master payvar  استاد فرامرز پایور

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا.

 

باری ،

به لطف مهر زنده ایم و

به عشق آن ،

 

تا که بگوییم

ز مهر

     و سرور

         و عشق

 

تا نگسلد

اندیشه های سبزمان خزان

بر نوباوه شاخه های بلند درخت پیر

                          که اش ریشه هاست

                                      به عمق هزاران هزار سال.

 

آمد یکی

به دشنه ی دشنام در کـَـفــَـش

آذین کلاه ملعبه بر سر

نه ش بوی عشق آید و نه ش بوی خاک

بی هیچ اندیشه ی سازنده ای به جان

جز نفرت و نفاق نمی پرورانــَدَش به دل

 

هان ای پسر

 

خامش نمان و نگه کن به درد خویش

تا کــِـی به آتش سوزان انفعال

در خویش و حسرت ایام رفته را.

 

فریاد کن ز مهر

مگذار آتش استهزا

چنین عبوس

ویرانه مانده های غرور گذشته را

پامال بغض و نفرت جانکاه خود کند.

 

وین مرزوبوم

                گر خراب ِ خراب  است از آن ماست

بی هیچ شبهه ای

 

درد است وانهادن بومی چنین رها

بگذشته عافیت از صافی زمان

 

وینک به دست توست چرخ روانش،

                                   تو ای جوان .

این است کارما که بسازیم،

مخروبه های قرون گذشته را.

آگاه و سرفراز.

 

فرهنگ . 26 آذر 1386


استاد حسین علیزاده master alizadeh

زمانی که کلمه ی استاد را شنیدم ، هنوز هیچ نقشی در ذهن نداشتم.

فکر می کردم که چرا این واژه به ندرت به گوش می رسد و هرگاه به زبان می آید، شخصی ظهور می کند، شخصی که با دیگران تفاوت دارد.

حتما لازم نیست سازی در دست داشته و یا نغمه ای بپردازد . حضورش همه چیز را تغییر می دهد.

در حیاط مدرسه همه چیز بود . رویای بچگی ، بازی های رنگی، فریاد، شوق، دنیایی بی انتها ، اما همیشه کوتاه . همیشه زمان کوتاه بود.

با صدای زنگ مش سلمان همه چیز متوقف می شد. گاهی چکش آهنی او را پنهان می کردیم تا کمی بیشتر در رویاهای خود غوطه ور باشیم.

مش سلمان برایمان دو نقش داشت. وقتی صبح ها به زنگ می کوبید ، تصور لحظات بعد کمی دشوار بود. اما با زنگ های بعد از ظهر رویاها ادامه داشت .

چرا؟

موسیقی!

بعد از ظهرها کلاس های موسیقی بود و صبح ها روزمرگی مدارس عمومی.

هنرستان بعد از ظهرها حال و هوای دیگری داشت، از هر اتاقی صدای سازی.

صدای انتظار. به یکباره جشن بود . جشن انتظار .

انتظار استاد .

شور و عشق و التهاب موج می زد تا اینکه قدم استاد قلب کوچکمان را می لرزاند . به پیشواز می رفتیم، چندین بار سلام می کردیم و تا مسیر کلاس دور او می چرخیدیم تا این که از مهرو محبت لبریز می شدیم. وقتی به کلاس می آمد ، باید مهرو محبت او را با زخمه های ناتوان اما پرعشق جوابگو باشیم.اگر زخمه ای تاب و توان کافی نداشت او در آن می دمیدتا ناقوس شود.اگر کمبود محبت، انسانیت، عشق و موسیقی گاهی رنجورمان می کرد، استاد همه را با زخمه ها، نگاه و صدای مهربان جبران می کرد.مهر استاد بود که در ما ریشه می کرد، تا ریشه ها، غنچه هایی به بار آورند و گل ها، موسیقی.

هر روز و هر لحظه دلتنگش بودیم حتی هنگامی که پیش ما بود.

چند روز پیش اورا دیدم احساس کردم چقدر خوشوقتم.مقام استاد چقدر گرانبهاست. به راستی که حضوری دیگر دارد.کلماتش درّ است و مهرش حیات.

چه زیبا بود، گویی مش سلمان فقط برای زندگی به زنگ مدرسه می کوبید. و طنین زنگ چه خوش صدا مانده است.

او نقش همه ی آن بزرگان را دارد و خود به بزرگی همه.

وقتی از حضورش برمی گشتم، پر بودم، زلال و شفاف، در گوشم صدای پر مهرش زنگ می زد که می گفت : بزرگان را به بزرگی یاد کنید. تا آن روز فکر می کردم که این عبارت را خوب می دانم.اما کافی نبود. زیرا پند استاد پند نبود. طنینی از مهر، محبت، دانش و انسانیت بود که به استادان خود داشت.

هنوز آخرین جمله را همانند وردی زیر لب تکرار می کنم. چشم استاد، چشم استاد.

 سرمست از بهترین درس آن روز دست های مهربان استاد فرامرز پایور را بوسیدم و به امید درس های دیگری از او و شنیدن ناقوس حیات بخشش به انتظار نشستم.

 

                                                         بهار 82 

                                                      حسین علیزاده


پی نوشت :

 

یادداشت استاد علیزاده و شعر دوست عزیزم ، فرهنگ ، آنقدر پراندیشه بودند که جای سخن دیگر را باقی نگذارند . اما دلیل نگارش این مطلب را در این زمان مینویسم .

من هم به شیوه استاد پرویز مشکاتیان ، میگویم که با مطلق گرایی مخالفم . اما فرامرز پایور ، از بهترین هاست . از بهترین های تاریخ پر فراز و نشیب موسیقی مان .

پایور آنقدر در دلم جا باز کرده که تاب شنیدن هر سخن نابخردانه و ناسنجیده ای را درباره اش ندارم . آنهم در زمانی که باید بیشتر همدل بود . بیشتر قدرشناس بود و بیشتر پایورها را فهمید تا فردا روز کارمان نشود حسرت نشناختنشان . شاید آن "چشم نرگس"را دیده باشید که استاد شجریان میخواند و میگرید و از پایور میگوید .

اما همه که شجریان نیستند .

جای تاسف است که محفلی به نام هنر و در راه هنر ، برگزار شود و حرفش ، گزند و نیش باشد به پایورها ، شجریان ها ، علیزاده ها ، لطفی ها و مشکاتیان ها . بی شک ، رفتار عارف وار این اساتید و مهربانی و فروتنیشان ، سبب شده تا هر گزندی را بشنوند و دم نزنند . آنگونه که از پند پیرشان ، مولانا به یاد دارند ، که میفرمود : هرچه خواهی به من گوی ، که اگر هزار گویی ، یکی هم نشنوی .