دو شعر برای دو روز . تا تو . ناگهان غروب
تا تو
تو ،
از آخرین هجای فاخته
تا اولین طلوع هَزار
تو ،
از انتهای کوچه تا غروب اندوه
تو ،
قصه ی مرموز دستها و آسمان
تو ،
آسایش آفتاب و نبض خلیج
می آیی .
تو می آیی
تا که از آوازت
هزار ارغوان شکوفه دهند
تو می آیی
که نگاهت را بکاری
و هزار بهار ، سبزتر از اقاقیا
برویانی
برکه
بی تاب انعکاس توست
جاده
به ابدیت تو می اندیشد
و شب
از بیداری تو می میرد
تا تو ؛
تا تو ، رازدار بوسه های پنهان و عشق های نهان
چند چوب خط ،
چند زمستان ،
و چند تقویم
راه است ؟ کاوه . تهران . پنجشنبه . 16 مهر 1388
ناگهان غروب
دیروز ،
تعزیه خوان خون سیاوش بودم و
امروز ،
تماشاچی ِ سهراب کشون ِ ضحاک .
از زخم این شاهنامه ،
چند شقایق دیگر ، خواهد رویید ؟
های قبیله ی خسته از تکرار آفتاب ، فراموشی برف ؛
قیبله ی تابستان ِ پرتیر ، پاییز ِ بی مهر ؛
من مرثیه خوان ِ درد ِ توام ؛
سوگوار نگاه پرغیبتت .
من ،
گوش هایم ، همه ، ندا ی ِ ماندن
پایم ، همه ؛ آرزوی رفتن.
گلویم ، پر از اعتراف ،
اعتراف پر لکنت ، به عشق .
اعتراف پر لکنت ، به رنج ، به تاریخ .
از زخم زبان من ،
چند شمشیر دگر ، خواهی آخت ؟
های قبیله ی عاشق ،
قیبله ی باران های بی دوام ؛
من ؛
جنازه ی رویاهایم را
بر دوش کشیدم . کاوه . تهران . شنبه 18 مهر 88