عشق در دل ماند و یار از دست رفت (به یاد مشکاتیان)

روبروی همین پنجره ایستاده بودم . مات برده و خشک زده ، انتظار می کشیدم تا کسی بگوید حقیقت ندارد . خبر کوتاه بود و باورش سخت . "مشکاتیان رفت" ...
و مشکاتیان یعنی خیلی از روزها و خیلی از شبها . یعنی همان وقتهایی ، که صدایی را می شنیدی و دوست می داشتی ، اما سوادت نمی رسید که بدانی چه سازی است و که می نوازدش . دو سال اول دبستان آنقدر یادت می دهند که پشت جلد نوار را بخوانی . نوشته اند : آستان جانان . سنتور : پرویز مشکاتیان . آن وقت ها هنوز خبر نداری ، که آستان جانان می خواهد تو را به کجاها بکشاند . به دبیرستان که میروی ، یک سنتور برایت می خرند و شروع می کنی به مشق سنتور . حالا از سنتوری که می شنوی ، بیشتر بهره می بری . استادت یک قاصدک به تو می دهد تا تو هم بپیوندی به جمع دیوانگانش.
روزها و شب ها می گذرد . می خوانی تا بدانی . می فهمی که قصه ، فقط نوازندگی نیست . او یک استاد تمام است ، چون وقتی به پهلوی شاعر می زند ، شاهکار می سازد و وقتی نخواهد با شعر بگوید با نغمه های بی کلام ، جادو می کند .
یک بار ، صدایش را از رادیو می شنوی . از دل پرش ، رنج هایش را می شنوی . تنهایی هایش را می شنوی . می شنوی که به فغان آمده از آدم هایی که خواستند ساز او را پشت گل و بوته ها پنهان کنند . اما او قبای اطلسی آنان را به نیم جو نیز نخرید . شهامتش تورا به وجد می آورد . حالا وقت فهمیدن های عمیق تریست . استاد بودن ، فقط خوب نواختن و خوب ساختن نیست . او استاد است ، چون خیلی مرد است . چون نمی ترسد از بیان آنچه بدان عشق می ورزد .
با آنچه یاد گرفته ام ، جمله میسازم و برایش می نویسم . می نویسم که می دانم آستان جانانت ، قصه ی سوته دلانست ؛ و بیدادت حکایت سرهای گلوله خورده ی مسافران تابستان شصت و قاصدکت ، روایت هوهوی باد زمستان های دور .
روزها و شبهای دیگری می گذرد . تابستان پر قصه و پر غصه هشتاد و هشت می خواهد تمام شود که می بینی ، ای داد ، "سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی" . امشب ، باید تمام غم های عالم را خبر کنی . خانه هست . صاحب خانه نیست .