این مطلب را با چند بیت از یکی از زیباترین عاشقانه های هوشنگ ابتهاج (سایه) که به پاسداشت محبت های "آ.ب" برای او می نویسم، شروع می کنم. به خاطر  بال پروازی که او به من داد، و به خاطر این که "آ.ب" بود که با اصرارها و تشویق هایش، باعث شد بار دیگر این مطلب را بنویسم.

مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت، که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غم خوش، به جهان از این چه خوشتر؟
تو چه دادیم که گویم که از آن به ام ندادی

همه بوی آرزویی، مگر از گل بهشتی؟
همه رنگی و نگاری، مگر از بهار زادی؟

ز کدام ره رسیدی؟ ز کدام در گذشتی؟
که ندیده دیده رویت، به درون دل فتادی

***

1) این قسمت هیچ ربطی به موسیقی ندارد، دوست نداشتید نخوانید.

ساده است که پاشی بری توی آشپزخونه، واسه خودت یه قهوه‌ی ورسای درست کنی، بریزی تو فنجونی که عشقت ولنتاین سال پیش بهت کادو داد، و مثل همیشه یه قاشق سرخالی هم شکر بریزی توش، و همین‌طور که داری همش می‌زنی بری به سمت پنجره‌ی سالن پذیرایی، و زیر لب بگی: "عجب زمستونی قشنگی! برف نازی اومده، زمستون هم قشنگی خودشو داره ... خداجونم واسه این همه زیبایی ممنونتم..."

ساده است که یه پالتوی کلفت خزدار ایتالیایی (البته فروشنده گفته ایتالیایی، امکانش زیاده که جنس وطنی رو بهت انداخته باشه) رو که زمستون پیش از کیش گرفتی بپوشی، شال سه رنگ خوشگلت رو دور گردنت حلقه کنی، دستکش‌های نایک رو محکم بکشی بالا، و چکمه‌های چرم قهوه‌ایت رو بپوشی و در جواب اونایی که میگن: "تو این سرما آخه چطور می‌تونی بری بیرون؟" بگی که: " واااا، اینقدرا هم که سرد نیست، هوا خوبه، من نمی فهمم چرا این مردم این‌قدر ضعیفن که تا یه برف میاد دیگه کرکره‌ي زندگی رو می‌کشن پایین ..."

ساده است که شیشه‌های پرشیا رو تا آخر بکشی بالا، بخاری‌اش رو روشن کنی، و از رانندگی توی خیابون‌های برف زده‌ی لیز لذت ببری. "وای رانندگی با دنده دو عجب حالی داره، چه لیزبازاریه پسر ..."

ساده است که هر موقع هوس کردی و دوست داشتی که چرک‌های تنت رو پاک کنی، سه برابر نیازت آب گرم که هیچ، آب جوش، از شیر حمومت بیاد بیرون، و اون وقت از تلویزیون صحنه‌های "زیبا" و "دل‌انگیز" برف زمستانی را نگاه کنی و هوس کنی که بری برف و مربای آلبالو بخوری. "راست میگن که هر فصلی یه جور قشنگه ها"

معلومه اگه منم جای تو بودم هوس می‌کردم وسط یخبندون خفن این زمستون برم آیس پک بخورم! بخاری، هر اتاق یکی، فن کویل، چلیر (چیلر گرم هم می‌کنه؟ من اطلاعی راجع بهش ندارم!)، شوفاژت هم که گاز داره ... جون تو آیس پک کاکائو و طالبی می چسبه!

ساده است که لباس خوب داشته باشی، دستکش و پالتو و پوتین و چکمه  و کاپشن و کلاه و شال گردن و جوراب کلفت و شلوار جین حسابی و پولیور پنجاه هزار تومنی، و از زمستون لذت ببری. میای با هم بریم گلستان، گرگان، تبریز، اونجا دوتایی با هم زمستونو حال کنیم؟

تو که مثل خود من چای واسه خودت ریختی و اومدی لم دادی رو صندلی چرخون میز کامپیوترت تا دمقی و بی‌کاری روزای تعطیلی امتحانا رو با چرخ زدن تو وبلاگا یه جوری کله کنی، اینا رو بهت نمی‌گم که شعله بخاری‌ات رو کم کنی، چون خودم هم می‌دونم با این کارا هیچ چی درست نمی‌شه، اصلا راه علمی و زیربنایی و درستی نیست، اشکال از جای دیگه است که می‌دونم و می‌دونی، عیب از نبودن فکره، ولی خوب، می‌دونی چرا اینا رو بهت گفتم؟؟؟ واسه این‌که فقط یه ذره دلت بسوزه ... بالاخره باید آدم باشیم دیگه نه؟ لا اقل بدون که این حال و حولی که داری می‌کنی همچین جوونمردونه هم نیست، مملکت اوضاعش قاطیه، می‌گن بیست سی تا مردن، من که حالیم نمیشه با دمای منهای بیست درجه چطوری میشه گاز نداشت؟ تو حالیت میشه؟ یا باز رفتی قهوه دم کنی؟ تو پالتوی خزدارت قایم شدی؟

نترس، نمی‌خوام شخصیتت رو جریحه دار کنم، اصلا قصدم این نیست که بهت بگم "بورژوازی بی‌درد" ، نه ، چرا غمباد گرفتی؟ من که نخواستم واست حساب کتاب پول بابات رو بکنم که بهت "احساسای بد" دست بده، نه عزیزم، راحت باش، بالاخره حتما بابای تو هم داره مثل اون کارگر پای معدن زحمت می کشه دیگه ... تو هم که دختر/پسر خوبی هستی و حسابی با اون کارگرا احساس همدردی و همنوع دوستی می‌کنی، نه؟ نازی ...

تازه اصلا منظورم فقط بوژواها نبود که، من کی گفتم فقط دارم الهیه‌ا‌ی‌ها و پاسدارانی‌ها رو میگم؟ نه خدایی‌اش، اونا که اصلا تو حساب ما نمیان، واسه همین نوشتم پرشیا دیگه، اگه می‌خواستم اونا رو بگم که می‌گفتم بنز، بی‌ام‌و، گفتم پرشیا که حواست باشه با خودتم، آره خود خودت! تو که اسم خودت رو گذاشتی متوسط، متوسط رو به خوب، چه می‌دونم ... جامعه‌شناسی‌ام خوب نیست.

 دارم میگم که یه کم دلت بسوزه، حالا اگه شب که داری زیر پتوت وول می‌خوری و سعی می‌کنی تصویر اون دختر خوشگله رو مرور کنی یه نیم ساعتی هم به گاز نداشتن، پالتو نداشتن، ماشین نداشتن، ماشین بخاری‌دار نداشتن، دستکش نایک نداشتن، جوراب نایک نداشتن، هدبند نایک نداشتن، قهوه‌ی ورسای نخوردن، شومینه و بخاری (با گاز فت  و فراووون) نداشتن، خونه‌ی گرم نداشتن، پوتین کوهنوردی نداشتن، جوراب سوراخ داشتن، کفش پلاستیکی وطنی از نوع مزخرف گام به گام با لبه‌ی جدا شده داشتن، کاپشن بهاره و زمستونه‌ی یکسان داشتن، سرما داشتن، ... فکرکنی.

دارم میگم که یه کم دلت بسوزه، حالا اگه شب که داری زیر پتوت وول می خو‌ری و سعی می‌کنی تصمیم بگیری فردا به بابات بگی کدوم رنگ چکمه دوست داری، یه نیم ساعتی هم به خیس شدن توی این خیابونای لعنتی، اونم با کمترین پوشش ممکن فکر کنی...

دارم میگن که یه کم دلت بسوزه، که اگه دوست داشتی به خودت دوباره فکر کنی، شاید به نتایج تازه‌ای رسیدی ...

راستی شما باور می‌کنید که مهم‌ترین دغدغه‌ی یک نفر، این باشه که چرا رنگ مانیتور جدیدش دقیقا با رنگ کیس کامپیوترش یکی نیست؟!! من باورم میشه، چون دیدم!

***
هر کس که تونست ارتباط این دو بیت را با نوشته‌های بالا بفهمه، ایول داره، این دو بیت یک نمونه از چاپلوسی (شما بگو مدح) شاعر درباره‌ی شاهه زمانشه، راستی، اگه ربطش رو فهمیدی فقط بگو فهمیدم، فکر کنم بخوای توضیح بدی

کامنتت رو باید پاکش کنم چون ناجور میشه! (شعر از ابوالفرج رونی)

تا جهان را بیخ و شاخ و برگ و بار، اندر بقا
آتش گرم است و آب سرد و خاک خشک و باد

شاه ابراهیم ، نازان، بر فراز آن بنا
تن درست و دل قوی و طبع راد و روح شاد !!!!

***


2) این قسمت به موسیقی ربط دارد !

سه تصویر از رسانه‌ی ملی:

الف)
وقتی صبح جمعه‌ی آن روز کذایی رادیو را روشن کردم و برنامه‌ی "جمعه‌ی ایرانی" را که سن و سال‌دار ها می‌دانند یک بچه‌ی ناخلف و نه چندان خوب از برنامه‌ی معرکه‌ی "صبح جمعه با شما"ی رادیوی قدیم ایران!  است را شنیدم، تا ظهر باورم نشد که چه شنیده‌ام. من یکبار دیگر هم قبلا به برخی از این مفاهیم اعتراض کرده بودم و در همین وبلاگ مورد شماتت برخی قرار گفتم که چرا من فرق بین طنز و هجو را نمی‌دانم؟ و چرا من دل بزرگ نیستم و تحمل شوخی ندارم، البته که همان‌جا هم توضیح دادم که شوخی با توهین فرق می‌کند، موقعیت شوخی فرق می‌کند، گاهی شوخی‌ای در جایی دلنشین، و در جای دیگر در حضور شخص دیگری واقعا آبروبرانداز است. داستان چه بود؟

یکی از آیتم‌های نمایشی برنامه،‌ عبارت از این بود که یک سری مرد دور هم جمع شده‌اند که زمان خوشی داشته باشند و صفایی بکنند. یکی از شخصیت‌ها دقیقا صدای صحبت کردن و خواندن استاد محمدرضا شجریان را تقلید می‌کرد و کافی بود تا شما یکبار صحبت‌ کردن استاد را شنیده باشید تا سریع شباهت بی‌بدیل را درک کنید، و بفهمید که غیرعمدی نمی‌تواند باشد. نمی‌خواهم زیاد صحبت را طولانی کنم، خلاصه و جمع جور بگویم، کار به آن‌جا رسید که قرار شد آن شخص که صدای استاد شجریان را تقلید ‌می‌کرد (و اتفاقا در نمایش هم سایر رفقایش او را استاد صدا می‌زدند!) تصنیف مرغ‌سحر!! (این شباهت هم غیرعمدی است؟!) را بخواند. در این‌جا نمایش به مسخره‌کردن اجراهای دو نفره‌ی استاد و همایون پرداخت و دو تا از شخصیت‌ها به طرز مسخره‌ای یکی پس از دیگری می‌خواندند. در جمع یک قصاب بود،‌ یک معتاد بود، و خلاصه ... قصاب گفت این دستگاه ساطور بود استاد؟ معتاد گفت نه این دستگاه وافور بود استاد ....

استاد گفت نه عزیزان این دستگاه ماهور بود ... دیگری گفت خالطور ؟؟؟ استاد گفت نه عزیزم ماهور ... و به طرز واقعا اسفناک و رنجش آوری، استاد بزرگ موسیقی ایرانی استاد محمدرضا شجریان، و تصنیفی که سال‌های اخیر هواداران به طور مرتب در کنسرت‌ها از ایشان خواسته بودند (مرغ سحر) را به تمسخر و توهین و تخفیف گرفته شدند.

من می‌فهمم که برای مسئولان رسانه سخت است که با کسی که با افتخار و سربلندی روی صحنه مرغ سحر می‌خواند و سه چهار هزار نفر او را همراهی می‌کنند، همدلی و رفاقت کنند. بالاخره معنای مرغ سحر را همه ی ما می فهمیم. اما روی صحبتم با این عزیزان است که، شما نمی‌فهمید که اگر استاد شجریان را مسخره کنید، کلیت موسیقی ایرانی را مسخره کرده‌اید؟ موسیقی وطن را زیر سوال برده‌اید؟ اصلا شما به چه حقی در مملکتی که این پیشینه‌ی افتخار آمیز شعر و ادب را دارد مرتب از مسخره‌ترین، مبتذل‌ترین، غیرعلمی‌ترین و بی هویت و بی‌محتوا ترین نوع موسیقی ممکن در برنامه‌ی خودتان استفاده می‌کنید؟ آیا مظلومیت این موسیقی، و له شدن آن زیر دست و پای سکس و جنسیت و جاذبه‌های پوچ موسیقی‌های دیجیتالی که امروزه با چنگ و دندان به دامان فرهنگ غنی موسیقایی ما آویخته‌اند و هر روز شمار دیگری از جوانان ما را به سمت خود جذب می‌کنند نمی‌بینید؟ آیا نمی‌بینید که چطور لطیف‌ترین و غنی‌ترین و مست‌کننده‌ترین غزل‌های عاشقانه‌ی سعدی، زیر دست و پای جملات سکسی کارت پستال‌ها و فیلم‌های درجه چهارم له می‌شود؟ آیا نمی‌بینید که بچه‌ دبیرستانی‌ها نمی‌توانند از روی یک غزل حافظ درست و روان فقط قرائت کنند؟ شما واقعا تا چه حد موسیقی شجریان را درک می‌کنید؟ من نمی‌توانم درک کنم، که چرا یک استاد موسیقی، باید در مملکت خودش، جایی که موسیقی‌اش متعلق به خودمان است، مسخره شود؟ اصلا چرا موسیقی ایرانی باید در رادیوی ایران مسخره شود؟ و بلافاصله بعد از این مسخرگی یک موسیقی بزن بکوب ریتمیک پخش کنید؟

شما چرا یک معتاد را در جمع قرار دادید؟ می‌خواهید به این باور قدیمی و کاملا غلط عوام جامعه دامن بزنید که هر کس اهل موسیقی است مطرب است و مطربان همه اهل تریاک و مشروب اند؟ چرا این معتاد می‌گوید دستگاه وافور است ... این طنز نیست ... من التماس می‌کنم منصفانه فکر کنید ... این طنز نیست ... این توهین به همه‌ی زیبایی موسیقی ما، دستگاه ماهور، و تاریخ آن است ... وقتی شما بگویید این دستگاه وافور است یعنی کل تاریخ شکل‌گیری آن را زیر سوال برده‌آید، آن هم به ناجوانمردانه‌ترین شکلی ...

شما روانشناسی رسانه می‌دانید؟ حتما می‌دانید که وقتی یک جوان این آیتم نمایشی را می‌شنود، و بعد از این که این حس به او دست داد که اه، این موسیقی ایرانی چه ملال انگیز است، و بعد شما بالافاصله یک موسیقی غربی بزن بکوب پخش می‌کنید، او بالافاصله نتیجه می‌گیرد که: "هان! موسیقی یعنی این!"

چرا شمشیرها را از رو بسته‌اید؟ اگر مشکل سیاسی با استاد شجریان هست، چرا این را به قیمت تحقیر موسیقی ایران تمام کنیم؟ شما باید بفهمید وبدانید که کسی نمی‌تواند جای این استاد را بگیرد ... مگر یکبار از مؤذن‌ها دعوت نکردید که دعای ربنا را بخوانند و آخرسر هیج‌کدامشان مورد قبول جامعه واقع نشد و باز مجبور شدید همان ربنای استاد را پخش کنید؟ یعنی شما هنوز نفهمیده‌اید که وقتی در تمام جشن‌ها، برنامه‌ها، مراسم، افتخاری را دعوت می‌کنید و به مجری برنامه تاکید موکد می‌کنید که حتما او را به صورت "استاد افتخاری" مورد خطاب قرار دهد، مردم فقط پوزخند می‌زنند و می‌گویند: "خوب می‌خونه، ولی تو دهن نمی‌چرخه آخه استاد ..." چه جنگی است که با این استاد بزرگ و بسیار محبوب موسیقی ایران شروع کرده‌اید؟ آخر خنده دار است، اگر رادیو آمریکا این کار را می‌کرد درک می‌کردم، اما این‌که در مملکت خود ما، موسیقی خود ما مسخره شود نه درک نمی‌کنم.

شاید شما الان کمی مردد باشید، مسلم است که باید خود آن آیتم نمایشی را می‌شنیدید تا همه‌ی محتوای آن را درک می‌کردید. آن‌جا که سعی شد نشان دهند که استادی که در جمع نشسته است و ادعا می‌کند فلان است وبهمان، زیر زیرکی با معتاد رابطه دارد و خودش اهل بخیه است! و خیلی مسائل دیگر ...

ب)
روز عید غدیر، تلویزیون اقدام به عمل عجیب و غریب و بی سابقه ی پخش زنده‌ی ساز و آواز با صدای سالار عقیلی کرد. در تمام طول برنامه، وقتی دوربین روی نوازنده‌ی تار می‌رفت، انواع و اقسام شمع، سیب، کوزه، رنگ، طرح‌های تزیینی، ابر، دود، تابلو، و ... از دل و روده‌ی این نوازنده بیرون می‌آمد، در یک صحنه‌ی بسیار کوتاه، بعد از این‌که تصویر کاملا مات و غیرشفاف شد، یک لحظه دست او را نشان دادند. ما که البته به این چیزها عادت کرده‌ایم، ولی یک توصیه به دوستان تلویزیون داشتم، وقتی قرار است ساز را نشان ندهید، اصلا شخص نوازنده را هم نشان ندهید، چون شما کادر تصویر را زیر چانه‌ی شخص می‌بندید، و ما فقط یک سر می‌بینیم که چشمانش را بسته است و لب‌هایش را فشار می‌دهد و شانه‌هایش به طرز عجیبی تکان می‌خورد، این وسط خودمان حدس بزنیم که آن زیر دارد با دستانش چه کار می‌کند؟

و جناب سالار عقیلی، خوب نیست که از یک طرف با هنرمندان معترض به صدا و سیما هم‌صدا شوید و قول و قرار بگذارید که نباید با این رسانه کار کرد، و از طرف دیگر راست راست آواز زنده بخوانید. راستی، فیگورهایی که می‌گرفتید، شکلی که به گردن و چشم‌هایتان می‌دادید، حالتی که سرتان را بالا و پایین می‌آوردید، و چگونگی ادای برخی کلماتتان،‌ به طرز جالبی شبیه‌ حرکات استاد شجریان بود. قصد خاصی ندارم، خواستم همین‌طور درد دل کنم. خودتان متوجه این شباهت شد‌ه‌اید؟ بله البته که غیرعمدی است ...

ج)
و دیشب هم چشم ما به جمال جناب محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار) شاعر معروف و دوست دیرینه هوشنگ ابتهاج (سایه) روشن شد، و دیدیم که چطور ایشان توانستند فقط با پرده‌های "ر" و "می‌بمل" سه‌تار ‌،‌ یک ملودی کامل بزنند !!! دیشب در سریال شهریار، صحنه‌ای بود که شهریار و استاد صبا، استاد شاخص و تحسین‌شده‌ی موسیقی ایرانی که نگرشی علمی به این موسیقی داشت و ملودی‌هایش ستوده شده و دقیق بود و آهنگسازی و نوازندگی‌اش تا امروز الگوی بسیاری است، دیدار می‌کردند. در این صحنه، اولا که استاد صبا سه تار زدند و ما به رسم مالوف تا چانه‌ی مبارک را بیشتر زیارت نکردیم، و ثانیا، شهریار هم سه تار زد، و من شاهد یکی دیگر از توهین‌هایی بودم که به شعور مخاطب می‌شود.قبلا زیاد دیده‌ بودم که مثلا وقتی یک رییس باند قاچاق می‌خواهد نقشه‌ی محموله را روی اینترنت ببیند، صفحه‌ی جلویش صفحه‌ی یاهو است. همیشه می‌گفتم ببین چطور به شعور مخاطب توهین می‌کنند. در همین سریال "بی‌صدا فریاد کن" طرف مدیا پلیر رو باز کرده بود و انگار که این نرم افزار اختصاصی پلیس است، تازه پرینت هم می‌گرفت !!! از این نمونه‌ها زیاد دیده بودم که طرف یاهومسنجر را باز کرده است و مثلا دارد با نرم افزار حسابداری کار می‌کند!!! اما این یک نمونه‌ی موسیقایی واقعا معرکه بود. هنرپیشه‌ی نقش شهریار، انگشت اشاره‌ی دست چپ (دستی که در تار و سه تار پرده ها را می‌گیرد) را روی بالاترین پرده‌ی سه تار (پرده‌ی "ر" ) گذاشت، و از اول تا آخر بدون تکان دادن دستش یک ملودی کامل زد (یعنی پخش شد! ) ... آخر کارگردان محترم، مسئول شبکه، ...،‌شما نمی‌گویید بین مردم چهارنفرهستند که می‌فهمند؟؟؟ آخر نباید به هنرپیشه بگویید که دو تا (فقط دو تا) فیلم از نوازندگی واقعی سه تار ببیند، (آن هم فیلم، حالا حضوری دیدن پیش کش) تا یاد بگیرد که دستش را چطور باید تکان دهد؟؟؟ کارگردان عزیز و باهوش (که فکر کردی ما را سر کار گذاشتی و ما هم نفهمیدیم) نباید به هنرپیشه بگویی دستش را روی پرده ها تکان دهد؟

یک نمونه از هوشیاری کارگردان که می‌توانم یاد شما بیاورم، فیلم دلشدگان مرحوم حاتمی است که آن‌جا هم اکثر بازیگران بلد نبودند ساز بزنند اما اقلا دستشان را روی ساز تکان می‌دادند ...

***

پی نوشت)
این قدر که نوشتم حوصله و انرژی نتیجه‌گیری ندارم ... خودتان یک نتیجه‌ای از بحث بگیرید!

پی نوشت)
لطفا فقط در ارتباط با مطلب نظر بگذارید، نظرات غیرمرتبط، شخصی، و ... قابل قبول نیستند و حذف می‌شوند.