برادرهای عاشق را صدا کن
قصه ای از تهران :
خبر نداری . سیگاری شده ام . هر روز ، پاکتی سیگار می خرم و دود می کنم . می پرسد : چه سیگاری ؟ می گویم : فرقی نمی کند ، خوب دود کند . سیگار را روشن می کنم و تند تند ، پک می زنم ، و فوت می کنم توی صورت های ملتهب و چشمان خیس آدم های دور و برم . آدم هایی که آرام ندارند و می خواهند فریاد بلندی بزنند . آدم هایی که کپسول های اشک آور ، بیشتر از آنکه گریه شان را دربیاورد ، دلهاشان را می شکند . آنها که کفش هاشان بی جفت مانده ، پاهاشان ، تاول زده ، اما دستانشان ، مشت شده و سینه هاشان سپر . آنها که آواز آزادی را با هم می خوانند و می خواهند عدالت خورشیدی باشد و برشان بتابد . آه آزادی و آه عدالت . چه جنایتها ، به نام شما می کنند و به نام شما ، چه خانه ها که چراغشان خاموش شد و چه پدرها که آمدند با جامه ای سیاه بر تن و جامه ای خاموش در دست ، و چه مادرها که پریده رنگ ، کنار در نشستند و گریستند ... بغضم ترکید . "شب است و مادران شهر غمناک . هزاران گل شکفت و خفت بر خاک . به عهد شب نوردی ها وفا کن . برادرهای عاشق را صدا کن "...
این روزها ، هر کوچه و گذری را که به انقلاب می رسد ، می بندند . به خیالشان ، آزادی راه دیگری ندارد . تا صبحی که آویشن طلوع کند ، چه شب های نا آرام که باید درنوردیم . نه تو آرام داری ، نه من و نه تهران . شاید تا ما نخفته باشیم ، طلوعی در کار نباشد . پناه بر خدا !
قصه ای از پاریس :
پاریس ، اوت و سپتامبر ناآرامی را می گذراند . مجلس در اين هنگام رأيی صادر می کند تا شورايی موقت به جاي پادشاه و مشاورانش برسركار آيد؛ قسمت اعظم نمايندگان ژرژ دانتون را برگزيدند تا رياست شورا را به عهده گيرد. انتخاب دانتون شاید كوششي بود برای آرام كردن پاريسيها . پرواضح که ، دانتون نزد آنها محبوبيت بسياری داشت؛ از آن گذشته ، او در آن هنگام قابلترين و نيرومندترين شخصيت نهضت انقلاب به شمار ميرفت.
دانتون ، در باشگاه ژاکوبنها و یا در میان مردمانی که خون گرم انقلاب در رگهاشان فواره می زد ، حاضر می شد و با صدای بلند و رسا ، و لحن کفرآمیز خود سخن می راند . صورت خراشیده و کله ای بزرگ داشت ، اما طنین صدای او که از قاطعیت افکارش خبر می داد ، آنگونه بود که تماشاچیان ، ناهمواری چهره اش را از یاد می بردند .
گاهی در داوريهايش به ظاهر خشن و بی عاطفه بود ـ چنانكه قتلعام سپتامبر را تصويب كردـ اما مهرباني و لطفي در وجودش پنهان بود ؛ زود می بخشید . بيشتر وقت ها ، دستيارانش در شگفت می ماندند كه چرا حتی دستورهاي اكيد خود را نقض يا از قربانيان اوامر شديد خود حمايت ميكند.
اما ... ديري نپایید كه جان خود را از دست داد، زيرا جرئت كرد بگويد كه در ترور افراط شده و زمان ترحم فرارسيده است.
روبسپير به او رشك ميبرد، مارا او را تقبيح ميكرد، شاه به او بدگمان بود، و ... اما او چنان رفتار می کرد که هيچ يك از آنها نميتوانست به مقاصدش پي ببرد. زمينه جنگ را برپا ميساخت ولي براي صلح مذاكره ميكرد؛ مثل شير ميغريد اما از ترحم سخن ميگفت؛
دانتون با حمايت مداوم از آرامش و صلح، همچنان كميته را از خود بيزار ميكرد. قبول اين سياستها موجب آن ميشد كه اعضاي كميته ، از ترور، كه باعث حفظ آنها ميشد و همچنين از جنگي كه ديكتاتوري آنان را موجه ميساخت ، چشم بپوشند. وي خواستار پايان دادن به كشتار بود و جسورانه ، نقشههاي تربيتي و اصلاحات قضايي طرح ميكرد . دانتون ، دعوت به عقب نشینی را از سوی روبسپیر رد کرد و کنوانسیون که رفتار دانتون را تاب نمی آورد ، در 2 آوريل او را در برابر دادگاه حاضر كرد . دادگاهی نمایشی ، که دانتون را اغتشاشگر می خواند و او را در کنار چند مجرم خیابانی ، و چند سارق و دزد محاکمه کرد . ظهر روز 5 آوريل، محكومان را با ارابه به ميدان گیوتین بردند . در راه ، دانتون این گونه می گفت : «پاریس را در هرجومرج وحشتانگيزي ترك ميكنم. آنها نميدانند دولت چيست. روبسپير به دنبال من خواهد آمد . آه، اگر آدم ماهيگير فقيري باشد ، بهتر از آن است كه در سیاست دخالت کند .»
روبسپير ، ریاست شورای انقلاب را بر عهده می گیرد و كنوانسيون را وادار می کند تا براي تحكيم دوره وحشت ، دستوري شگفتانگيز صادر كند . با این حکم ، حتی افترا زدن به جمهوری ، مشمول اعدام می شود . وحشت عظيم ، از 10 ژوئن تا 27 ژوئية 1794 ادامه می یاید . هنوز هفت هفته هم سپري نشده بود كه 1376 مرد و زن را با گيوتين اعدام كردند .
حال نوبت به محاکمه روبسپیر می رسید . در 26 ژوئيه، روبسپير نطق تاريخي خود را در كنوانسيون ايراد كرد و كوشيد كه به اتهاماتش پاسخ گويد . در اين نطق اشتباهات بزرگي وجود داشت و شگفت آنكه اين اشتباهات از سوی كسي بود، كه تابحال ، راه خود را در ميان دامهاي سياست به احتياط می پیمود ؛ شیوه ی بیان و لحن سخنانش ، نه تنها به گونه ای ادعاي مغرورانه بيگناهي بود ، بلكه او را مدعی حق و حقیقت طلبی جلوه می داد . او در سخنرانیش ، خشم مخالفین را برانگیخت و به آنان هشدار داد که دولت از ترور ، بیمی ندارد . این نطق ، آخرین نطق روبسپیر بود .
قدرت، بيش از آنكه فاسد کند ، به جنون ميكشاند ؛ از دورانديشي ميكاهد و بر شتابزدگي ميافزايد. بعدازظهر 28 ژوئية 1794 ، او را به میدان گيوتين بردند . در راه، از ميان تماشاچيان فريادهاي "مرده باد" برميخاست . پنجرههاي رو بروی ميدان به قيمتهاي گزافي به اجاره رفته بود؛ خانمها ، چنان پوشیده و چنان آرایش کرده بودند ، که انگار قرار است در جشنی باشند . هنگامي كه سر روبسپير به جمعيت نشان داده شد، فرياد شادمانی از آنان برخاست. يك مرگ ديگر شايد اهميتي نداشت، اما پاريس احساس كرد كه اين مرگ به معنای پایان یک دیکتاتور و خاتمه یافتن دوره وحشت است.