روزها و شبهای خوبی نیست . زخم های خودم کم بود ، این دردهای جانکاه اجتماعی هم ، باز ، بازگشتند ، تا ته دلم را آتش بزنند . حالا نه دولت بیداری هست و نه دولت دیداری . از آنچه که می بینم وآنچه که میشنوم ، بیحال می شوم . از سکوتی که هر ثانیه با تیک تیک ساعت شکسته می شود . از اعداد دروغ ، از صدای دور پوتین های توهم  و از کاردهایی ، که به هیچ جرمی ، در خواب به استخوان هامان زده اند . در اینجا ، همه چون من زندانی اند . اما نه کسی را کشته اند و نه راه را بر کسی بسته اند . حالا ، تنها باید نشست و ایستاد و انتظار امکان طلوع آویشن را کشید . می دانم که رگ های ابدی سرنوشت ، از میان ریگ ها و الماس ها عبور خواهند کرد .

راستی ؛

یک سال گذشت ،

از ظهری که سیاه و نارنجی را با هم پوشیدم و

از غروبی که دیوانه بودم ، دیوانه تر شدم .