيلي خيلي خيلي سرد. هر بار كه مي خواست بيرون برود دور گلويش را با شال گردن مي پوشاند.

خب حق داشت.اگر سرما مي خورد چه مي كرد.ان همه كنسرت. آن همه طرفدار. شايد او هم دوست نداشت. ولي مي پوشيد. شايد او هم اذيت مي شد.ولي به خاطر ما قبول مي كرد. به خاطر ما به خاطر من.تا پس فردا نگوئيم صدايش خش داشت. ما اينگونه ايم. وفا نداريم.نمي گوئيم اين جا هوا سرد است. خب او هم آدم است سرما مي خورد. ميگوئيم بلد نيست آواز بخواند. ما نمي دانيم كه بايد از هر كسي چيزي را توقع داشت كه ازش ساخته باشد.قدرت بايد بيش ازهر چيز به عقل متكي باشد.ولي نه او بلد است.من و ما درك نمي كنيم. من و ما همه چيز را با هم مي خواهيم.

مي خواهيم خواننده برايمان بخواند.بدون اينكه عطسه بزند يا سرفه كند.فقط بايد بخواند. خب ما اينجوري هستيم.يا شايد اينجوري شده ايم. چرا نمي دانم. يادم است تو كنسرتش همه سرفه مي كردند. گاهي در اوج زيباترين چهچهه ها كه فكر و جانمان را با خود به فضا مي برد صداي عطسه اي كر كننده ماراازفضا به زمين مي كوبيد. ولي او كار خودش را كرد سرفه نزد عطسه نكرد تا من و ما نگوئيم صدايش خش داشت.با خودم مي گويم او چقدر به فكر ماست. مابراي او چه كرده ايم. شايد هيچ.ولي نه سي دي هايش را كپي كرده ايم.خب اين هم خودش كاريست. 

بگذريم...
بيرون مي آيم. گويي خبري شده است. اينجا همه مي دوند. آدم هاي بيرون از خانه. دنبال چه مي دوند . آن هم صبح به اين زودي.شايد ديرشان شده.اگر دير برسند از كار بي كار مي شوند. خب حق دارند. كار سخت پيدا مي شود. قطاري مي آيد قطاي مي رود شهر شلوغ و پر هياهوست.داخل قطار مي شوم .

جا براي نشستن نيست . انگار بايد سر پا بايستم . اشكالي ندارد يك ساعت كه چيزي نيست . خدا را شكرمي كنم كه راه طولاني تر نيست . صداي جيغ و داد بچه مدرسه اي ها همه را متوجه خود مي كند. فقط اين ها نيستند كه، كوچولوهاي تو كالسكه. سگ ها صاحبان سگ ها همه با صداي بلند حرف مي زنند. انگار هنوز از خواب بيدار نشده اند.اگر بيدار شده اند چرا جيغ مي زنند .كيفم را باز مي كنم . MP3 ام، داخل كيفم است . خوشحال مي شوم از اين كه كسي همراهم نيست. شايد اگر بود او هم جيغ مي زد. حالا ديگر مجبور نيستم اين همه جيغ را تحمل كنم. ديگر مجبور نيستم خودم را با تيترهاي روزنامه غمگين كنم. گوشي را در گوشم مي گذارم و Play  مي زنم. و اينك فقط اوست كه مي خواند :

 

چه غریب ماندی ای دل ، نه غمی نه غمگساری

نــه بــه ا نـتـظــار یـاری ، نــه ز یـــار ا نـتــظــاری

چقدر صدايش زيباست. چقدر صدايش گيراست. چقدر زيبا غم نهانش را فرياد مي كند. اي كاش من هم مي توانستم فرياد بزنم. كاش من هم مي توانستم آنچه را كه ذره ذره ي وجودم را فرا گرفته ، از دل بيرون بريزم. ولي نه. گويي اين گلبانگ , فرياد من است. انگار او نيز از دل من مي خواند. آري انگار او هم غم مرا مي داند. انگار او هم با رنج من آشناست . در يك آن من هم با او هم آواز مي شوم .

غــم اگــر بــه کـوه گـویـم ، بــگـریــزد و بــریــزد

کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری

  

چشمهايم را مي بندم تا شايد اين گونه بهتر فراموش كنم ، آن جايي را كه هستم . در سياهي و ظلمت صدايي طناز مرا به خود مي آورد .

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ ست

تــو بـکــش که تا نیفـتـد ،دگـرم بـه شـب گـذاری

 

سياهي محو مي گردد . چه مي بينم نمي دانم. هرچه هست كابوس نيست. سياهي محوتر مي شود و مي رود. او مي ايد خودش است.آري همان كه دوستش دارم.انگار در كنار من است.سال هاست كز او بي خبرم. ولي نه اكنون در كنار من است.

صدا همچنان مي خواند.

اين جا كجاست. من كجايم. اين جا را به ياد نمي آورم.يادم نمي آيد هيچ وقت آمده باشم. نه نيامده ام. چقدر اين جا زيباست. اين جا همه چيز هست. اين جا هم كوه دارد هم درخت. اين جا پر از گل است پر از پرنده پر از عطر اقاقي. اين جا ظلم نيست. دشمني نيست. جنايت نيست. اين جا عشق است . شور است . شادي ست. اين جا ريا نيست . گراني نيست . فغان نيست. اين جا كجاست . من اين جا چه مي كنم. نمي دانم . او آمده است. آري . همان كه دوستش دارم . همين جاست . در كنار من است.

 صدا همچنان مي خواند

نمي دانم كجايم اين ها كي اند. آدم اند. چقدر زيبايند. ولي چرا بال دارند. نكند فرشته اند؟ هان گويي فرشته اند.

صدا همچنان مي خواند

مانده ام من اين جا چه مي كنم. اين جا چقدر زيباست. حتي تصورش نيز در روياهايم نمي گنجد. نكند دارم خواب مي بينم ؟! نه. خواب نيست. من بيدارم . ولي چگونه مگر مي شود آدم در بيداري هم به چنين جايي بيايد. من چگونه آمدم . با كه آمدم. يادم نمي آيد. من سوار قطار بودم. آري. سوار قطار بودم. پس چرا ديگر نمي بينم بچه ها را. سگ هارا. صاحبانشان را. نكند آن صدا. آري. خودش است.

همان صداست......

كسي مرا به خود مي آورد. چشم باز مي كنم. مي بينم. هم قطاري هايم را ، بچه هارا، سگ هارا صاحبانشان را . هنوز هم جيغ مي زنند. انگار هنوز بيدار نشده اند. دلم برايشان مي سوزد.با خودم مي گويم آن همه وقت من كجا بودم و آنها كجا!

كسي با صداي بلند مي گويد پياده شو اينجا آخر خط است. چقدر زود رسيديم ما كه تازه سوار شده بوديم. هوا گرم بود نمي دانم. شايد سرد بود نمي دانم .

آنجا كجا بود نمي دانم ، ولي هرچه بود زيبا بود آري مي دانم.!!! از قطار پياده مي شوم ولي صدا همچنان مي خواند : 

من از كجا عشق از كجا ...

 

دهم مرداد ۱۳۸۷ . گوتنبرگ . سوئد

شب های استاد

این شب‌ها، شب‌های استاد «محمدرضا شجریان» است؛ شب‌‌های كنسرت «محمدرضا شجریان» در تالار بزرگ وزارت كشور، تا استاد دوباره ستاره شود و بدرخشد و ماه مجلس شود. این شب‌ها باز هم نشان‌دهنده محبوبیت روزافزون بی‌حد و حصری است كه نتیجه‌اش فروش 28 هزار بلیت در چند دقیقه است؛ تا آنجا كه مسوولان سایت متصدی فروش اینترنتی «دل‌آواز» اعلام ناتوانی كنند و از باری بگویند كه روی شانه‌های سایت فروش بلیت‌های كنسرت «شجریان» با بار لحظه‌ای سایت‌های بزرگی چون یاهو برابری می‌كند. این شب‌ها مردان و زنانی كه عمری با صدای استاد زندگی كرده‌‌اند، در لباس‌های فوق رسمی، راس ساعت 8 شب حاضر می‌شوند تا آوازهای سحرآمیز استاد را بشنوند و شاهد باشند كه او به چه زیبایی و چه هنرمندانه، از همایون به گوشه شوشتری می‌رود و از گوشه شوشتری به مخالف سه‌گاه و از آنجا به همایون بازمی‌گردد. شاهدند كه چطور در نیمه دوم برنامه، در دستگاه شور، شور به پا می‌كند و به وقت اجرای «مرغ سحر» چه شور و حالی تالار بزرگ وزارت كشور را پر می‌كند. این شب‌ها، شب‌های كنسرت «محمدرضا شجریان» مردمی كه قرار است هشیار و شنوا، به تماشای قدرت آواز استاد بنشینند شاهد آوازخوان سرحال و امیدواری هستند كه قادر است به هوای شنیدن دوباره آوازهای بداهه‌ا‌ش، همان جماعت را شب‌های بعد هم به شب تالار بزرگ وزارت كشور بكشاند. هرچند این روزها، صحبت از آن است كه فروش اینترنتی بلیت‌های كنسرت، جوابگوی علاقه‌مندان نبوده است، اما به اعتقاد عده‌ای، همین كمك كرده است كه بازار سیاه برچیده شود و علاقه‌مندان شهرستانی صدای استاد هم از گوشه و كنار ایران، به وزارت كشور بیایند. از آن سو آنها كه برای خرید بلیت حاضر می‌شوند هم با ازدحام چندانی روبه‌رو نشوند و ظاهرا همه چیز مرتب و منظم باشد، هرچند از گوشه و كنار، اعتراض‌هایی هم از گرما‌ی سالن و بی‌نظمی‌های پراكنده به گوش می‌رسد. در كل كنسرت تیرماه 87 «شجریان» ظاهر آبرومندی دارد.

          

این مقاله را به طور کامل در ادامه مطلب بخوانید

 

ادامه نوشته

سنتوری، آن‌چه از موسیقی نمی‌شناسند

علی سنتوری، آخرین ساخته‌ی داریوش مهرجویی که پس از طی فراز و نشیب‌های ممیزی و اخذ مجوز اکران، نهایتا با حذف نام علی و با نام «سنتوری» ساخته و معرفی شد، با دستور وزیر، هرگز نتوانست فرصت اکران عمومی پیدا کند.

گر چه بعد از پخش سی‌دی‌های آن در بازار سی‌دی زیرزمینی بسیاری از مردم این فیلم را دیدند، اما به نظرم عدم امکان اکران عمومی، قسمت اعظم زحمات نویسنده و کارگردان فیلم را بر باد داد. زیرا بسیاری از خانواده‌ها باید این فیلم را می‌دیدند و بسیاری از ما ایرانی‌ها باید به آن فکر می‌کردیم که بدون نمایش عمومی، عملا امکان هرگونه نقد و نظر در مطبوعات و نیز باز کردن هر گونه جایی در میان توده‌ی مردم از فیلم سلب شد.

سنتوری حکایت جوانی به نام علی بلورفروش است که به «علی سنتوری» معروف است. علی شهرتی در تهران دارد و همه‌جا او را به خاطر ترانه‌های دلنشین و ملودی‌های جذابی که با سنتور اجرا می‌کند می‌شناسند. حکایت فیلم حکایت زندگی این موزیسین است که با شیرینی یک ازدواج رؤیایی با یکی از هنرجوهایش آغاز می‌شود و سرانجام به خاطر سخت‌گیری دستگاه‌های نظارتی امکان انتشار آلبوم‌ها و مجوز کنسرت‌ها یکی پس از دیگری از او سلب می‌شود و او مجبور می‌شود برای گذران زندگی به عروسی‌ها،‌ پارتی‌ها و مجالس خصوصی برود و طبق دیالوگ خود فیلم «برای هر کس و ناکسی بزند.» آمد و شد در چنین مجالسی سرانجام علی را معتاد به الکل و موادمخدر می‌کند.

این مقاله را به طور کامل در ادامه مطلب بخوانید
 

ادامه نوشته

استاد شجریان در ایران نیستند

با درک کامل همه ی زحمات و سختی هایی که شما دوستان تحمل می کنید، و با ذکر این نکته که من خودم هم هنوز هیچ بلیطی ندارم، چون دیدم عده ای سعی کرده اند انگشت اتهام را به سمت شخص استاد شجریان نشانه بروند، و با دلیل تراشی و از جمله این که مگر ایشان بت هستند و ما انسان نیستیم و ... ، گفتم شاید بد نباشد به همه ی شما یادآوری کنم که استاد شجریان در حال حاضر هفته هاست که اصلا در ایران نیستند و در ادامه ی تور کنسرتهای کانادا و آمریکای خودشان روز سوم ژوئن در هوستون کنسرت دیگری خواهند داشت.

پوستر این کنسرت را با کلیک بر اینجا ببینید.

کلیه ی انتقادات و درد دل های خود را با مسئولان برگزاری کنسرت در همین وبلاگ ثبت کنید، مطمئن باشید که می خوانند. من هم خواهم نوشت.

عده ای گفته بودند که استاد شخصا معذرت خواهی کنند، عده ای گفتند که همه چیز مستقیما زیر نظر ایشان است و ... . عرض می کنم که تنها اشکالی که ممکن است بر استاد شجریان وارد باشد، سپردن کار به کسانی است که متاسفانه علی رغم تجربه ی پیشین، هنوز کاردان نشده اند. اما اگر فکر کرده اید استاد خودشان دقیقه به دقیقه در حال نظارت بر روند فروش بلیط هستند و خودشان تمام دستورها را صادر می کنند و خودشان اصرار کرده اند و دارند که با فلان بانک و بهمان شرکت قرارداد ببندیم و ... سخت در اشتباه هستید.

کمی منصف باشیم. ایرادات خود را به شرکت دل آواز و تیم برگزاری کنسرت آزادانه در همین وبلاگ مطرح کنید و من به شما قول می دهم که تک تک نظرات شما را می خوانند، دعوت هم می کنم که اگر جوابیه یا توضیحی دارند از طریق همین وبلاگ به گوش هزاران هوادار همیشگی استاد شجریان برسانند. اما برگرداندن انگشت اتهام به سوی خود استاد شجریان و متهم کردن ایشان و تیر تیز انتقادها را به سمت ایشان نشانه رفتن، فکری سطحی و اوج بی انصافی و قضاوت عجولانه است.

به دوستی که کنسرت استاد ... و نشر ... را با کنسرتهای استاد شجریان مقایسه کرده بودند عرض کنم که ... میان ماه من تا ماه گردون ... تفاوت از زمین تا آسمان است ... اصولا هواداران استاد ... جزو شنوندگان حرفه ای و تکنیکی موسیقی هستند و این در حالی است که خیل عظیم مردم عادی و نیز شنوندگان حرفه ای موسیقی، هر دو، برای شرکت در کنسرت استاد شجریان اعلام آمادگی می کنند و تعداد علاقه مندان به تهیه ی بلیط از تصور من و شما هم خارج است. آمار هر دقیقه ۶۰۰۰۰ بازدید به روشنی بیانگر ترافیک وحشتناک مشتاقان تهیه ی بلیط است.

خطاب به سایر دوستان هم عرض کنم که، چه می شود کرد وقتی مخاطبان شما و پیمانکاران شما دروغ می گویند؟ مشکلات سیستم بانکی بر گردن کیست؟ شما چاره ای جز این ندارید که به حرف های کارشناس بانک در زمان عقد قرارداد اعتماد کنید. شما شرایط و نیازهای خود و تعداد مراجعین را به بانک می گویید، و بانک هم تایید و تصدیق می کند که بله چشم، حتما مهیا می شویم، و شما هم قرارداد را می بندید. حال اگر در روز کنسرت دیدید که طرف شما زیر قولش زده است و اصلا مهیای چنین قراردادی نشده است، چه کسی باید پاسخگو باشد؟ چرا هیچ کدام از ما از مسئولان بانک ها سوال نمی کنیم؟ و از سیستم پرداخت الکترونیک آن ها؟ قطعا آن ها توسط مسئولان کنسرت از تعداد احتمالی مراجعین آگاه بوده اند، آیا مطابق تعهد خود به فراهم آوری تجهیزات و بهسازی سیستم خود اقدام کرده اند؟

در پایان، آن دسته از دوستان که ممکن است فراموش کنند، لطفا پاراگراف اول این پست را دوباره بخوانند. استاد در سوم ژوئن در هوستون کنسرت دارند و هم اکنون در آن سوی کره ی زمین هستند!!!

قیمت موسیقی

1)
فروشگاه آثار موسیقی

مرد: آقا من یه تصنیفی توی رادیو شنیدم از شجریان، ای بارون بود، بارون ببار بود، نمی‌دونم دقیق یادمغم عشق آمد و غمهای دگر جمله ببرد ... خط از محمدرضا شجریان نیست، اما خیلی قشنگ بود، می‌دونین تو کدوم آلبومشه؟

فروشنده یک سی دی «شب، سکوت، کویر» از داخل ویترین بیرون میاره و میده به مرد.

مرد نگاهی به پشت و روی سی‌دی می‌کنه، حسابی براندازش می‌کنه، اسامی قطعات رو می‌خونه.

مرد: مطمئنا دیگه اون تصنیف تو این آلبوم هست؟

فروشنده: مطمئن باشید.

مرد: قیمتش چه‌قدره؟

فروشنده: 3500 تومان.

مرد: اوووه، چه گرونه، چرا این‌قدر گرونه؟

فروشنده: خوب سی دی اورجیناله دیگه، اصلشه.

مرد: ...

بحث راجع به گران بودن سی‌دی‌ها و عدم توانایی خانواده‌ها و افراد برای پرداخت 3500 تومان به خاطر یک سی‌دی، شروع می‌شود. مرد می‌گوید که یک سی‌دی نباید 3500 تومان باشد. مرد می‌گوید که از کپی‌فروش‌ها همین آلبوم را با 500 تومان تهیه می‌کند و به ریش شجریان هم می‌خندد، تأکید می‌کند که تصنیف «ببار ای بارون» را که حالا اسمش را یاد گرفته است دوست داشته است و در او اثرگذار بوده است.فروشنده من را می‌شناسد، با من درد و دل می‌کند و می‌گوید که اکثر مراجعه‌کنندگان، استدلال همین آقا را دارند.

2)
پیتزا فروشی معروف شهر

مرد: مخصوص چه‌قدره قیمتش؟

خانم فروشنده: یک‌نفره 3500 تومان

مرد با خنده: باز عید شد گرونش کردین؟

خانم فروشنده لبخند می‌زند.

مرد رو به پسر کوچکش: خب دیگه چاره‌ای نیست،‌ بابایی پیتزا می‌خواد. حساب کن ببینم بابا، من، شما، مامان، خاله نرگس، خاله نسرین ...

...

مرد: 7 تا مخصوص، یک نوشابه خانواده، 7 تا سالاد فصل یکنفره، لیوان هم بذارین حتما، مرسی.

خانم فروشنده: 26000 تومان جمعا.

مرد با لبخند و شوق، سیزده تا اسکناس 2000 تومانی به خانم فروشنده می‌دهد و 3 بار دیگر هم تشکر می‌کند و می‌گوید: «مرسی»

3)
استاد معروفی در آخرین مصاحبه‌اش گفته است که صدها لوح گلی از تخت‌جمشید در دانشگاه پرینستون یا شیکاگو ؟ آمریکاست که خواندن و تفسیر آن‌ها فقط در گسترده‌ی دانش برخی افراد متخصص است، و طبعاً برخی نیازهای تکنیکی هم وجود دارد، و هزینه‌بر است. رییس دانشگاه از 300 نفر از ایرانیان ثروتمند مقیم آمریکا خواسته است تا با پرداخت هر نفر 50 دلار به خوانده شدن تعداد بیشتری از این گل‌نوشته‌ها کمک کنند و به ادامه‌ی پروژه یاری برسانند. از 300 ایرانی ثروتمند هیچ یک کمکی نکرده‌اند. مقام مسئول اظهار تعجب کرده است که: «من دیده‌ام که ایرانی‌ها برای رفتن به کنسرت خواننده‌های پاپ در امریکا گاهی چند هزار دلار هم پول می‌دهند، تعجب می‌کنم چرا 50 دلار برای یاری به این پروژه که به شکوه و یاد تخت‌جمشید کمک می‌کند نمی‌پردازند.»

کاش می‌شد بدانم آن مقام مسئول در مورد معمای پیتزا و سی‌دی‌های شجریان چه اظهار نظری می‌کند؟

پس نوشت: الان که نظرات برخی دوستان را خواندم به این فکر کردم که یک موقعیت فرضی برایتان درست کنم. فرض کنید اصلا سی دی های اریجینال (اصلی)  یک هنرمند با قیمت ۵۰۰ تومان عرضه شوند. مسلما بعد از مدتی کپی های غیرقانونی این سی دی به قیمت ۱۰۰ تومان وارد بازار می شوند. در این صورت ما کدام یک را انتخاب می کنیم؟ آیا باز تعداد زیادی از ما به سراغ  آن ۱۰۰ تومانی ها نمی روند؟ در حالی که واقعا تعداد بیشتری از ما می توانیم آن سی دی های ۵۰۰ تومانی اصلی را تهیه کنیم. منظور من این است که ریشه های فکری و فرهنگی این قضیه و ارزش ها وضدارزش هایی که در طول سالیان زندگی در محیط خانواده و اجتماع می آموزیم را جدی تر بگیریم و فکر نکنیم که موانع اقتصادی باعث همه چیز است و فقط گران بودن عامل است. خودمان هم باید تغییر کنیم. نظرتان را در میان بگذارید.

مردان آهنین - مردان مخملین

نفر اول - دوازده میلیون و پانصد هزار تومان
نفر دوم - ده میلیون تومان
نفر سوم - هشت میلیون تومان
...
نفر آخر - یک میلیون و دویست و پنجاه هزار تومان (توضیح 1)

تعجب نکنید. این‌ها نه جوایز بانک هستند، نه جوایز رتبه‌های برتر علمی کشور، نه مربوط به بلیط بخت‌آزمایی! این‌ها جوایز نهایی مسابقات «مردان آهنین» هستند. مسابقاتی که سال‌هاست در ادامه‌ی برنامه‌های سرگرم کننده و بی‌فایده‌ی تلویزیون،  در ایام نوروز  پخش می‌شود، و لابد خیل عظیم بینندگان را نیز به همراه دارد! این مسابقه که در طول نوروز 1387 نیز هر شب حول و حوش ساعت 11 پخش می‌شد، شامل مجموعه‌ای از رقابت‌هاست که طی آن شرکت‌کنندگان که همگی در زمینه‌ی بدن‌سازی و تبدیل ماهیچه‌ها به سه برابر اندازه‌ی طبیعی‌شان استاد هستند، باید یک سری کارهای عجیب و غریب از قبیل کشیدن کامیون، بلند کردن وزنه‌های بالای 200 کیلوگرم، و ... را انجام دهند و هر چه بیشتر داد و فریاد کنند و سر و صدا راه بیندازند و قضیه را هیجانی‌تر نشان دهند، بهتر!

واقعاً تأسف‌بار است که چنین مسابقه‌ای در چنین سطح تبلیغاتی انجام می‌شود، و نه تنها انجام می‌شود،‌ بلکه جوایز میلیونی هم به برندگان آن می‌دهند. جوایزی که در همین ایران خودمان کاملاً بی‌سابقه هستند و مردم ما به یاد ندارند که تا کنون یک دفعه‌ 12 میلیون تومان پول به یک نفر داده باشند! وقتی من به این ماجرا نگاه می‌کنم هندوانه‌ای را تجسم می‌کنم که حالت تناسب و توازن خود را از دست داده است و یک طرف آن به شکل بیمارگونه‌ای باد کرده است و بیرون زده است و خیلی بزرگتر از سایر قسمت‌ها  شده است. این اتفاقی است که در مورد «ورزش» و «ورزشکاران» در کشور ما می‌افتد. قضیه فقط هم مربوط به مردان آهنین نیست. تجلیل‌های باشکوه و همراه با تبلیغات بسیار که در طول سال چندین‌بار و توسط چندین سازمان مختلف انجام می‌شود و هر بار جوایز بسیار شامل اتومبیل، صدها سکه، ... و در نهایت جشنی که تلویزیون برای انتخاب قهرمان قهرمانان برگزار می‌کند و آن جایزه‌های عجیب و غریب که در مخیله‌ی هیچ بیننده‌آی نمی‌گنجد! چرا فقط «ورزشکاران» باید اینطور مورد تجلیل قرار بگیرند؟ بگذارید کمی هم رک باشم و از معایب و نقص‌ها بگویم. چه قدر تعارف کنیم؟ همه‌ی ما می‌دانیم که در پشت پرده‌ی این محیط‌های ورزشی واقعاً چه چیزی وجود دارد.  هر کس که یکبار به این باشگاه‌های بدنسازی سر زده باشد می‌داند که محیط آن‌ها کاملاً غیرسالم و غیراخلاقی است. انواع و اقسام پودرها و مکمل‌های غیرقانونی در این باشگاه‌ها رواج دارد و دوستان عزیز ورزشکار ! مثل نقل و نبات پول پای این پودرها خرج می‌کنند و مثل شهد و شکر ‌آن‌ها را می‌بلعندصحبت‌هایی که رد و بدل می‌شود رکیک و غیراخلاقی و زشت هستند، و الگوهای رفتاری بسیار زننده و نامناسبی در این محیط‌ها رواج دارد.

آیا دستگاه‌های تبلیغاتی کشور فکر می‌کنند سوق دادن جوانان به این محیط‌ها کاری سازنده و فرهنگی است؟ آیا هنوز کسانی فکر می‌کنند که در این باشگاه‌ها اخلاق جوانمردی و مروت و پاکدامنی و پاک‌چشمی و انصاف  تدریس می‌شود؟!!! فکر می‌کنم انحرافات اخلاقی که در این زمینه وجود دارد را خوانندگان وبلاگ بهتر از من می‌دانند و نیازی به ذکر مثال‌های بیشتر در این زمینه نیست.

من مخالف ورزش نیستم، و آن را دوست دارم. به فواید آن هم آگاه هستم و می‌دانم که اثرات مثبتی دارد. اما سخن اینجاست که چرا نباید «توازن» و «تعادل» برقرار باشد، و از خیل عظیم «هنرمندان» و «هنرشناسان» و «دانشمندان» و «نویسندگان» و «پژوهشگران» نیز با همین آب و تاب و با همین تبلیغات و با همین زرق و برق و بوق‌های تبلیغاتی و با همین جواز عجیب و غریب تجلیل شود؟ چرا کسی سؤالی از حال و روز استاد فرامرز پایور نمی‌کند؟ چرا یک مقام مسئول برنامه‌ای در این جهت ترتیب نمی‌دهد؟ آیا فرامز پایور انسان کم‌اثر و کم‌کار و بی‌ارزشی بوده است؟ یا اکنون که دیگر نمی‌تواند دست به مضراب ببرد و جادوی دستش را در گوش سیم‌های سنتور نجوا کند و به رقص آوردشان، دیگر به درداستاد فرامرز پایور - سنتور - آهنگساز - تکنواز - مؤلف و پژوهشگر نمی‌خورد؟ آیا فقط باید تا زمانی از پایور حرف بزنیم که سرحال و کاری است و گروه تشکیل می‌دهد و تمرین می‌کند؟ چرا کسی از پایور به خاطر ردیف‌هایی که ساخت و پرداخت تشکر نمی‌کند و دوازده میلیون تومان به او پول نمی‌دهند؟ (پایور فقط یک مثال است، وگرنه فرامز پایور که به عنوان چهره‌ی ماندگار انتخاب شده است تازه نمونه‌ی خوب ماجراست! ) چرا وقتی استاد شجریان ریه‌ی خود را جراحی کرد، این برنامه‌های تجلیل وجود نداشت؟ توضیح۲ مگر تعداد نویسندگان و پژوهشگران ما کمتر از تعداد این به اصطلاح ورزشکاران است؟ اگر به جثه‌ی نحیف و ظریف هنرمندان و پژوهشگران نگاه می‌کنید و آن را با جثه‌ی عظیم و باشکوه ورزشکاران مردان آهنین می‌سنجید، خوب است به شما یادآوری کنم که بیایید جثه و اندازه‌ی مغز و روح و ادراک این دو گروه را قیاس کنیم! مگر جثه باعث افتخار است؟ و اگر هست، چرا معلومات نباشد؟ من نمی‌گویم از ورزشکاران تجلیل نشود، اما وقتی از کسانی که در طول سال فقط با خوردن» و «وزنه زدن» سر و کار داشته‌اند اینطور تجلیل می‌شود، چرا نباید از کسانی که سال‌های خودشان را با تحقیق و پژوهش و خلق آثار هنری و تدریس و تدقیق در دقیقه‌ها و ... می‌گذارنند تجلیل شود؟ مگر نه این است که جامعه‌ی سالم به چنین تعادلی نیاز دارد؟ و باید در همه‌ی عرصه‌ها و به خصوص در «فرهنگ و هنر» چنین سرآمدان و بزرگانی مورد تشویق و تجلیل قرار بگیرند تا موجب انگیزش جوان‌تر ها شود؟

وقتی نظرات مطلب قبلی خودم را «مروری بر محبوبیت اجتماعی موسیقی در سال 1386» می‌خواندم، دیدم که تعداد زیادی از شما به درستی اشاره کرده‌اید که «تبلیغات» را نباید دست کم گرفت. این نکته‌ای بود که من از قلم انداخته‌ بودم و به آن دقت نکرده بودم. تبلیغات و نیروی که تلویزیون در این زمینه دارد واقعاً چیز عجیبی است. حق با شماست که «موسیقی ایرانی» به درستی تبلیغ نشده است و نشان داده نشده است. وقتی چنین است، چه انتظاری باید از جوان ایرانی داشت؟ جوانی که شب‌ها را با هیجان و شور «مردان آهنین» طی می‌کند، کجا به فکر «مردان مخملین» می‌افتد؟ کجا به این فکر می‌کند که در کنار این مردان آهنین، زنان و مردانی هستند که شاید روز بازویشان به بلند کردن آهن نرسد، اما زور فکرشان و زور طبع سلیم و شخصیت بلندشان به این می‌رسد که جان‌های بسیاری را مشتاق کنند، و سؤال‌های بسیاری را جواب دهند، و بی‌قراری‌های بسیاری را قرار دهند. وقتی تمام توجه و قدرت تبلیغات متمرکز بر حوزه‌ی ورزش است و تمام صحنه‌ها و رسانه‌ها دربست در اختیار فوتبالیست‌ها و ورزشکاران است، معلوم است که بیننده‌ی این تبلیغات نمی‌تواند آگاهی‌ همه‌جانبه‌ای به دست بیاورد.


توضیح 1 :  الان که این مطلب را می‌نویسم مدتی از اتمام این برنامه گذشته است و من مقدار دقیق جایزه‌ها را فراموش کرده‌ام (از جایزه‌ی نفر اول مطمئن هستم) اما مقادیر در همین حدود است و اشتباه فاحشی نیست. لذا لطفا اگر مقادیر نفرات دوم و سوم را اشتباه نوشته‌ام، بحث را منحرف نکنید و به اصل قصه توجه کنید. با سپاس.

توضیح 2 :   [ قصد من در اینجا ذکر فهرستی از کسانی که مورد بی‌توجهی قرار گرفته‌اند نیست، این دو مورد هم صرفاً همین الان به ذهنم رسید. مطمئن هستم که شما می‌توانید ده‌ها نفر دیگر را نام ببرید. لذا لطفاً حمل بر چیزی نشود، هر کس را دوست داشتید در نظرات از او یاد کنید. من مطلب را به نقل از حافظه می‌نویسم و وقت کمی هم دارم. با پوزش

مروری بر محبوبیت اجتماعی موسیقی در سال 1386

مقدمه:
در این نوشتار قصد من این است که یکی از فاکتورهای مهم از لحاظ میزان نفوذ و مقبولیت سبک‌هایمحمدرضا لطفی در کنسرت سال هشتاد وشش هنری را (که در مورد موسیقی ایرانی گاهی با شدت و گاهی با ضعف دنبال می‌شود) با شما در میان بگذارم. ادعای من در این نوشتار این است که موسیقی ایرانی علی‌رغم فعالیت‌های چشمگیر هنرمندان در سالی که گذشت، و بسیاری از نوآوری‌ها و تلاش‌های جدیدی که رخ داد، گرچه بسیاری را شادمان کرد و سالی پر از موسیقی برای آن‌ها بود، اما این "بسیاری" جزو همان شنونده‌های همیشگی موسیقی ایرانی بودند، و همچنان این موسیقی نتوانسته است جایگاهی گسترده و درخور در میان اکثریت جوانان فارسی زبان باز کند.
توضیح این‌که منظور من از موسیقی ایرانی در این نوشته، موسیقی دستگاهی ایرانی است که بر پایه‌ی توانایی‌های ساز و آواز بنا شده است، منظور من نوعی که اصطلاحاً آن را ترانه‌خوانی (یا ترانه‌ی ایرانی) می‌نامند و علیرضا افتخاری، اکبر گلپایگانی، ایرج، و برخی دیگر، لااقل درقسمت بیشتر آثارشان دنبال کرده‌اند نیست. بلکه آن چیزی است که محمدرضا شجریان، علیرضا قربانی، سینا سرلک، حسام‌الدین سراج، شهرام ناظری، و ... ارائه کرده‌اند. هدف من در این نوشتار این است که اولاً این ادعای خود را با شما در میان بگذارم، و ثانیاً راه‌کارهای ممکن و عقاید موجود را بررسی کنیم. مهم‌ترین هدف این نوشته، جویا شدن نظرات شما خوانندگان عزیز است، که قطعاً حل هر مشکلی (بعداً توضیح می‌دهم که برخی اساساً این قضیه را نوعی مشکل نمی‌دانند) جز با همفکری و همدلی ممکن نخواهد بود.

1-
سالی پرتلاش

سالی که گذشت از بسیاری جهات برای موسیقی ایرانی سالی پربارتر نسبت به سال‌های قبلی بود. در این سال (1386) هم در حوزه‌ی نشر آلبوم‌، هم در زمینه‌ی برگزاری کنسرت‌های زنده، هم مصاحبه و تلاش‌های مطبوعاتی اهالی موسیقی، فعالیت‌های زیادی رخ داد. دو استاد بزرگ موسیقی ایرانی که سال‌ها کمتر فعالیت می‌کردند کنسرت برگزار کردند. ژ

*** در ادامه‌ي این مطلب، دیدگاه های موافقین و مخالفین و راه حل های موجود بررسی شده اند. همچنین دوستان بسیاری با بیان نظرات خود در این بحث مشارکت کرده اند. ادامه ی مطلب را بخوانید.

ادامه نوشته

در آستانه‌ی نوروز 1387

من لزومی حس نمی‌کنم که تمام مطالب وبلاگ را در سالی که گذشت مرور کنم، چرا که این کار را می‌توانید به راحتی از طریق «آرشیو و بایگانی» وبلاگ خودتان انجام دهید. سال 1386 از یکسو پر از اتفاقات خوب برای موسیقی ما بود،‌ و از یک هنوز حرف‌های بسیاری در سینه‌ی بسیاری از منتقدین (و از جمله خودم) هست که فرصت بازگویی پیدا نکرده‌اند. هنوز من فرصت نکردم تا گله کنم از این‌که چرا و چگونه شد که از شهرام ناظری در دانشگاه امیرکبیر تجلیل به عمل آمد، اما هرگز کسی به استاد شجریان یک «خسته نباشید» نگفت وقتی که او کوله‌بارش را پر از جوایز بین‌المللی کرده بود و به ایران باز می‌گشت. وقت نشد که بپرسم آیا سیاست باعث این تبعیض‌ها می‌شود؟ اگر این‌گونه است باید تحلیل کرد که واکنش‌هاش سیاسی این دو هنرمند چه تفاوت‌هایی داشته و دارد، که یکی با دریافت نشان شوالیه‌ي فرانسه، تمام مسئولان داخلی را به تکاپو می‌اندازد و برایش مجالس مختلف بزرگداشت برپا می‌کنند و حتی برنامه‌ی اجرای استاد شجریان در شهر خوی و بر مزار شمس را که از سال قبل اعلام شده بود ناگهان بر هم می‌زنند و کلید طلایی آرامگاه را به ناظری می‌دهند، اما دیگری وقتی در سال‌های گذشته نشان چشم پیکاسو را به خاطر «ترویج فرهنگ ایرانی در سرتاسر جهان» از یونسکوی سازمان ملل دریافت کرد، وقتی که این افتخار را یافت که در سالن اپرای فرانسه که جز معدودی کسی اجازه‌ی اجرا نیافته است برنامه اجرا کند، وقتی که مدال موتزارت را دریافت کرد، وقتی که در چند ده دانشگاه آمریکایی و اروپایی به تشریح موسیقی ایرانی پرداخت، در داخل کشور فقط سکوت بود و سکوت بود و سکوت ... سکوتی مرگبار، گویی شجریان وجود ندارد، گویی شجریان اصلا کاری نکرده است، از تهران خارج نشده است، اصلا شجریان کیست؟ همان که «مرغ سحر» می‌خواند؟ ...

هنوز فرصت نشده است که از مسئولان موسیقی سؤال کنند که وقتی خبر عمل ریه‌ی استاد شجریان منتشر شد، چه کردند؟ چه واکنشی نشان دادند؟ چه تجلیلی کردند؟ چه تقدیری شد؟ اصلاً آیا نگران شدند؟ اصلاً آیا شجریان را می‌شناختند؟

ادامه نوشته

زمستان است .

 

زمستان است 

 





موسیقی فیلم:

- آلبوم زمستان است با صدای محمدرضا شجریان.
- آلبوم سلانه، تکنوازی حسین علیزاده.
















 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

چهار دهه با شجریان . بخش اول

من دست نخواهم برد الا به سر زلفت

این سه آواز را بشنوید :

اولی از گلهای تازه شماره 60 ، دومی از آلبوم پیوند مهر و سومی قسمتی از آواز بخش اول کنسرت تابستان 86 در تهران است . اینجور هم میشود گفت : شجریانی که دنبال رو عبادی ست . شجریانی که همراه با شریف است و شجریانی که یکه و تنها همه کار میکند .

وجه مشترک هرسه آواز ، این غزل سعدی ست :

هر کس به تماشایی رفته است به صحرایی  /  مارا که تو منظوری ، خاطر نرود جایی...

 

این فایلها کم حجم هستند و به راحتی قابل دریافت میباشند .


شجریان shajarian

 

 

 

گلهای 60 ... ضبط در استودیو (شجریان جوان همراه با استاد عبادی)

 

 

                                       دریافت

 

شجریان shajarian

 

 

 

پیوند مهر ... محفل خصوصی (همراه استاد شریف . سال 1363)

 

 شجریان shajarian

 

   دریافت

 

 

 

 

سخن عشق ... ضبط از کنسرت 1386 (به همراه گروه آوا)

 

 

دریافت

 

 


با مطالعه و مقایسه این سه آواز و این سه شجریان ، و آوازهای چنین میشود به نتایج جالبی درباره تغییرات در لحن ، جنس ، حجم و گستره صدای شجریان دست یافت .

این مطلب ، درآمدی ست بر تحلیلی که ممکن است طولانی هم بشود . بعد ، بیشتر خواهیم گفت .

تعهد اجتماعی محمدرضا شجریان


قبل از آغاز:


«هنرمندی که می‌تواند با گردش و چرخش جادویی قلمش چیزی بگوید، که ما فریب‌خورده‌ی چپاول و قربانی شونده‌ ... به حقایقی پی ببریم، هنرمندی که می‌تواند از طریق هنرش به ما مردمی که در انتقال از امروز به فردای خود حرکتی در جهت فروتر شدن می‌کنیم، و متأسفانه از این حرکت نیز توهمی تقدیری داریم، آگاهی بدهد، چرا باید امکانی بدین اندازه شریف و والا را دست کم بگیرد؟ ... اگر عدالت و نیکخواهی در میان باشد، انسان، کل یکپارچه‌ای خواهد بود فراتر از ایدئولوژی‌ها ... آن که منادی تعالی تبار آدمی است فراتر از ایدئولوژی‌ها و برداشت‌هایی که به پاره پاره شدن و تجزیه‌ی این یکپارچگی منجر شده است حرکت می‌کند. ایدئولوِژی‌هایی که «ما» را به «من و تو و او» تقسیم می‌کنند مبلغ نابودی انسان است ... التزام هنرمند باید انسانی باشد. التزامی فارغ از قید وبند فرقه‌گرایی و تحزب. التزامی فارغ از سیاست و تنها در راه تعالی انسان...»

احمد شاملو - به نقل از کتاب «درباره‌ی هنر و ادبیات، گفت و گوی ناصر حریری با احمد شاملو»،
مؤسسه انتسارات نگاه،‌ چاپ پنچم، صص 132-135

آغاز:

در ماه‌ها و روزهای اخیر، هجوم بی‌امان اخبار و انباشتگی هیجانات آزاد شده‌ای که سال‌ها بود در قفس سینه مانده بودند، مانع آن شد که چشم‌هایی که فعل و انفعالات موسیقی ملی ایران را زیر نظر دارند -حتی چشمان تیزبین و دقیق- از دیدن دور جدید فعالیت‌های جامعه‌گرایانه‌ی استاد محمدرضا شجریان غافل شوند. به زودی، حجم بیشتر سایت‌های خبری و پایگاه‌هایی که به فرهنگ و هنر می‌پردازند (و از جمله متأسفانه همین وبلاگ) به اخبار مصاحبه‌های مطبوعاتی یک روز در میان اساتید موسیقی اختصاص یافت، و کنسرت‌های گروه‌های دستان، عارف، کامکارها، روی صحنه آمدن و تکنوازی دوباره‌ي پرویز مشکاتیان، آواز خوب و غافل‌گیر کننده‌ی حمیدرضا نوربخش، آثار تازه انتشار یافته، و ... در صدر اخبار نشست، و باز مثل همیشه کسی متوجه حرکت‌ آرام و بی‌صدای محمدرضا شجریان نشد، که چطور فارغ از این که دیده بشود یا نشود، و به دور از این که بلندگوهای رسانه‌ای خوب او را بگویند یا بدش را، با متانت، صبر و نظمی که همیشه داشته است، پروژه‌های خیرخواهانه‌اش را در «بم» پیگیری کرد. حقیقت این است که به نظر من، بیش از آ‌ن‌که تکنیک و تسلط شجریان بر موسیقی سیصد سال اخیر ایران، و نوآوری‌ها و ظرافت‌های اجرای او، و نگاه تیزهوشانه و تحسین برانگیزش به انتخاب اشعار قابل تحسین باشد، باید شخصیت و کنش‌ها و واکنش‌های اجتماعی او را ستود، که حتی به زعم من، در اکثر اوقات، ارزشی فراتر از آوازی دارند که جان‌های مشتاق میلیون‌ها نفر را ‌بی‌تاب می‌کند و شور در نهادها می‌افکند.

اینقدر در روزمرگی غرق بودم، و تکالیف ریز و درشت اجتماعی، از همان‌ها که ژان ژاک روسو می‌پنداشت روح انسان را تحت فشار چندجانبه قرار می‌دهند و از همین رو باید با این بخش تمدن به جد مخالفت کرد، پیش پایم بود، که فرصت نکردم آن‌طور که باب میلم بود و رسم دیرینه‌ی وبلاگ دل آواز، اخبار مربوط به این فعالیت‌های استاد شجریان را پوشش دهم، و راجع بهشان بنویسم. باری، این چند خط را در این پست می‌نویسم به جبران مافات، که جلوی ضرر را از هر کجا که بگیری، نفع است.

هما‌ن‌طور که قبلاً هم در همین وبلاگ اشاره کرده بودم، استاد شجریان سال 1386 را با پرکاری و انرژی عجیبی طی کردند و اینک که به ماه‌های پایانی سال می‌رسیم، نیکوست که باز یادآوری کنیم. از تورهای اروپایی فروردین و اردی‌بهشت که بگذریم (که تماماً اجراهای جدید بود) و مثل همیشه موجی از غرور و افتخار برای موسیقی ما در جهان به دنبال داشت، بعد از فوت مادرش (که همه را بر این باور رساند که استاد بار غم بر دوش می‌کشد و آوازی سر نخواهد داد) به اصرار کنسرتش را در مرداد در تهران برگزار کرد، و همزمان با شب اول کنسرت آلبوم بخش دوم همان کنسرت را با عنوان «غوغای عشق‌بازان» روانه‌ی بازار نمود. این نوآوری در حالی از جانب محمدر ضا شجریان انجام گرفت که به باور بسیاری از منتقدین این کار ریسک بزرگ سرکوب هیجانات مردم برای تماشای کنسرت را در بر داشت، اما مثل همیشه مردم از تنها چیزی که گله کردند کمبود بلیط و دشواری تهیه‌اش بود. همان‌روزها شجریان قول داد که در پاییز بار دیگر همین کنسرت را برپا کند و به شهرستان‌ها بیاید، و چون مجوزش برای اجرای پاییزه تهران تأیید نشد، با شدت و پشتکار شهرستان‌ها را در دستور کارش قرار داد. در کمال ناباوری و حیرت شجریان دوستان، صدای استاد بر فراز گنبدهای نیلگون اصفهان پیچید و گویا تاج اصفهانی لیخند زد که شاگردش این‌گونه خوب آواز می‌خواند و این مایه هوادار دارد، و ما دیدیم که با سالنی که صندلی‌هایش پلاستیکی است هم استاد می‌خواند، و آن عهد قدیمش را که «نه ورزشگاه، نه سوله» را به خاطر مردم زیر پا نهاد. گرچه تبریزی‌ها خودشان قدر این موقعیت را ندانستند و این‌قدر بر سر تبلیغاتی که باید پشت سن و در محل نشستن استاد نصب شود و سر قیمت‌ها چانه زدند که دست آخر کنسرت تبریز کنسل شد و فریاد وامصیبتای مردم که به آسمان رفت مسئولان مجبور شدند ده‌ها توجیه تحویل خبرگزاری‌ها بدهند، اما دلیل کنسل شدن کنسرت شیراز هیچ‌گاه معلوم نشد. کنسرت دبی نیز گویا به دلایل سیاسی منحل شد. (گرچه بلیط‌هایش فروخته شده بود.)

به نظر من اتفاقات این سال به خوبی نشان داد که در طول این سال‌ها همیشه حق با شجریان بود که می‌گفت من دوست دارم در ایران کنسرت بدهم، اما سختی کنسرت دادن در ایران به گونه‌ای است که از دوماه قبل از اجرا ما را خسته می‌کند و تا دوماه بعد از اجرا هم وجود دارد. لا اقل امسال دیدیم که حداقل در دو مرکز استان کشور، امکان برگزاری کنسرت استاد مهیا نشد، و به نظر می‌رسد اساساً آن ارزشی که مردم دوستدار هنر موسیقی برای رفتن به یک کنسرت و تماشای زنده‌ی اجرای استاد شجریان قائل هستند، مسئولان برای این برنامه‌ها  قائل نیستند و آن را در سطح یک برنامه‌ی معمولی و پیش پا افتاده می‌نگرند و در همان حد هم با اجرای مطلوب آن همکاری می‌کنند (گرچه به دیده‌ی انصاف در اصفهان واقعاً سنگ تمام گذاشتند.) به هر حال، نکته‌ی مهم این بود که این بار شجریان واقعاً می‌خواست، و واقعاً امکانات را بسیج کرده بود، سایت و سیستم فروش آنلاین آماده بود، طرح‌ریزی‌ها شده بود، و گروه درخشانی نیز که خودش در گفت و گویی با مهر اعلام کرد در حد شاگردی است که در کنار شجریان و به دنباله‌ی جملات آواز او می‌نوازد، پا به رکاب استاد را همراهی می‌کرد، اما ... اما دریغ، و من امیدوارم سیل انبوه منتقدان و ناراضی‌هایی که همیشه لب به گلایه باز می‌کنند که چرا این استاد، با آن همه ادعای مردم دوستی، کنسرت‌هایش منحصر به خارج از کشور است و نیم نگاهی نیز به خاک مادری ندارد، پاسخ خود را گرفته باشند. اساساً این دولت‌ها هستند که وظیفه دارند محصولات فرهنگی و معنوی را به دست مردم برسانند، نه خود هنرمندان. دولت‌ها با ایجاد تسهیلاتی نظیر گالری‌ها، نمایشگاه‌ها، سالن‌های اجرا، و تصویب قوانین و شرایطی سهل و آسان، کانالی ایجاد می‌کنند که تولیدات فرهنگی هنرمندان یک ملت، به دست ملت برسد.

اما، تقریبا از پاییز، استاد شجریان که پس از زلزله‌ی بم کنسرت 1382 را بعد از سال‌ها و به خاطر کمک به زلزله‌زدگان برگزار کرده بود، و از عواید آن کنسرت و برخی کمک‌های مردمی که به گفته‌ي استاد بالغ بر 900 میلیون تومان شده بود اقدام به طرح‌ریزی باغ هنر بم کرده بود، بار دیگر زمزمه‌های بم را زنده کرد. شجریان که یک شورای مدیریتی برای پروِژه‌ی بم تشکیل داده بود و چندین مهندس، آرشیتکت و کارشناس دیگر بر روی طرح‌ها و نقشه‌ها کار کرده بودند، در طول این سال‌ها چند باری شخصاً به بم سفر کرد و از وضع زندگی‌شان از نزدیک آشنا شد.( که پیش‌تر در همین وبلاگ به آن پرداخته بوددم.) امسال بار دیگر شجریان در چندین مصاحبه شرکت کرد و از عدم کمک‌های دولتی خبر داد و گفت که بم هنوز ساخته نشده است و تأکید کرد که «من و دوستانم لحظه‌ای بم را فراموش نکرده‌ایم.» شجریان که از طرف یکی از اساتید خوش‌نویسی خط قریب 80 تابلوی نفس با تذهیب ریز زمینه هدیه گرفته بود، اقدام به برپایی نمایشگاهی کرد و اعلام نمود که قریبا 100 اثر هنری آماده شده است و شجریان همه را برای خریداران امضا می‌کند تا مگر پولی اندک برای پیش‌برد پروژه‌ی بم جمع شود. البته این بهانه‌ای بود که بار دیگر این مطلب به رسانه‌ها کشیده شود و روان‌های غافل، بیدار گردد و استاد شماره حساب‌ها را اعلام کند و تقاضای یاری نماید. شجریان در یکی از مصاحبه‌ها از نوسانات شدید و بیمارگونه‌ی اقتصاد ایران نالید و گفت که پروِِژه‌ی دو میلیاردی ما به علت تورم به سه میلیارد رسید و اکنون شاید بیش از چهار میلیارد تومان هزینه لازم داشته باشد! و با این رشد، آنچه البته به جایی نرسد فریاد است!

در همین حین بود که بسیاری از هنرمندان باد غرور به غبغب تفاخر انداخته هر روز با این مجله و آن روزنامه عکس یادگاری انداختند و از نشان‌های بین‌المللی‌شان گفتند و این‌که فلان روز در ارکستر سمفونیک آمریکا اجرا دارند و بهمان روز با ارکستر فیلارمونیک آلمان، برای رادیو فرانسه اجرا می‌کنند، و البته از این‌که بیش از 5 سال است در ایران اثری منتشر نکرده‌اند عذرخواهی کردند و قول دادند که به زودی «مجموعه‌ای» از اجراهای این چندسال را در یک آلبوم بریزند و به شنونده‌ی ایرانی بدهند. در گیر و داری که شجریان آرام و ساکت سعی کرد بار دیگر اعلام کند که عواید فروش سی‌دی‌ها و دی‌وی‌دی‌های کنسرت 1382 که با نام «همنوا با بم» در بازار موجود هستند، هنوز و تا ابد، درصدی به پروژه‌ي بم اختصاص می‌يابند ولذا خوب است که دوستداران نسخه‌ی اصل آن را تهیه کنند، بازار موسیقی ما داغ بود و برخی خواب زمستانی سال‌های گذشته‌شان در این پاییز و زمستان کنار گذاشته بودند و به لطف آن‌ها سایت‌ها هر روز به روز بود.

کوتاه کلام، شجریان را برای این دوست دارم که همواره به چیزی فراتر از «مثنوی پیچ»‌ و «تحریرهای چهارگانه‌اش» فکر کرده است،  به «ترکیب نوا و اصفهان» و «شعرهای نو را خواندن.» گرچه خودش می‌داند و دوست و دشمن هم گفته‌اند که «تکنیک» اجرایش اگر نگویم بی‌نظیر، کم‌نظیر است، اما همواره به چیزی فراتر از در اوج آواز بودن فکر کرده است. یادم هست که گفت: «من به یکی دو ردیف اول سالن اصلاً کاری ندارم، آن که آمده است من را ببیند و آوازم را گوش کند قطعاً در ردیف‌های آخر نشسته است.»در سال‌روز 5 دی 1382 که بم بوسه به خاک داد، شجریان در مصاحبه‌ای اعلام کرد که از همه‌ي هنرمندان تقاضای کمک می‌کند، از دولت، از هرکس از هر مرام و مسلکی، که برای ساختن بم دست یاری بدهد، و یادآوری کرد: «بم را فراموش نکنید، هنوز ساخته نشده است.» و ما که فقط اخبار شبکه یک را دیده بودیم به خود گفتیم که عجب! پس هنوز ساخته نشده است.

وقتی داشتم امتحان تافل می‌دادم، وقتی به اسپیکینگ رسید و من هدست را روی گوش‌هایم میزان کردم، صدای ضبط‌شده‌ی بی‌روحی پرسید که کدام یک از هنرمندان کشورت را بیشتر دوست داری؟ دلایل این علاقه‌ات را شرح بده ... و من هر چه از زبان بلد بودم را در یک ثانیه در ذهنم مرور کردم و بی مقدمه گفتم استاد محمدرضا شجریان، به این دلیل که در کنار هنرش، به مسایل دیگری فکر می‌کند، به جامعه‌اش تعهد دارد، به مردمش فکر می‌کند، و در پی تکرار کورکورانه‌ی یک سری ردیف‌های صدبار خوانده شده نیست، به تلفیق کهنه و نو می‌اندیشد و انجامش هم داده است، و واقعاً یک هنرمند است.

پس از پایان:

«زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند، کمتر از ‌آن خورد که ارادت او بود، و چون به نماز برخاستند، بیش از آن کرد که عادت او، تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند. چون به مقام خویش آمد، سفره خواست تا تناولی بکند. پسری صاحب فراست داشت، گفت: ای پدر، به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم، که به کار آید. گفت: نماز را هم قضا کن، که چیزی نکردی که به کار آید.

ای هنرها گرفته بر کف دست
عیب‌ها برگرفته زیر بغل
تا چه خواهی خریدن ای مغرور؟
روز درماندگی به سیم دغل

«گلستان سعدی، نسخه‌ی محمدعلی فروغی، باب دوم: در اخلاق درویشان، انتشارات کتاب آبان»

زمستان + سه تصویر از رسانه ی ملی ...

این مطلب را با چند بیت از یکی از زیباترین عاشقانه های هوشنگ ابتهاج (سایه) که به پاسداشت محبت های "آ.ب" برای او می نویسم، شروع می کنم. به خاطر  بال پروازی که او به من داد، و به خاطر این که "آ.ب" بود که با اصرارها و تشویق هایش، باعث شد بار دیگر این مطلب را بنویسم.

مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت، که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غم خوش، به جهان از این چه خوشتر؟
تو چه دادیم که گویم که از آن به ام ندادی

همه بوی آرزویی، مگر از گل بهشتی؟
همه رنگی و نگاری، مگر از بهار زادی؟

ز کدام ره رسیدی؟ ز کدام در گذشتی؟
که ندیده دیده رویت، به درون دل فتادی

***

1) این قسمت هیچ ربطی به موسیقی ندارد، دوست نداشتید نخوانید.

ساده است که پاشی بری توی آشپزخونه، واسه خودت یه قهوه‌ی ورسای درست کنی، بریزی تو فنجونی که عشقت ولنتاین سال پیش بهت کادو داد، و مثل همیشه یه قاشق سرخالی هم شکر بریزی توش، و همین‌طور که داری همش می‌زنی بری به سمت پنجره‌ی سالن پذیرایی، و زیر لب بگی: "عجب زمستونی قشنگی! برف نازی اومده، زمستون هم قشنگی خودشو داره ... خداجونم واسه این همه زیبایی ممنونتم..."

ساده است که یه پالتوی کلفت خزدار ایتالیایی (البته فروشنده گفته ایتالیایی، امکانش زیاده که جنس وطنی رو بهت انداخته باشه) رو که زمستون پیش از کیش گرفتی بپوشی، شال سه رنگ خوشگلت رو دور گردنت حلقه کنی، دستکش‌های نایک رو محکم بکشی بالا، و چکمه‌های چرم قهوه‌ایت رو بپوشی و در جواب اونایی که میگن: "تو این سرما آخه چطور می‌تونی بری بیرون؟" بگی که: " واااا، اینقدرا هم که سرد نیست، هوا خوبه، من نمی فهمم چرا این مردم این‌قدر ضعیفن که تا یه برف میاد دیگه کرکره‌ي زندگی رو می‌کشن پایین ..."

ساده است که شیشه‌های پرشیا رو تا آخر بکشی بالا، بخاری‌اش رو روشن کنی، و از رانندگی توی خیابون‌های برف زده‌ی لیز لذت ببری. "وای رانندگی با دنده دو عجب حالی داره، چه لیزبازاریه پسر ..."

ساده است که هر موقع هوس کردی و دوست داشتی که چرک‌های تنت رو پاک کنی، سه برابر نیازت آب گرم که هیچ، آب جوش، از شیر حمومت بیاد بیرون، و اون وقت از تلویزیون صحنه‌های "زیبا" و "دل‌انگیز" برف زمستانی را نگاه کنی و هوس کنی که بری برف و مربای آلبالو بخوری. "راست میگن که هر فصلی یه جور قشنگه ها"

معلومه اگه منم جای تو بودم هوس می‌کردم وسط یخبندون خفن این زمستون برم آیس پک بخورم! بخاری، هر اتاق یکی، فن کویل، چلیر (چیلر گرم هم می‌کنه؟ من اطلاعی راجع بهش ندارم!)، شوفاژت هم که گاز داره ... جون تو آیس پک کاکائو و طالبی می چسبه!

ساده است که لباس خوب داشته باشی، دستکش و پالتو و پوتین و چکمه  و کاپشن و کلاه و شال گردن و جوراب کلفت و شلوار جین حسابی و پولیور پنجاه هزار تومنی، و از زمستون لذت ببری. میای با هم بریم گلستان، گرگان، تبریز، اونجا دوتایی با هم زمستونو حال کنیم؟

تو که مثل خود من چای واسه خودت ریختی و اومدی لم دادی رو صندلی چرخون میز کامپیوترت تا دمقی و بی‌کاری روزای تعطیلی امتحانا رو با چرخ زدن تو وبلاگا یه جوری کله کنی، اینا رو بهت نمی‌گم که شعله بخاری‌ات رو کم کنی، چون خودم هم می‌دونم با این کارا هیچ چی درست نمی‌شه، اصلا راه علمی و زیربنایی و درستی نیست، اشکال از جای دیگه است که می‌دونم و می‌دونی، عیب از نبودن فکره، ولی خوب، می‌دونی چرا اینا رو بهت گفتم؟؟؟ واسه این‌که فقط یه ذره دلت بسوزه ... بالاخره باید آدم باشیم دیگه نه؟ لا اقل بدون که این حال و حولی که داری می‌کنی همچین جوونمردونه هم نیست، مملکت اوضاعش قاطیه، می‌گن بیست سی تا مردن، من که حالیم نمیشه با دمای منهای بیست درجه چطوری میشه گاز نداشت؟ تو حالیت میشه؟ یا باز رفتی قهوه دم کنی؟ تو پالتوی خزدارت قایم شدی؟

نترس، نمی‌خوام شخصیتت رو جریحه دار کنم، اصلا قصدم این نیست که بهت بگم "بورژوازی بی‌درد" ، نه ، چرا غمباد گرفتی؟ من که نخواستم واست حساب کتاب پول بابات رو بکنم که بهت "احساسای بد" دست بده، نه عزیزم، راحت باش، بالاخره حتما بابای تو هم داره مثل اون کارگر پای معدن زحمت می کشه دیگه ... تو هم که دختر/پسر خوبی هستی و حسابی با اون کارگرا احساس همدردی و همنوع دوستی می‌کنی، نه؟ نازی ...

تازه اصلا منظورم فقط بوژواها نبود که، من کی گفتم فقط دارم الهیه‌ا‌ی‌ها و پاسدارانی‌ها رو میگم؟ نه خدایی‌اش، اونا که اصلا تو حساب ما نمیان، واسه همین نوشتم پرشیا دیگه، اگه می‌خواستم اونا رو بگم که می‌گفتم بنز، بی‌ام‌و، گفتم پرشیا که حواست باشه با خودتم، آره خود خودت! تو که اسم خودت رو گذاشتی متوسط، متوسط رو به خوب، چه می‌دونم ... جامعه‌شناسی‌ام خوب نیست.

 دارم میگم که یه کم دلت بسوزه، حالا اگه شب که داری زیر پتوت وول می‌خوری و سعی می‌کنی تصویر اون دختر خوشگله رو مرور کنی یه نیم ساعتی هم به گاز نداشتن، پالتو نداشتن، ماشین نداشتن، ماشین بخاری‌دار نداشتن، دستکش نایک نداشتن، جوراب نایک نداشتن، هدبند نایک نداشتن، قهوه‌ی ورسای نخوردن، شومینه و بخاری (با گاز فت  و فراووون) نداشتن، خونه‌ی گرم نداشتن، پوتین کوهنوردی نداشتن، جوراب سوراخ داشتن، کفش پلاستیکی وطنی از نوع مزخرف گام به گام با لبه‌ی جدا شده داشتن، کاپشن بهاره و زمستونه‌ی یکسان داشتن، سرما داشتن، ... فکرکنی.

دارم میگم که یه کم دلت بسوزه، حالا اگه شب که داری زیر پتوت وول می خو‌ری و سعی می‌کنی تصمیم بگیری فردا به بابات بگی کدوم رنگ چکمه دوست داری، یه نیم ساعتی هم به خیس شدن توی این خیابونای لعنتی، اونم با کمترین پوشش ممکن فکر کنی...

دارم میگن که یه کم دلت بسوزه، که اگه دوست داشتی به خودت دوباره فکر کنی، شاید به نتایج تازه‌ای رسیدی ...

راستی شما باور می‌کنید که مهم‌ترین دغدغه‌ی یک نفر، این باشه که چرا رنگ مانیتور جدیدش دقیقا با رنگ کیس کامپیوترش یکی نیست؟!! من باورم میشه، چون دیدم!

***
هر کس که تونست ارتباط این دو بیت را با نوشته‌های بالا بفهمه، ایول داره، این دو بیت یک نمونه از چاپلوسی (شما بگو مدح) شاعر درباره‌ی شاهه زمانشه، راستی، اگه ربطش رو فهمیدی فقط بگو فهمیدم، فکر کنم بخوای توضیح بدی

کامنتت رو باید پاکش کنم چون ناجور میشه! (شعر از ابوالفرج رونی)

تا جهان را بیخ و شاخ و برگ و بار، اندر بقا
آتش گرم است و آب سرد و خاک خشک و باد

شاه ابراهیم ، نازان، بر فراز آن بنا
تن درست و دل قوی و طبع راد و روح شاد !!!!

***


2) این قسمت به موسیقی ربط دارد !

سه تصویر از رسانه‌ی ملی:

الف)
وقتی صبح جمعه‌ی آن روز کذایی رادیو را روشن کردم و برنامه‌ی "جمعه‌ی ایرانی" را که سن و سال‌دار ها می‌دانند یک بچه‌ی ناخلف و نه چندان خوب از برنامه‌ی معرکه‌ی "صبح جمعه با شما"ی رادیوی قدیم ایران!  است را شنیدم، تا ظهر باورم نشد که چه شنیده‌ام. من یکبار دیگر هم قبلا به برخی از این مفاهیم اعتراض کرده بودم و در همین وبلاگ مورد شماتت برخی قرار گفتم که چرا من فرق بین طنز و هجو را نمی‌دانم؟ و چرا من دل بزرگ نیستم و تحمل شوخی ندارم، البته که همان‌جا هم توضیح دادم که شوخی با توهین فرق می‌کند، موقعیت شوخی فرق می‌کند، گاهی شوخی‌ای در جایی دلنشین، و در جای دیگر در حضور شخص دیگری واقعا آبروبرانداز است. داستان چه بود؟

یکی از آیتم‌های نمایشی برنامه،‌ عبارت از این بود که یک سری مرد دور هم جمع شده‌اند که زمان خوشی داشته باشند و صفایی بکنند. یکی از شخصیت‌ها دقیقا صدای صحبت کردن و خواندن استاد محمدرضا شجریان را تقلید می‌کرد و کافی بود تا شما یکبار صحبت‌ کردن استاد را شنیده باشید تا سریع شباهت بی‌بدیل را درک کنید، و بفهمید که غیرعمدی نمی‌تواند باشد. نمی‌خواهم زیاد صحبت را طولانی کنم، خلاصه و جمع جور بگویم، کار به آن‌جا رسید که قرار شد آن شخص که صدای استاد شجریان را تقلید ‌می‌کرد (و اتفاقا در نمایش هم سایر رفقایش او را استاد صدا می‌زدند!) تصنیف مرغ‌سحر!! (این شباهت هم غیرعمدی است؟!) را بخواند. در این‌جا نمایش به مسخره‌کردن اجراهای دو نفره‌ی استاد و همایون پرداخت و دو تا از شخصیت‌ها به طرز مسخره‌ای یکی پس از دیگری می‌خواندند. در جمع یک قصاب بود،‌ یک معتاد بود، و خلاصه ... قصاب گفت این دستگاه ساطور بود استاد؟ معتاد گفت نه این دستگاه وافور بود استاد ....

استاد گفت نه عزیزان این دستگاه ماهور بود ... دیگری گفت خالطور ؟؟؟ استاد گفت نه عزیزم ماهور ... و به طرز واقعا اسفناک و رنجش آوری، استاد بزرگ موسیقی ایرانی استاد محمدرضا شجریان، و تصنیفی که سال‌های اخیر هواداران به طور مرتب در کنسرت‌ها از ایشان خواسته بودند (مرغ سحر) را به تمسخر و توهین و تخفیف گرفته شدند.

من می‌فهمم که برای مسئولان رسانه سخت است که با کسی که با افتخار و سربلندی روی صحنه مرغ سحر می‌خواند و سه چهار هزار نفر او را همراهی می‌کنند، همدلی و رفاقت کنند. بالاخره معنای مرغ سحر را همه ی ما می فهمیم. اما روی صحبتم با این عزیزان است که، شما نمی‌فهمید که اگر استاد شجریان را مسخره کنید، کلیت موسیقی ایرانی را مسخره کرده‌اید؟ موسیقی وطن را زیر سوال برده‌اید؟ اصلا شما به چه حقی در مملکتی که این پیشینه‌ی افتخار آمیز شعر و ادب را دارد مرتب از مسخره‌ترین، مبتذل‌ترین، غیرعلمی‌ترین و بی هویت و بی‌محتوا ترین نوع موسیقی ممکن در برنامه‌ی خودتان استفاده می‌کنید؟ آیا مظلومیت این موسیقی، و له شدن آن زیر دست و پای سکس و جنسیت و جاذبه‌های پوچ موسیقی‌های دیجیتالی که امروزه با چنگ و دندان به دامان فرهنگ غنی موسیقایی ما آویخته‌اند و هر روز شمار دیگری از جوانان ما را به سمت خود جذب می‌کنند نمی‌بینید؟ آیا نمی‌بینید که چطور لطیف‌ترین و غنی‌ترین و مست‌کننده‌ترین غزل‌های عاشقانه‌ی سعدی، زیر دست و پای جملات سکسی کارت پستال‌ها و فیلم‌های درجه چهارم له می‌شود؟ آیا نمی‌بینید که بچه‌ دبیرستانی‌ها نمی‌توانند از روی یک غزل حافظ درست و روان فقط قرائت کنند؟ شما واقعا تا چه حد موسیقی شجریان را درک می‌کنید؟ من نمی‌توانم درک کنم، که چرا یک استاد موسیقی، باید در مملکت خودش، جایی که موسیقی‌اش متعلق به خودمان است، مسخره شود؟ اصلا چرا موسیقی ایرانی باید در رادیوی ایران مسخره شود؟ و بلافاصله بعد از این مسخرگی یک موسیقی بزن بکوب ریتمیک پخش کنید؟

شما چرا یک معتاد را در جمع قرار دادید؟ می‌خواهید به این باور قدیمی و کاملا غلط عوام جامعه دامن بزنید که هر کس اهل موسیقی است مطرب است و مطربان همه اهل تریاک و مشروب اند؟ چرا این معتاد می‌گوید دستگاه وافور است ... این طنز نیست ... من التماس می‌کنم منصفانه فکر کنید ... این طنز نیست ... این توهین به همه‌ی زیبایی موسیقی ما، دستگاه ماهور، و تاریخ آن است ... وقتی شما بگویید این دستگاه وافور است یعنی کل تاریخ شکل‌گیری آن را زیر سوال برده‌آید، آن هم به ناجوانمردانه‌ترین شکلی ...

شما روانشناسی رسانه می‌دانید؟ حتما می‌دانید که وقتی یک جوان این آیتم نمایشی را می‌شنود، و بعد از این که این حس به او دست داد که اه، این موسیقی ایرانی چه ملال انگیز است، و بعد شما بالافاصله یک موسیقی غربی بزن بکوب پخش می‌کنید، او بالافاصله نتیجه می‌گیرد که: "هان! موسیقی یعنی این!"

چرا شمشیرها را از رو بسته‌اید؟ اگر مشکل سیاسی با استاد شجریان هست، چرا این را به قیمت تحقیر موسیقی ایران تمام کنیم؟ شما باید بفهمید وبدانید که کسی نمی‌تواند جای این استاد را بگیرد ... مگر یکبار از مؤذن‌ها دعوت نکردید که دعای ربنا را بخوانند و آخرسر هیج‌کدامشان مورد قبول جامعه واقع نشد و باز مجبور شدید همان ربنای استاد را پخش کنید؟ یعنی شما هنوز نفهمیده‌اید که وقتی در تمام جشن‌ها، برنامه‌ها، مراسم، افتخاری را دعوت می‌کنید و به مجری برنامه تاکید موکد می‌کنید که حتما او را به صورت "استاد افتخاری" مورد خطاب قرار دهد، مردم فقط پوزخند می‌زنند و می‌گویند: "خوب می‌خونه، ولی تو دهن نمی‌چرخه آخه استاد ..." چه جنگی است که با این استاد بزرگ و بسیار محبوب موسیقی ایران شروع کرده‌اید؟ آخر خنده دار است، اگر رادیو آمریکا این کار را می‌کرد درک می‌کردم، اما این‌که در مملکت خود ما، موسیقی خود ما مسخره شود نه درک نمی‌کنم.

شاید شما الان کمی مردد باشید، مسلم است که باید خود آن آیتم نمایشی را می‌شنیدید تا همه‌ی محتوای آن را درک می‌کردید. آن‌جا که سعی شد نشان دهند که استادی که در جمع نشسته است و ادعا می‌کند فلان است وبهمان، زیر زیرکی با معتاد رابطه دارد و خودش اهل بخیه است! و خیلی مسائل دیگر ...

ب)
روز عید غدیر، تلویزیون اقدام به عمل عجیب و غریب و بی سابقه ی پخش زنده‌ی ساز و آواز با صدای سالار عقیلی کرد. در تمام طول برنامه، وقتی دوربین روی نوازنده‌ی تار می‌رفت، انواع و اقسام شمع، سیب، کوزه، رنگ، طرح‌های تزیینی، ابر، دود، تابلو، و ... از دل و روده‌ی این نوازنده بیرون می‌آمد، در یک صحنه‌ی بسیار کوتاه، بعد از این‌که تصویر کاملا مات و غیرشفاف شد، یک لحظه دست او را نشان دادند. ما که البته به این چیزها عادت کرده‌ایم، ولی یک توصیه به دوستان تلویزیون داشتم، وقتی قرار است ساز را نشان ندهید، اصلا شخص نوازنده را هم نشان ندهید، چون شما کادر تصویر را زیر چانه‌ی شخص می‌بندید، و ما فقط یک سر می‌بینیم که چشمانش را بسته است و لب‌هایش را فشار می‌دهد و شانه‌هایش به طرز عجیبی تکان می‌خورد، این وسط خودمان حدس بزنیم که آن زیر دارد با دستانش چه کار می‌کند؟

و جناب سالار عقیلی، خوب نیست که از یک طرف با هنرمندان معترض به صدا و سیما هم‌صدا شوید و قول و قرار بگذارید که نباید با این رسانه کار کرد، و از طرف دیگر راست راست آواز زنده بخوانید. راستی، فیگورهایی که می‌گرفتید، شکلی که به گردن و چشم‌هایتان می‌دادید، حالتی که سرتان را بالا و پایین می‌آوردید، و چگونگی ادای برخی کلماتتان،‌ به طرز جالبی شبیه‌ حرکات استاد شجریان بود. قصد خاصی ندارم، خواستم همین‌طور درد دل کنم. خودتان متوجه این شباهت شد‌ه‌اید؟ بله البته که غیرعمدی است ...

ج)
و دیشب هم چشم ما به جمال جناب محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار) شاعر معروف و دوست دیرینه هوشنگ ابتهاج (سایه) روشن شد، و دیدیم که چطور ایشان توانستند فقط با پرده‌های "ر" و "می‌بمل" سه‌تار ‌،‌ یک ملودی کامل بزنند !!! دیشب در سریال شهریار، صحنه‌ای بود که شهریار و استاد صبا، استاد شاخص و تحسین‌شده‌ی موسیقی ایرانی که نگرشی علمی به این موسیقی داشت و ملودی‌هایش ستوده شده و دقیق بود و آهنگسازی و نوازندگی‌اش تا امروز الگوی بسیاری است، دیدار می‌کردند. در این صحنه، اولا که استاد صبا سه تار زدند و ما به رسم مالوف تا چانه‌ی مبارک را بیشتر زیارت نکردیم، و ثانیا، شهریار هم سه تار زد، و من شاهد یکی دیگر از توهین‌هایی بودم که به شعور مخاطب می‌شود.قبلا زیاد دیده‌ بودم که مثلا وقتی یک رییس باند قاچاق می‌خواهد نقشه‌ی محموله را روی اینترنت ببیند، صفحه‌ی جلویش صفحه‌ی یاهو است. همیشه می‌گفتم ببین چطور به شعور مخاطب توهین می‌کنند. در همین سریال "بی‌صدا فریاد کن" طرف مدیا پلیر رو باز کرده بود و انگار که این نرم افزار اختصاصی پلیس است، تازه پرینت هم می‌گرفت !!! از این نمونه‌ها زیاد دیده بودم که طرف یاهومسنجر را باز کرده است و مثلا دارد با نرم افزار حسابداری کار می‌کند!!! اما این یک نمونه‌ی موسیقایی واقعا معرکه بود. هنرپیشه‌ی نقش شهریار، انگشت اشاره‌ی دست چپ (دستی که در تار و سه تار پرده ها را می‌گیرد) را روی بالاترین پرده‌ی سه تار (پرده‌ی "ر" ) گذاشت، و از اول تا آخر بدون تکان دادن دستش یک ملودی کامل زد (یعنی پخش شد! ) ... آخر کارگردان محترم، مسئول شبکه، ...،‌شما نمی‌گویید بین مردم چهارنفرهستند که می‌فهمند؟؟؟ آخر نباید به هنرپیشه بگویید که دو تا (فقط دو تا) فیلم از نوازندگی واقعی سه تار ببیند، (آن هم فیلم، حالا حضوری دیدن پیش کش) تا یاد بگیرد که دستش را چطور باید تکان دهد؟؟؟ کارگردان عزیز و باهوش (که فکر کردی ما را سر کار گذاشتی و ما هم نفهمیدیم) نباید به هنرپیشه بگویی دستش را روی پرده ها تکان دهد؟

یک نمونه از هوشیاری کارگردان که می‌توانم یاد شما بیاورم، فیلم دلشدگان مرحوم حاتمی است که آن‌جا هم اکثر بازیگران بلد نبودند ساز بزنند اما اقلا دستشان را روی ساز تکان می‌دادند ...

***

پی نوشت)
این قدر که نوشتم حوصله و انرژی نتیجه‌گیری ندارم ... خودتان یک نتیجه‌ای از بحث بگیرید!

پی نوشت)
لطفا فقط در ارتباط با مطلب نظر بگذارید، نظرات غیرمرتبط، شخصی، و ... قابل قبول نیستند و حذف می‌شوند.

ز بعد ما

ز بعــــد ما نه غـــــــزل نی قصیده می مــــــاند      ز خـــامه ها دو سه اشك چكیده می مـــاند

در این چمن، به چه وحشت شكسته ای دامن     كـــه می روی تو و رنگ پریــــــده می مـــاند

شدت گرمای آفتاب کویر را تاب می آوردند ، رنج و خستگی کار را از یاد می بردند ، تا نخلستان هاشان آباد باشد و دلهاشان خوش . تا کودکانشان ، در آغوش پر مهر مادر و کنار اطمینان بخش پدر ، شب را روز کنند . اما که میداند ، فردا ، آفتاب در نمی آید .

در سکوت هول انگیز کویر و در ظلمت بی انتهای یک شب ، زمین فریاد سر داد و زیر پای این ساده ترین مردمان ، جای تهی کرد ، تا به آدمی بیاموزد که تو نخواهی دانست سایه ای را که هر روز چسبیده به پاهایت ، این ور و آن ور میکشی ، تا به کی خواهی دید . و تا من نیز بدانم زیر آسمان وطنی زندگی میکنم که در آن مرگ را هم به مساوات قسمت نکردند .

زمین که ساکت شد ، نوبت فریاد ما میرسد . آی آدمها ، مگر نه اینکه ، آنها ، آشنایان همین خاک بودند . چگونه میشود لبخند کودکانش را به فراموشی سپرد ؟ چگونه میشود مردان و زنان و نخلستان های استوارشان را از یاد برد ؟ 

 

     

چگونه می توان از این تاریکی ها و از این آشفتگی های ناگهانی ، بیرون آمد ؟ چاره این درد کهنه که هر از چندگاه ، زخمش تازه میشود ، چیست ؟ چرا دیگر خنده هامان از ته گلوست ، نه از ته دل ؟

ز درد یأس ندانم كـــــــجا كنــــــم فـــــــریاد      قفس شكسته ام و آشیان نمـــانده بیــــاد


"ز بعد ما" عنوان تازه ترین آلبوم گــروه سنتورنوازان به سرپرستي سيامك آقايي است . این اثر حاصل ضبط زنده و تصویری كنسرت اين گروه در خرداد ماه سال 1384 به نفع زلزله زدگان بم و زرند ، در تالار فردوسی دانشگاه تهــران است ، که اكنون به صورت يك DVD تصويري منتشر شده است.

 

اين اثر که حاصل 18 ماه كار فشرده بر اجزاء مؤثر و كليدي صوت و تصويرست ، ترکیب صدایی خاص خود را دارد . و شامل پنج سنتور در ابعاد گوناگون است . یک سنتور دوكوك يازده خرك ، یک سنتور لاكوك يازده خرك ، دو سنتور مي كوك يازده خرك و یک سنتور سل كوك بم نه خرك . آهنگساز ، به دنبال ارائه سونوریته ای نو در عرصه "گروه نوازی" است. آهنگسازي، صدادهي گروهي، نحوه استفاده از امكانات و صداكشي از ساز سنتور و ... در این اثر ، كاملا متفاوت از آن چيزي است كه تاكنون در زمينه موسيقي سنتي ايراني منتشر شده است.

 

قطعات اين آلبوم را می توان به دو بخش تقسیم کرد . مجموعه اول : پایباز، چشم انداز، گریز و صبح که بیانگر بخشی از فعالیت گروه تا مقطع زلزله هستند . و مجموعه دوم، شامل 1/6 (مقدمه)، شالی زار، شب زرند، واقعه و 1/6 که متاثر از زلزله بم، زرند و شهرستانهای اطراف، به بیان بخشی از حال و هواي آن روزها پرداخته است.

 ۶/۱(مقدمه) با مقابله و تضاد دو صدا شكل گرفته: يكي فالش ترين ترکیب صوتی گروه! كه شامل نواختن همزمان هر نت ميِ موجود (بمل، کرن، بکار) در شش منطقه داراي آن نت در هريك از سازها است كه در نتيجه صداي مرگ مي دهد- به هر دو مفهوم-. صداي دوم، نت شاهد گام (ر بكار) است كه در نقطه مقابل صداي اول بر سكون و بمی دلالت مي كند و تلاش شده كه به نحوي زهی - کششی صدا  دهد. این دو صداي قوی و ضعیف با زمانبندي هاي متفاوت چهار بار تكرار شده اند كه به نوعی چهار لرزه آغازگر و ويرانگر در منطقه را يادآوري مي كنند.

"پايباز ، چشم انداز ، گريز و صبح" ، قطعاتی هستند با رنگ آمیزی, تحرک درونی و شیوه های تنظيم خاص خود.

شب زرند ادامه مجموعه دوم قطعات است. مقدمه اش همان قسمت آغازين شالي زار است و در ادامه با تكنوازي به شعر بيدل وصل مي شود. در ميان نفس هاي آخر شب زرند، قطعه واقعه با تأكيد بر درجه هفتم گام آغاز شده است.

 ۶/۱ (كامل) نيز صرفا حركت چند فاصله پنجم است بر يك ريتم ساده . و جاي گيري آن در پایان كنسرت تلاشي است براي زدودن بخشي از تيرگي ها و سياهي فضاي پيشين... . که در آن اشتیاق به بیان زندگی و بیان این احساس که ،" زندگی ادامه دارد "، موج میزند .

یكی از وجوه تمایز این اثر، نگاه به مفهوم "غم" در برابر رخدادی همچون فاجعه زلزله بم و زرند است. نگاهی كه در نقطه مقابل نگاه رایج، "غم" را به عریانی هرچه تمام تر به تصویر كشیده است.

نمونه بارز این نگاه، قطعه "واقعه"، بازتاب و واكنشی است بسیار تلخ، متأثر از ده ها صحنه ای كه به واقع در زمان و مكان زلزله مشاهده شده است . تصاویری که واژه تلخ در برابرشان مسخره و حقیر به نظر میرسد .

مردی یا دقیقتر "دستی" است که پس از ساعتها پس و پیش کردن لایه های آوار، خودی نشان داده بود. دستی قوی از کتف، که آخرین توان خود را به انصراف و پراکندن امدادگران می گذراند. در میـان بهت و تشنج آن لحظات، صدایش را از پس لایه های آوار به سختی شنیده اند که گفته بود نه خرج چسب و وصل پاهایم را دارم و نه حال ندیدن دخترانم را، رهایم كنید... کسی را یارای منصرف کردن او نبود، چه دیگرانی نیز در لایه های دیگر منتظر دستی بوده اند. امدادگران معطل نکرده، تنهایش گذاشتند.

          

"ز بعد ما"روایتی ست از یک فاجعه ، که سازنده اش ، آنچه را که دیده و شنیده ، از صافی حساسیت هنرمندانه اش گذرانده . اینجاست که هنرها ، به حریم هم وارد میشوند . خالق این اثر هنری ، نخست یک نقاش میشود و سپس آهنگساز .

او تصویری را که در ذهن خلق کرده ، به دست قیچی سانسور احساسش نمیسپارد ، تا پیامش صادقانه و بی ریا و بی دروغ ، به بیننده و شنونده ، منتقل گردد . "ز بعد ما" طنین چندصد سیم است و این سیمها ، در بند یک کوک و یک دستگاه نیستند . با آنکه شور و دشتی ، سهم بیشتری در رنگ آمیزی اثر دارند ، اما نوا و همایون و اصفهان را هم میشود از آن شنید .

اشعار این مجموعه نيز از ميان آثار بيدل دهلوي و امير احمدي آريان، انتخاب شده اند. نحوه بیان نیز بيشتر به قصد تاكيد و تغليظ طعم و مزه نهفته در کلمات و عبارات، در جهت ارائه تصور واضح تری از تصاوير انتزاعي درونی آنها شکل گرفته است.

در مجموع گروه سنتورنوازان در فعاليت هاي خود اهدافي از اين دست را مد نظر داشته است: شناخت، برداشت و ارائه منتخبي ازقابليت هاي گوناگون ساز سنتور و تلاش براي تركيب و امتزاج مناسب الگوها، فرم ها و سبك هاي منطبق با ماهيت اجرايي و تكنيكي امروزين اين ساز؛ تلاش براي دستيابي به نوعي سونوريته گروهي و گسترش رنگ آميزي صوتي در عرصه گــروه نوازي؛ گسترش قابليت هاي سازي- صـــــوتي و ظرائف اجـــرايي از قبيل تنوع در نوانس ها و دينــــــاميك، تدقيق در كــوك و فواصـــــــل و بدست آوردن تجریبات تازه ای در کوک سنتور ، استفــاده از گستره صدایی بیش از 6 اكتاو، شناخت موانع اجرايي- فيزيكيِ ساز سنتور و تلاش در جهت بهبود آن ها و... .

نکته جالب آنکه ، برآیند صدایی گروه ، مضرابی یا سنتوری نیست، بلكه فضای صوتی در نقاط مشخصی از قطعات، ممکن است "زهی- آرشه ای" و بعضا "كوبه ای" به نظر برسد.

همدلی بسیاری از اساتید چون حسين دهلوي، محمدرضا درويشي، پرويز مشكاتيان، كيهان كلهر، اردوان و اردشیر كامكار و ... با حضورشان در سالن كنسرت قابل توجه مي باشد  .


دریافت نمونه هایی از آلبوم زبعد ما

( برای دریافت این قطعات ، روی آنها کلیک راست کرده و گزینه save target as را انتخاب کنید )

 

نمونه های تصویری :

نمونه صوتی :

پی نوشت :

 

در برابر این هجوم بی فرهنگی ، از کانال های روز افزون ماهواره ای ، صدا و سیما ، که احساس وظیفه نمیکند . هنوز گل و بوته ، به جای تار و تمبک ...

اما قرار نیست ما نیز نسبت به ترویج و گسترش موسیقی مان ، در میان مردم (به مفهوم عام) ، بی تفاوت باشیم . میشود نسخه های با کیفیتی از آثار موسیقی ایرانی را ، به جامعه معرفی کرد .

"هم نوا با بم"، از اولین آثار موسیقی ایرانی بود که با کیفیت DVD و با فیلمبرداری چند دوربین ، به بازار عرضه شد . آلبوم "ز بعد ما" ، نیز چنین ویژگی دارد . صدابرداری کم نظیر و تصویر برداری خوب اجرا با چندین دوربین ، بروشور جامع موجود درون آلبوم، طراحی زیبای جلد و قاب(کاور) مناسب و ... ، کمک کرده اند ، تا اثر یک شکل استاندارد برای عرضه جهانی داشته باشد . به امید آنکه با استفاده از چنین آثاری ، موسیقی ایرانی را آنگونه که باید ، بشناسیم .

 

در اینجا بر خود لازم میدانم ، از یاری استاد گرانقدر ، جناب سیامک آقایی و دوست گرامی ، خانم ندا سیاه کلا ، در تکمیل و پربار کردن این نوشته ، سپاسگزاری کنم .

 

 

این لینکها ، را نیز ببینید :

 

بیوگرافی از سیامک آقایی

تعدادی از آثار سیامک آقایی به صورت صوتی

اسامی مراكز فروش در تهران و شهرستان ها

 

ادامه نوشته

پند استاد

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا.

 

باری ،

به لطف مهر زنده ایم و

به عشق آن ،

 

تا که بگوییم

ز مهر

     و سرور

         و عشق

 

تا نگسلد

اندیشه های سبزمان خزان

بر نوباوه شاخه های بلند درخت پیر

                          که اش ریشه هاست

                                      به عمق هزاران هزار سال.

 

آمد یکی

به دشنه ی دشنام در کـَـفــَـش

آذین کلاه ملعبه بر سر

نه ش بوی عشق آید و نه ش بوی خاک

بی هیچ اندیشه ی سازنده ای به جان

جز نفرت و نفاق نمی پرورانــَدَش به دل

 

...

 


زمانی که کلمه ی استاد را شنیدم ، هنوز هیچ نقشی در ذهن نداشتم.

فکر می کردم که چرا این واژه به ندرت به گوش می رسد و هرگاه به زبان می آید، شخصی ظهور می کند، شخصی که با دیگران تفاوت دارد.

حتما لازم نیست سازی در دست داشته و یا نغمه ای بپردازد . حضورش همه چیز را تغییر می دهد.

در حیاط مدرسه همه چیز بود . رویای بچگی ، بازی های رنگی، فریاد، شوق، دنیایی بی انتها ، اما همیشه کوتاه . همیشه زمان کوتاه بود.

با صدای زنگ مش سلمان همه چیز متوقف می شد. گاهی چکش آهنی او را پنهان می کردیم تا کمی بیشتر در رویاهای خود غوطه ور باشیم.

مش سلمان برایمان دو نقش داشت. وقتی صبح ها به زنگ می کوبید ، تصور لحظات بعد کمی دشوار بود. اما با زنگ های بعد از ظهر رویاها ادامه داشت .

چرا؟

...

                                                         بهار 82 

                                                      حسین علیزاده


پی نوشت :

 

جای تاسف است که محفلی به نام هنر و در راه هنر ، برگزار شود و حرفش ، گزند و نیش باشد به پایورها ، شجریان ها ، علیزاده ها ، لطفی ها و مشکاتیان ها . بی شک ، رفتار عارف وار این اساتید و مهربانی و فروتنیشان ، سبب شده تا هر گزندی را بشنوند و دم نزنند . آنگونه که از پند پیرشان ، مولانا به یاد دارند ، که میفرمود : هرچه خواهی به من گوی ، که اگر هزار گویی ، یکی هم نشنوی .

...

 

ادامه نوشته

از دل آواز قدیم ...

داشتم در آرشیو وبلاگ چرخی می زدم، می خواستم سر و سامانی به لینک ها بدهم. بعضی از مطالب قدیمی را مرور کردم. گفتم بد نیست یکی از آن مطالب را دوباره با هم بخوانیم. از آن روز تا حالا، به طور حتم خیلی خیلی به خوانندگان دل آواز اضافه شده است، و احتمالا خیلی از آن ها این مطلب را نخوانده باشند. این مطلب قبلا با عنوان " هزار سال موسیقی، ناتوان در برابر ابتذال" در دل آواز آمده بود و در واقع گوشه ای از نظرات من است درباره ی این وضعیت موسیقی که فعلا دچارش هستیم. باید ببخشید که آهنگ هایی که در پاراگراف اول ازشان اسم می برم قدیمی هستند، خودتان حساب زمانش را بکنید دیگر ...

مسئله به هيچ وجه پيچيده نيست ... زمانه ، زمانه شهره و آرش و دي جي اليگيتور ! شده است ... مي تواني امتحان كني ... ساده است ... يكروز از صبح تا شب وقت بگذار و در خيابان ها راه بيفت . " يه ماچ داد و دمش گرم " / " ديوونه ديوونه " / " هوس ... تو دلم پا نميذاره هوس !!! " / " حاليته ؟!! " / " آرش بي تو سردمه " / " نمره بيست كلاسو نمي خوام " / " يك پسري مثل من ، عاشق و بيقراره ... آره آره "  / و ...
ما ايراني ها ، علي الخصوص نسل جوان ، خودمان موسيقي خودمان را نمي خواهيم . استاد شجريان مي گويد اين موسيقي مانند گلي است كه بايد در خاك خودش رشد كند . خوب هر گلي مخصوص يك خاكي است . اگر اين گل در اين خاك نتواند رشد كند ،‌در كدامين خاك رشد خواهد كرد ؟ ( نقل به مضمون ) . مسئله اين است كه ايران ، تنها كشوري است كه خودش موسيقي خودش را دور مي اندازد ! اگر به موسيقي بلوز و جاز و راك نگاه كنيد ، خاستگاه اين موسيقي ها آفريقا ،‌ آمريكاي شمالي و آمريكاي جنوبي بوده است . و سياهپوستان هنوز هم با تمام وجود كانالهاي ماهواره را با موسيقي رپ و جاز خود پر كرده اند . گرچه آمريكايي ها به ديگر انواع موسيقي هم روي خوش نشان مي دهند اما همچنان انواع راك و متال را تشويق مي كنند . اروپا ، همچنان ضمن اينكه به موسيقي كلاسيك پرشكوه خود اهميت مي دهد نوعي موسيقي پاپ آرام و مفهوم گرا را دوست دارد . اعراب خريدار ريتمهاي خودشان هستند . ترك ها موسيقي خودشان را توليد مي كنند . افغان ها ، تاجيك ها ، و ... همه و همه موسيقي خودشان را دوست دارند و توليد مي كنند . اما جوانان ايران چه موسيقي توليد مي كنند ؟ تقريبا مخلوطي از همه موسيقي ها به غير از موسيقي ايراني . ( بحث من روي اكثريت مطرح در رسانه ها است و با اقليت فرهيخته كاري ندارم ) ... جوانان ايران امروزه چنان موسيقي راك را مي نوازند كه خود آمريكايي ها انگشت به دهان مي مانند كه اينان چگونه تكنيك هاي گيتار الكتريك را بهتر از ما مي دانند ؟ امروزه جوانان ايراني به سرعت برق و باد موسيقي عربي و تركي توليد مي كنند . اما حتي حاضر نيستند بيش از ده دقيقه به يكي از شاهكارهاي موسيقي سرزمين خودشان گوش بدهند ... آري درست است ... حتي حوصله اينكه ده دقيقه به يك شاهكار موسيقي ايران گوش كنند ندارند ، اما ساعت ها جلوي پي ام سي لم مي دهند و ريتم هاي سبك و آسان و اشعار ساده و بي معنا را به روح خود تزريق مي كنند .... دليل چيست ؟

پاسخ  :

...

ادامه نوشته

فرکانس های محروم . بخش اول : مانی و مانا

 

 

 

در خبرها مي خوانيم كه اپراي "ماني و مانا" ساخته استاد حسين دهلوي ، اجرا نخواهد شد . مسئولين فرهنگي کشور به دليل استفاده از صدای خواننده های زن در اين اپرا ، و با تأكيد بر حرام بودن صداي زن ، با اجراي اين اثر مخالفت ورزيده و به آن مجوز اجرا نداده اند . در یکی از تازه ترین حوادث موسیقی سال نیز ، خبر مخالفت با كنسرت بزرگ بانوان ايران‌زمين را میشنویم .

اين سخت گیریها ، سالهاست كه گريبان موسيقيدانان ايراني را گرفته و در مواردي باعث سانسور آثار موسيقيايي در ايران نيز شده است . کنسرت گروه هم آوایان یا کامکارها در ایران ، نمونه ی آشکاری از این سختگیریهاست . بانوان گروه حق ندارند تکخوانی کنند . باید همزمان صدای مردهای گروه همراهشان شود ، تا در آینده برای ادامه کار گروه و کنسرتهای دیگرشان در ایران ، مشکلی پیش نیاید . شنیده میشود که شور کامکارها(کنسرت آبان 1385) ، به دلیل لباس بانوان گروه و مغایر بودن آن با ارزش های وزارت ارشاد ، مجوز انتشار نخواهد گرفت . خود این هم جای بحث دارد . آیا آنچه که کامکاران بر تن پوشیده اند ، غیر از همان جامه ایست که نشانی از فرهنگ عظیم کردها دارد و غیر از آن لباسیست که بانوان کرد ، سالهاست در شادیهاش بر تن میکنند ؟!

آنچه كه در اينجا مي خوانيد مقدمه اي است بر اين موضوع بحث برانگيز . البته با توجهي بيشتر به آثار استاد حسين دهلوي و اپراي ماني و مانا . اميد است در آينده ، اين موضوع بيشتر مورد بررسي قرار بگيرد .

 

دهلوی : پیشتاز موسیقی نوین ایران

 

دهلوي را خوب مي شناسيم . او از پيشگامان موج نو موسيقي در ايران است ، با فرم موسيقي ، شيوه آهنگسازي و تنظيم ويژه خود او . هر كدام از ساخته هاي استاد دهلوي ، به تنهايي براي يك عمر هر آهنگساز كافي است . آثار او جداً بي نظيرند . سویت ، اپرا ، فانتزی و ...

زندگي موسيقيايي دهلوي را در چند بخش مي توان بررسي كرد :

-     مكتوبات : كتابها ، پارتيتورها و مقالات موسيقي . به عنوان نمونه "پيوند شعر و موسيقي" را نام مي بريم كه بسيار مورد استفاده هنر جويان و دانشجويان رشته موسيقي است .

-     قطعات موسيقي : اين قطعات اكثراً براي اركستر نوشته شده اند و شامل تعدادي كنسرتينو ، راپسودي ، سويت ، اپرا و چند موسيقي فيلم اند . از نظر نگارنده اين يادداشت ، سويت "بيژن و منيژه" از شاهكارهاي بي نظير در تاريخ موسيقي ايران است . تعداد آثار موسيقي ساخته شده در اين سبك ، آنقدر كم تعداد است كه براي مقايسه آن با ديگر آثار مشكل زيادي نداريم .

 

                            

 

-     تشكيل اركسترهاي بزرگ : از مهمترين آنها اركستر سازهاي مضرابي بوده است . جايي خواندم اركستري با "طنين 7200 سيم" . چه غرور آفرين !

 

 

-     استانداردسازي سازهاي ايراني : طراحي و ساخت سنتور كروماتيك به كمك استاد قنبري‌مهر را مي شود نام برد . طرحي كه اكنون بعد از چهل و چند سال ، مورد توجه سازندگان  و نوازندگان سنتور قرار گرفته است .

 

براي آشنايي بيشتر با آثار استاد دهلوي ، مي توانيد به وب‌سايت ايشان رجوع كنيد .

http://www.hosseindehlavi.com 

قبل از اينكه از اپراي "ماني و مانا" سخني بگوييم ، لازمست كه مختصري درباره اپرا بدانيم .

اپرا نمايشي ست موسيقيايي و درآن گفتار بازيگران به صورت آواز بيان ميشود . در واقع اپرا پيونديست بين دو هنر ؛ موسيقي و تئاتر . نقش موسيقي در اپرا ، مهمتر از قصه است . براي معرفي بازيگران ، علاوه بر گريم ، طراحي لباس و ديگر عواملي كه به تئاتر مربوط ميشود ، از موسيقي هم استفاده ميشود . يعني اينكه ، ما از موسيقي كه ميشنويم ، ميتوانيم بفهميم كه كدام نقش‌آفرين قرار است وارد صحنه شود . در فهرست ، بازيگران با صداهايشان معرفي ميشوند . مثلا ، بازيگر نقش گرگ : صداي باس . بازيگر نقش بره : سپرانو و ...

اپرا معمولا با يك "اورتور" (در فرانسوي به معناي افتتاح) آغاز ميشود . مابين پرده‌ها نيز ، موسيقي پخش ميشود كه به "آنتراكت"مي‌گوييم . از ديگر اصلاحات رايج در اپرا ميشود به "آريوزا : تكخواني" ، "دوئت : آواز دو نفره"، "تريو : آواز سه نفره" و "كوارتت : آواز چهار نفره" ، اشاره كرد .

حال با اپرا يك آشنايي مقدماتي داريم و با همين مختصر آشنايي ، ميشود متوجه شد كه متاسفانه تاكنون در ايران اين سبك از موسيقي را خيلي كم شنيده‌ايم . در واقع نسبت سهم موسيقي چندهزار ساله ما از اين سبك ، به تعداد اپراها در كشورهاي مختلف ، ميل ميكند به سمت صفر .

حالا بيشتر احساس نياز مي‌كنيم ، وقتي مي‌بينيم كه ما يك اپراي بزرگ با رنگ و بوي ايراني نداريم .

 

و اما " ماني و مانا " :

 

نگارش اپراي ماني و مانا ، به سي سال پيش برمي‌گردد ، آن‌هم به درخواست يونسكو به مناسبت سال جهاني كودك و با انگيزه‌هاي صلح مآبانه و به افتخار تمام كودكان جهان .

اين اپراي باشكوه و سنگين ، به گفته استاد دهلوي ، به 80 نوازنده و خواننده احتياج دارد . اگر اشتباه نكنم ، نام اين شكل از اپرا ، اپراي سريا ( seria ) است . متن و نت‌هاي اين اثر ، 520 صفحه شده‌است . اپرا ، حكايت دختري‌است كه بره‌اي دارد و گرگ بره‌اش را مي‌برد و ...

با كمي دقت نظر و تمركز بر موضوع مي‌توان به جنبه‌هاي فرهنگي و اجتماعي اين اپرا ، چه در داخل و چه فراتر از مرزهاي ايران پي برد . اينجاست كه مي‌فهميم چرا استاد دهلوي يادآور شده‌اند كه يكي از انگيزه‌ها‌يشان از ساخت اين اپرا ، آن بوده‌است كه مردمان جهان ، ايرانيان را شترسوار نشناسند .

اما آنچنان كه مي‌دانيم اجراي اين اثر تاكنون ، مجوز نگرفته‌است . جالب است كه بدانيم ، در دولت سيدمحمد خاتمي ، صحبت‌هايي براي اجراي اين اثر شده بود . اما لفظ حرام ، يكباره باعث ابطال مجوز اين اپرا شد .

پاسخ مسئولان نيز در نوع خود جالب است . آنها حذف نصف اركستر (صداي زن) را ، شرط اجراي اثر دانسته‌اند . حتي اگر اصل تساوي زن و مرد را در طبيعت ،‌در قانون و ... زير پا بگذاريم ، زير بار اين حرف نمي‌توانيم برويم . مي‌دانيم كه در تقسيم‌بندي رايج گستره صداي انسان ، 6 نوع صدا تعريف ميشود :

1- سپرانو : صداي زير زنانه   ، 2- متسوسپرانو : صداي متوسط زنانه ، 3- آلتو : صداي بم زنانه

4- تنور : صداي زير مردانه ، 5- باريتون : صداي متوسط مردانه ، 6- باس : صداي بم مردانه .

 

قدرناشناسي :

 

چند روز پيش حكايتي خواندم در اسرارالتوحيد ، كه نقل آن زياني ندارد .

خواجه بوالفتح شيخ گفت كه روزي قوال (آواز خوان) در خدمت شيخ ، اين بيت مي گفت كه :

اندر غزل خويش نهان خواهم گشتن                      تا بر لب تو بوسه دهم چونش بخواني

شيخ از قوال پرسيد كه « اين بيت كراست ؟» . گفت : «عماره گفته است» . شیخ برخاست و با جماعت صوفیان به زیارت خاک عماره شد .

شما قدر شناسي و هنرپروري شيخ را ببينيد . و مقايسه كنيد با رفتار و برخورد امروزي با اين مسائل .

اينجا ميشود نكته‌ي ديگري را مطرح كرد . از آقاي دهلوي به عنوان چهره ماندگار موسيقي ، تقدير شده بود . حال بهتر مي‌فهميم كه اين همايش‌ها ، چقدر تشريفاتي و چقدر توخالي‌اند . و صرفا برگزار ميشود ، براي آنكه گفته شود ، برگزار كرديم ، تقدير كرديم و ...

معناي سپاس گزاري را در اين گونه مواقع بيشتر ميشود فهميد . به جاي انكه بگويند : آقاي دهلوي ، هنرت را ارج مي‌نهيم و دستانت را مي‌بوسيم ، براي نگارش اين اثر ؛ ميگويند : نيم اركستر را به خاطر حرام بودن حذف كن تا مجوز بدهيم !!!!!!

آنچه كه هر ذهن هنرپرور و هنرجويي را مي‌رنجاند ، طرز برخورد با اين مسئله است . به اين گفته‌ي استاد دهلوي در يكي از مصاحبه‌هايشان دقت كنيد : "امكان اجراي اين اپرا در ايران نيست و همين روحيه‌ام را تضعيف كرده‌است".

يعني هنرمندي انگيزه‌هاي مادي خود را كنار بگذارد و عمر خود را صرف خلق آثاري بكند كه امروز نتايجش را ببيند . اما به جاي آنكه اكنون ، اجراهاي مختلف آن مورد نقد و بررسي قرار بگيرند ، آن هنرمند درگير اخذ مجوز باشد . واقعا در هيچ دوره تاريخي اينقدر ، قدرناشناسي را سراغ نداريم .

 

لفظ حرام ! برای موسیقی یا صدای زن ؟

 

حرام بودن ! نگارنده بر اين عقيده‌است كه مشكل فقط صداي زن نيست و جدال بر سر اصل موسيقي است و هنوز حرام و حلال بودن خود موسيقي حل نشده‌است . حرام بودن تصوير ساز ، خود يك سوال است . در تلويزيون ، بارها تصوير آلات قتل ، جرم و جنايت را ديده‌ايم . منقل و وافور را ديده‌ايم . اينها هيچ يك ايرادي ندارند ولي پخش تصوير ساز مشكل دارد ؟!!

البته بگذرید از اینکه ، این شکل از حلال و حرام بودن ، فقط برای چند میلیون ایرانی ، در ایران تعریف شده . میتوانید از شکل مدرن و شیک پخش موسیقی تلویزیون های ماهواره ای که از داخل ایران برای دیگر انسانهای کره زمین فرستاده میشود  به نکات زیادی پی ببرید . شاید فقط ایرانیان وظیفه دارند که از چنین گناهانی مصون بمانند .

 

تکلیف موسیقی !

 

معقول به نظر نمیرسد که پیوند با موسیقی ، جدال با نشان اهورايي باشد . موسیقی و آواز در بسیاری از ادیان ستایش شده . صدها سال است که در کلیساها ، از ارگ استفاده مي‌شود . حتي خيلي از موسيقيدانان بزرگ تاريخ ، نوازنده ارگ كليسا بوده‌اند . در جايي از تورات خواندم ، كه خداوند به پيامبرشان دستور داد تا به مردمانش آوازي را بياموزد تا رويدادهاي خاصي را بخاطر بسپارند . در قرآن كريم نيز بارها ، به آواز خوش داوود‌نبي اشاره شده است .

استفاده از موسيقي در بسياري از مذاهب و اديان توصيه شده است . آيين "سيك" را مثال مي‌زنيم . براي تمام متون مقدس اين آيين ، خط به خط ، موسيقي ساخته شده است . پيروان آيين سيك معتقدند : زماني كه موسيقي ، ذهن را طراوت بخشيد ؛ آمادگي بيشتري براي نوشيدن كلام " گورو (آموزگار بزرگ) " وجود دارد .

ستايش موسيقي ، نه تنها در كتب ديني ، بل در كلام فيلسوفان نيز بسيار است . سخن افلاطون را به ياد مي‌آوريم . او بر تأثير موسيقي بر انسان تأكيد مي‌كند و آن را در پرورش عواطف انساني مؤثر مي‌شناسد . كنفوسيوس ، از موسيقي به عنوان يك عامل آرامش بخش و هماهنگ كننده بر طبيعت بشري ياد ميكند كه با آن مي‌توان جهاد نفس كرد .

البته در دین اسلام نیز ، احکام ثانویه ، برای تغییر در احکام با توجه به مقتضیات زمان تعریف شده است .

با اين همه ، آيا پذيرفتني است كه شنيدن صداي زن را سبب و باعث افت اخلاقي شنونده و جامعه بدانيم ؟ در اين مورد خاص ، آيا ميتوان ، شنيدن صداي زني كه نقش بره را در اپراي ماني و مانا ، بازي ميكند ، سبب لرزيدن ديوار ايمان بدانيم ؟ غير از اينست كه با اين طرز برخوردها ، هم شخصيت زن خواننده و هم شنونده را شكسته‌ايم ؟

 

آدم خيس كه هراس باران ندارد :

 

استاد عليزاده و استاد دهلوي ، در مصاحبه‌هاي اخيرشان ، به لالايي مادر اشاره كرده‌اند و اينكه آيا ميشود آنرا سانسور كرد ؟! سخن بسيار پرمغزست ، اما به نظر نويسنده اين يادداشت ، استفاده از  اينگونه مثال‌ها براي روشن كردن قضيه لازم نيست و حتي اگر لالايي را پدر بخواند و نه مادر ، باز هم خلاف اصول انساني ست كه نيمي از يك جامعه را به خاطر يك ايدئولوژي ، از هنر حذف كنيم . بايد اين انديشه را اصلاح كرد . به قولي "از چه ترسيم كه در عين بلاييم" .

توقيف و سانسور آثار ، عادت تلخ و قصه تكراري روزگار ما شده‌است . اما ميشود با بازنگري و مطالعه مجدد اساسنامه ها ، خيلي از مشكلات را حل كرد . نگارنده بر اين عقيده است كه بدترين قانون خوب است ، به شرطي كه وجود داشته باشد . داشتن يك اساسنامه با داشتن دلائل روشن و واضح براي سانسورها و به دور از برخوردهاي سليقه‌اي ، بسيار مفيد است .

 

سخن آخر :

 

در سال‌هاي اخير بسيار ديده‌ام كه مطبوعات ، از مسئولين تقاضا كرده‌اند براي اجراي اپراي ماني و مانا . كار روزنامه نگاران ، ستودني‌ست ، اما بايد بدانيم كه با اين روش نمي‌توان بسيار پيش رفت . مسئولين ، بايد به ديده منت اين آثار را بپذيرند و نه با خواهش و تمنا و ...

سوال شده‌بود كه چرا اين اپرا توسط اركسترهاي خارجي اجرا نميشود . حتي اگر بگذريم از اينكه ، سمفوني‌ها و اپراهاي ايراني وقتي شخصيت واقعي خود را مي‌يابند كه در ايران و توسط ايرانيان اجرا شوند ؛ اين مشكل به چشم مي‌آيد كه اين اپرا ، بر روي اشعار فارسي ساخته شده و اجراي آن با اركسترهاي خارجي غيرممكن است . مگر اينكه ، با هزينه هنگفتي ، اركستر ايراني را به خارج از كشور ببرند ، آنجا اپرا را ضبط كنند و سي‌دي و كاست‌هايش را به صورت غير ارجينال در ايران به‌فروش برسانند .   کاوه حیدری

 

هشتادمین سال درگذشت درویش خان ... معنای نبوغ !

شعري از ايرج ميرزا 

"شب چهارشنبه 2 آذر ماه (1305)، آقاي درويش خان استاد مهم و عاليقدر موسيقي ايران با درشكه نمره 159 ، در حين عبور از خيابان اميريه با اتومبيل نجم الدين نام مصادف شده ؛ اتومبيل يكي از اسب ها را شكم دريده ، درشكه چي حسن نمره 812 و درويش خان از درشكه پرت شده تا ايشان را به مريضخانه حمل نمودند ،  درويش ، دارفاني را وداع گفته ، محفل موسيقي ايران را از فقدان خود خالي و خاموش نمود ."          

سالنامه پارس  1306


 

هشتاد سال از آن شب ميگذرد . از شبي كه به ناگاه ، ستون هاي موسيقي ايراني لرزيدند . از شبي كه چرخ روزگار ، خواست تا درويش اولين قرباني تصادف اتومبيل در ايران باشد .

 

فهرست آثار درویش خان و دانلود چندین قطعه از او را در ادامه این مطلب خواهید دید .

ادامه نوشته