اختلال

تو

راه ِ طولانی ترانه و ابریشم را

بلدی...؟

رو به وزیدن ِ واژه ها که بایستی

شیهه­ی شبدیز را

از حوالی ایوان ِ مداین

خواهی شنید.

 

قاصد ِ خُرد ِ بهاری

بر سرانگشت ِ علف می­فهمد

باران

زبان ِ قشنگ ِ بشارت است،

و روزگار

گهواره ها دارد بر دوش این همه دریا.

 

ما

به راه ابریشم

آوازها دیده ایم عجیب،

و صنوبر

و ماه، و سبز، سرانگشت، ستاره،

پیشانی، خیابان، خوبی ها، مردم.

دیگر نه ماه می­میرد وُ

نه پلنگ ِ تیرخورده که پیر...!

زباله دانی­ها را سَد ِ راه نکنید

آتش از خواب ریواس نمی­گذرد،

من مزامیر بسیاری خوانده­ام از این کتاب،

و هفت ِ تیر، دانشگاه

انقلاب، روزنامه

تجریش، رادیو

ری...!

 

نه هق­هق ِ چوپانی در اندوه ِ نی

نه سُم­کوبی گوزن در مرگ ِ جفت.

تهران از تاریکی ِ بعد از این

به در می­آید.

ما

در کافی­شاپِ لسان الغیب

از گورهای خاوران خواهیم گفت،

و پارک ِ شهر

و سینما

و مسیر ِ قهوه در فال ِ نور،

آزادی ِ سنگ، دیوار، درگاه.

 

نه چشمی که بینای وقت ِ حدوث،

نه فهمی

که تعبیر ِ خواب ِ کسوف.

کلمات

آرام و آهسته در کوچه­ی ندا نماز می­خوانند.

آن­ها

چشم­به­راه شاعری از مردم مداین­اند

نیمی عرب

نیمی از خاندان ِ خسته­ی ساسانی.

 

شنبه

روز ِ رسیدن تا اوایل ِ عصر است

تا اوایل ِ باران

ما را زده بودند.

جنوب

آسمان جور ِ دیگری تازیانه بود،

کبود مثل کلمات من،

و کرانه های دور ِ خلیج­فارس،

و شب

شهیدان ِ کهریزک!

 

بگو جوانه­ی زیتون است این

که بر قوس جمجمه­ی من روییده؟!

ریواس

کوه

حسین

شهربانو

ماه.

 

به تو چه مربوط

که من دریا را

درهم آورده به این چشمه رسانده­ام!

تو که نمی­دانی بالای این رنگین­کمان

چه رازهایی

چه رازهایی...!

 

چند رویا مانده تا طلوع رنگین‌کمان/ سیدعلی صالحی

بی نجوای انگشانت


هجرانی - دشنه در دیس . شعر و صدای  احمد شاملو

Music : ULYSSES' GAZE by Eleni Karaindrou

دریافت کنید و بشنوید


از دیگر شاملوها:

مردی که لب نداشت

ای کاش آب بودم ...

در اینجا چار زندان است

و چشمانت با من گفتند که فردا روز ديگريست

به خاطر ترانه اي ، کوچک تر از دست هاي تو

صداي تو آشناست

آخر همین هفته

حوصله کن

صبح که باران آمد

همه ی ما

زیرِ فواره ی گل سرخ

نماز خواهیم خواند.

 

این حرف ها از تو بعید است سید علی!

ابداً!

تو فکر می کنی من بی خبر مانده ام

که بر این مردم ِ خسته چه می رود؟

 

من با یک عده ی عجیب

سَرِ دعوا دارم آقا!

لگام بر دهانِ زنبق و ستاره می زنند

به من می گویند تو نامحرمِ حضورِ عیش و

انتظارِ علاقه ای!

 

خدایا

نیزارهای خزانی

به شکر نشسته اند.

اما من پیشِ پایِ خود را خوب نمی بینم

نمی دانم این تاریکی تا کجای جهان ادامه دارد،

واقعاً مشکل است؛

به من بگویید:

چراغ روشن است یا چاهِ شبِ بلند؟

 

شما (یعنی همین عده ی عجیب)

چطور عصای کور و لقمه ی گرسنه را ربوده

باز به وقت نماز

گریه می کنید؟

 

بی پدر!

توقعِ من از هر ترانه

بیش از این تکلم ساده نیست،

بگذارید زندگی کنم.

در تاریکی

تیرم کرده اید

که از کمانِ کشیده ی شما بترسم!؟

 

می ترسم

اما نه از مرگ،

بلکه از برادرانی

که فرقِ میانِ گاو وُ

هفت سُنبله ی گندم را نمی فهمند.

 

باری به قولِ قدیم:

باری... چه کور و چه بینا،

اسفندیار به انزوا

بِه که کمانِ کشیده بشکند به وقتِ تیر.

 

شوخی کردم.

ماهِ مجروح را از این برکه ی مُرده

نجاتی نیست.

به سیمرغ بگو... تو هَم!؟

 

سید علی صالحی . شعر "به قمر بنی هاشم... راست می گویم!"

از مجموعه شعر "انیس آخر همین هفته می آید". انتشارات نگاه 1389

از پادکست های دل آواز: مردی که لب نداشت

قصه ی " حسینقلی، مردی که لب نداشت"
سروده ی احمد شاملو از دفتر شعر " در آستانه" / 1338 خورشیدی
اجرا: هانیه سلیمی
انتخاب و میکس موسیقی: کاوه حیدری
ضبط: تهران / زمستان 1388 خورشیدی
زمان : 14 دقیقه ، حجم : 6 مگابایت

موسیقی ها :
زرد ملیجه، اثر استاد ابوالحسن صبا، آلبوم " به یاد صبا" ، گروه کامکارها
قطعاتی از آلبوم " اوجاداغلار" موسیقی قشقایی : حسین حمیدی
تصنیف "نگارا" در سه گاه ، آلبوم شش تصنیف قدیمی، نشر ماهور

Persian love songs & mystic chants / flute by:  duncon lomont
 نقاشی: مهدخت امینی

دانلود فایل صوتی از لینک مستقیم

دانلود شعر به صورت pdf

ای کاش آب بودم ...

ای کاش آب بودم
گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی.

ــ آدمی بودن
  حسرتا!
  مشکلی‌ست در مرزِ ناممکن. نمی‌بینی؟

 

ای کاش آب بودم ــ به خود می‌گویم ــ
نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را

ــ تا به زخمِ تبر بر خاک‌اش افکنند
  در آتش سوختن را؟


یا نشای سستِ کاجی را سرسبزی‌ جاودانه بخشیدن
ــ از آن پیش‌تر که صلیبی‌ش آلوده کنند
  به لخته‌لخته‌ی خونی بی‌حاصل؟

یا به سیراب کردنِ لب‌تشنه‌یی
رضایتِ خاطری احساس کردن
ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند
  در میدانی جوشان از آفتاب و عربده
  تا به شمشیری گردنش بزنند؟
  حیرت‌ات را بر نمی‌انگیزد
  قابیلِ برادرِ خود شدن
  یا جلادِ دیگراندیشان؟
  یا درختی بالیده‌نابالیده را
  حتا
  هیمه‌یی انگاشتن بی‌جان؟

می‌دانم می‌دانم می‌دانم
با اینهمه کاش ای‌کاش آب می‌بودم
گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است.

آه
کاش هنوز
به بی‌خبری
قطره‌یی بودم پاک
از نَم‌باری
به کوهپایه‌یی
نه در این اقیانوسِ کشاکشِ بی‌داد
سرگشته‌موجِ بی‌مایه‌یی.

احمد شاملو . ۳۰ شهریورِ ۱۳۶۸

با صدای شاملو و موسیقی آنجلو بادالامنتی از این لینک دریافت کنید

آرش کمانگیر

شعر و صدای سیاوش کسرایی / نقاشی ها : فرشید مثقالی / موسیقی های میکس شده به ترتیب : شالیزار (ز بعد ما . سیامک آقایی) ، تنفس (مرکان دده) ، ونوشه (بامداد . حمید متبسم)

از این لینک ها دانلود کنید

دریافت با کیفیت بالا (15 مگابایت)

دریافت با کیفیت متوسط (5 مگابایت) لینک اصلاح شد

آرش کمانگیر . وبلاگ دل آواز

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دمسرد ؟!
آنک آنک، کلبه ای روشن
روی تپه، روبروی من
در گشودندم،
مهربانی ها نمودندم،
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود، عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن، کار کردن
آرمیدن،
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه، آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه، جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه، سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامان
آشیان ها بر سرانگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد؛ صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان، خدمتگزار باغ آتش بود

روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی، روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها، فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها، عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش

مرزهای ملک
همچو سر حدات دامن گستر اندیشه، بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سرحد و از بارو
هیچ سینه، کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل، مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو، بی برگ
آسمان اشک ها، پر بار
گرمرو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما، شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روز بهی در چشم
 یافتند آخر، فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه، هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی، زیر گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان، آخرین تحقیر
مرز را، پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور،
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟

هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن، سپاه دوست دشت نه: دریایی از سرباز
آسمان، الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ایرانیان، در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته

خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش، سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح، آماده دیدار
مبارک باد آن جامه، که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده، که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان، در بزم
که تا کوبم به جام قلبتان، در رزم
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را، جنگ است

درین پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش، هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا تیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز، زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش، ترا این آخرین بدرود خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهروار پاک بین سوگند
که آرش، جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را، آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو، آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان، روان زندگی تار است
 ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ، خواهم کند

نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه ی خورشید
تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب
برآ، سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو، ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید

زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر، آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی، مردانه می رفتند؟
طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بام ها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیرمردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند

آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد

بست یک دم، چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته و پی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد در غوغا.
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند

آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

سیاوش کسرایی . شنبه 23 اسفند 1337

در اینجا چار زندان است . شعر و صدای شاملو


ادامه نوشته

و چشمانت با من گفتند که فردا روز ديگريست

ادامه نوشته

هوری لار . حسن زیرک

ادامه نوشته

دو شعر برای دو روز . تا تو . ناگهان غروب

ادامه نوشته

به خاطر ترانه اي ، کوچک تر از دست هاي تو (شعر و صدای شاملو)

ادامه نوشته

زبان آتش

ادامه نوشته

شهر ماتم

ادامه نوشته

بيا ره‌توشه برداريم . کنسرت استادان شجریان و کلهر

ادامه نوشته

صداي تو آشناست . شعر و صدای شاملو

ادامه نوشته

بر سر قایقش

بر سر قایقش اندیشه کنان ، قایق بان

دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:

"اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد"

 

سخت طوفان زده روی دریاست

نا شکیباست به دل قایق بان

شب پر از حادثه،

دهشت افزاست.

 

بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان ، قایق بان

نا شکیباتر

بر می شود از او فریاد:

"کاش بازم

ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"

شعر : نیما یوشیج

نقاشی : استقامت اثر توماس کینکید

 

ادامه نوشته

ای عشق، همه بهانه از توست ...


برای ایثارهای " آ.ب "
که حضورش، دیگرگونه بود:


بگذار سر به سینه من، تا که بشنوی،
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را.
شاید که بیش ازین، نپسندی به کار عشق،
آزار این رمیده‌ی سر در کمند را.

بگذار سر به سینه‌ی من، تا بگویمت:
اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست؟
بگذار تا بگویمت: این مرغ خسته جان،
عمری‌ست در هوای تو از آشیان جداست.

دلتنگم آن‌چنان که: اگر بینمت به کام،
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من،
ای نازنین - که هیچ وفا نیست با منت -

***

تو ، آسمان آبی آرام و روشنی،
من، چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره‌های تو را دانه چین کنم!
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو،

بگذار تا ببوسمت، ای نوشخند صبح،
بگذار تا بنوشمت، ای چشمه‌ی شراب.

بیمار خنده‌های توام، بیشتر بخند!
خورشید آرزوی منی، گرم‌تر بتاب!

کبوتر و آسمان / فریدون مشیری
از کتاب ابر و کوچه

***

آن دوستانی که از قبل خواننده این وبلاگ باشند، می‌دانند که این دفعه‌ی اول نیست که قصد دل کندن از این دلمشغولی (وبلاگ) را می‌کنم، بنا بر این این را هم می‌دانند که این‌بار دیگر نمی‌خواهم نسنجیده و بی‌فکر عمل کنم، و این‌که این‌بار دیگر صحبتی طولانی و مفصل ندارم.
 
زیاده سخنی نیست، جز این‌که روزگار، یاری چونان مهربان و همدلی چونان استوار در مسیرم قرار داده است، که دلم نمی‌آید لحظات را به چیزی جز هم‌صحبتی و همنفسی با او بگذارنم.

از آن روزی که دل آواز را شروع کردم، خیلی گذشته است. همیشه سعی کردم که دل آواز - همانطور که از اسمش پیداست - آواز دهنده‌ی حرف دل باشد. در این زمانه‌ی کم معنا، آواز پرمعنای استاد شجریان را مرهم زخم‌های روح خسته‌ی انسان یافتم، و کوشیدم که این کشف را با شما شریک شوم. گر چه همواره سرسختانه ایستادگی کردم، اما گفتنی است که هیچ کس بی خطا نیست، و قطعا من هم خطا داشته‌ام. از تمام دل‌هایی که با سنگ بی انصافی، شیشه‌ی آن‌ها را شکستم، عذر می‌خواهم...

زین‌پس کلید این خانه در دست کاوه است. گر چه مدتی است که گفته و نگفته کاوه است که دارد به امور رسیدگی می‌کند. اگر با صاحب این خانه کار داشتید، سراغ کاوه را بگیرید، که حقیقتا من او را مالکی دلسوزتر از خویش برای این خانه یافتم. هم موسیقی ایران را خوب درک می‌کند، هم به فن و علم‌اش مجهز است، و هم از من جوان‌تر، جسورتر، و تازه‌نفس‌تر است.

شما دوستان خوب دل‌آوازی، و کاوه، دست در دست یکدیگر دهید و نگذارید که این نهال را که به قول نیما، به جانش کشتم، و به جان دادمش آب، به برم بشکند. روزی که این نهالک را درخاک خشک اینجا می‌کاشتم، گرچه آرزوی باروری و رشدش را داشتم، اما هرگز فکر نمی‌کردم که درختی چنین غرورآفرین و آراسته شود. حال، حیف است که این درخت با تبرهای بی‌توجهی شما سرنگون گردد. دل آواز همان دل آواز می‌ماند، چرا که این قولی است که کاوه به من داده است، و می‌دانم که قولش قول است...

و حرف آخر این‌که، گر چه کلید را به دیگری سپردم، اما در خانه‌ای که روزی از آن خودم بود، میهمان که می‌توانم بشوم! قصدم این نیست که این صاحب‌خانه را هر روز با مزاحمت خود بیازارم، اما، دلم آرام نمی‌شود، برای این که آرام کنمش، به خودم این اطمینان را می‌دهم که لابد کاوه این‌قدری مهربان هست که گاهی بتوانم مهمان بشوم !

از میان خروارها خاطره و کتابی که داشتم، دو شعر دیگر انتخاب کردم که برای قلبی که تپش‌هایش را با قلب من تنظیم کرده است، " آ " ، بنویسم. با این دو شعر، آخرین بوسه‌ها را بر پیشانی این وبلاگ می‌زنم، و این معشوقه‌ی دلربایم را به دستان شما می‌سپارم. با او مهربان باشید ...

مرا
تو
بی‌سببی نیستی.

به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب؟
از دریچه‌ی تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می‌بندد.
خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی ...

...
نگاه از صدای تو ایمن می‌شود.
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی!

شبانه - احمدشاملو
از کتاب ابراهیم در آتش


ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم، این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه‌ی شبانه از توست

من انده خویش را ندانم
این گریه‌ی بی‌بهانه از توست

ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست

افسون شده‌ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا؟
طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گر نه، غم نیست
مست از تو، شرابخانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل؟
رام است که تازیانه از توست

من می گذرم خموش و گمنام
آوازه‌ی جاودانه از توست

...

من می‌گذرم خموش و گمنام
آوازه‌ی جاودانه از توست/

بهانه - هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

کجاست جای رسیدن

_ چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی
_ چه قدر هم تنها!
...

 

با سهراب سپهری

 

ادامه نوشته

به سوگ قیصر امین پور ... شاعر معاصر

قیصر امین پور - شاعر معاصرقیصر امین پور، شاعر معاصر، سه شنبه 8 آبان، درگذشت ... گرچه بعضی، تنگ نظرانه، فقط برخی از اشعار او را -آن هم بیشتر در جوانی- مد نظر قرار می دهند، باید دانست که وی طیف گسترده ای از موضوعات را شعر کرده است، و برخی شعرهایش بسیار دلنشین و خواندنی هستند. هیچ گاه نباید از جاده انصاف و مروت دور شد، کاش همه ی شعرهای او را بخوانیم. من شخصا برخی شعرهایش را بی اندازه دوست دارم، از دل برآمده اند و مستقیم بر دل می نشینند، یادش گرامی باد!

ده شعر از او انتخاب کرده ام:

(1)
...
نام تو را
روزی تمام غارنشینان
بر سنگها نوشتند
و سنگها از آن روز
جنگل شدند

...

ادامه نوشته