قبل از آغاز:


«هنرمندی که می‌تواند با گردش و چرخش جادویی قلمش چیزی بگوید، که ما فریب‌خورده‌ی چپاول و قربانی شونده‌ ... به حقایقی پی ببریم، هنرمندی که می‌تواند از طریق هنرش به ما مردمی که در انتقال از امروز به فردای خود حرکتی در جهت فروتر شدن می‌کنیم، و متأسفانه از این حرکت نیز توهمی تقدیری داریم، آگاهی بدهد، چرا باید امکانی بدین اندازه شریف و والا را دست کم بگیرد؟ ... اگر عدالت و نیکخواهی در میان باشد، انسان، کل یکپارچه‌ای خواهد بود فراتر از ایدئولوژی‌ها ... آن که منادی تعالی تبار آدمی است فراتر از ایدئولوژی‌ها و برداشت‌هایی که به پاره پاره شدن و تجزیه‌ی این یکپارچگی منجر شده است حرکت می‌کند. ایدئولوِژی‌هایی که «ما» را به «من و تو و او» تقسیم می‌کنند مبلغ نابودی انسان است ... التزام هنرمند باید انسانی باشد. التزامی فارغ از قید وبند فرقه‌گرایی و تحزب. التزامی فارغ از سیاست و تنها در راه تعالی انسان...»

احمد شاملو - به نقل از کتاب «درباره‌ی هنر و ادبیات، گفت و گوی ناصر حریری با احمد شاملو»،
مؤسسه انتسارات نگاه،‌ چاپ پنچم، صص 132-135

آغاز:

در ماه‌ها و روزهای اخیر، هجوم بی‌امان اخبار و انباشتگی هیجانات آزاد شده‌ای که سال‌ها بود در قفس سینه مانده بودند، مانع آن شد که چشم‌هایی که فعل و انفعالات موسیقی ملی ایران را زیر نظر دارند -حتی چشمان تیزبین و دقیق- از دیدن دور جدید فعالیت‌های جامعه‌گرایانه‌ی استاد محمدرضا شجریان غافل شوند. به زودی، حجم بیشتر سایت‌های خبری و پایگاه‌هایی که به فرهنگ و هنر می‌پردازند (و از جمله متأسفانه همین وبلاگ) به اخبار مصاحبه‌های مطبوعاتی یک روز در میان اساتید موسیقی اختصاص یافت، و کنسرت‌های گروه‌های دستان، عارف، کامکارها، روی صحنه آمدن و تکنوازی دوباره‌ي پرویز مشکاتیان، آواز خوب و غافل‌گیر کننده‌ی حمیدرضا نوربخش، آثار تازه انتشار یافته، و ... در صدر اخبار نشست، و باز مثل همیشه کسی متوجه حرکت‌ آرام و بی‌صدای محمدرضا شجریان نشد، که چطور فارغ از این که دیده بشود یا نشود، و به دور از این که بلندگوهای رسانه‌ای خوب او را بگویند یا بدش را، با متانت، صبر و نظمی که همیشه داشته است، پروژه‌های خیرخواهانه‌اش را در «بم» پیگیری کرد. حقیقت این است که به نظر من، بیش از آ‌ن‌که تکنیک و تسلط شجریان بر موسیقی سیصد سال اخیر ایران، و نوآوری‌ها و ظرافت‌های اجرای او، و نگاه تیزهوشانه و تحسین برانگیزش به انتخاب اشعار قابل تحسین باشد، باید شخصیت و کنش‌ها و واکنش‌های اجتماعی او را ستود، که حتی به زعم من، در اکثر اوقات، ارزشی فراتر از آوازی دارند که جان‌های مشتاق میلیون‌ها نفر را ‌بی‌تاب می‌کند و شور در نهادها می‌افکند.

اینقدر در روزمرگی غرق بودم، و تکالیف ریز و درشت اجتماعی، از همان‌ها که ژان ژاک روسو می‌پنداشت روح انسان را تحت فشار چندجانبه قرار می‌دهند و از همین رو باید با این بخش تمدن به جد مخالفت کرد، پیش پایم بود، که فرصت نکردم آن‌طور که باب میلم بود و رسم دیرینه‌ی وبلاگ دل آواز، اخبار مربوط به این فعالیت‌های استاد شجریان را پوشش دهم، و راجع بهشان بنویسم. باری، این چند خط را در این پست می‌نویسم به جبران مافات، که جلوی ضرر را از هر کجا که بگیری، نفع است.

هما‌ن‌طور که قبلاً هم در همین وبلاگ اشاره کرده بودم، استاد شجریان سال 1386 را با پرکاری و انرژی عجیبی طی کردند و اینک که به ماه‌های پایانی سال می‌رسیم، نیکوست که باز یادآوری کنیم. از تورهای اروپایی فروردین و اردی‌بهشت که بگذریم (که تماماً اجراهای جدید بود) و مثل همیشه موجی از غرور و افتخار برای موسیقی ما در جهان به دنبال داشت، بعد از فوت مادرش (که همه را بر این باور رساند که استاد بار غم بر دوش می‌کشد و آوازی سر نخواهد داد) به اصرار کنسرتش را در مرداد در تهران برگزار کرد، و همزمان با شب اول کنسرت آلبوم بخش دوم همان کنسرت را با عنوان «غوغای عشق‌بازان» روانه‌ی بازار نمود. این نوآوری در حالی از جانب محمدر ضا شجریان انجام گرفت که به باور بسیاری از منتقدین این کار ریسک بزرگ سرکوب هیجانات مردم برای تماشای کنسرت را در بر داشت، اما مثل همیشه مردم از تنها چیزی که گله کردند کمبود بلیط و دشواری تهیه‌اش بود. همان‌روزها شجریان قول داد که در پاییز بار دیگر همین کنسرت را برپا کند و به شهرستان‌ها بیاید، و چون مجوزش برای اجرای پاییزه تهران تأیید نشد، با شدت و پشتکار شهرستان‌ها را در دستور کارش قرار داد. در کمال ناباوری و حیرت شجریان دوستان، صدای استاد بر فراز گنبدهای نیلگون اصفهان پیچید و گویا تاج اصفهانی لیخند زد که شاگردش این‌گونه خوب آواز می‌خواند و این مایه هوادار دارد، و ما دیدیم که با سالنی که صندلی‌هایش پلاستیکی است هم استاد می‌خواند، و آن عهد قدیمش را که «نه ورزشگاه، نه سوله» را به خاطر مردم زیر پا نهاد. گرچه تبریزی‌ها خودشان قدر این موقعیت را ندانستند و این‌قدر بر سر تبلیغاتی که باید پشت سن و در محل نشستن استاد نصب شود و سر قیمت‌ها چانه زدند که دست آخر کنسرت تبریز کنسل شد و فریاد وامصیبتای مردم که به آسمان رفت مسئولان مجبور شدند ده‌ها توجیه تحویل خبرگزاری‌ها بدهند، اما دلیل کنسل شدن کنسرت شیراز هیچ‌گاه معلوم نشد. کنسرت دبی نیز گویا به دلایل سیاسی منحل شد. (گرچه بلیط‌هایش فروخته شده بود.)

به نظر من اتفاقات این سال به خوبی نشان داد که در طول این سال‌ها همیشه حق با شجریان بود که می‌گفت من دوست دارم در ایران کنسرت بدهم، اما سختی کنسرت دادن در ایران به گونه‌ای است که از دوماه قبل از اجرا ما را خسته می‌کند و تا دوماه بعد از اجرا هم وجود دارد. لا اقل امسال دیدیم که حداقل در دو مرکز استان کشور، امکان برگزاری کنسرت استاد مهیا نشد، و به نظر می‌رسد اساساً آن ارزشی که مردم دوستدار هنر موسیقی برای رفتن به یک کنسرت و تماشای زنده‌ی اجرای استاد شجریان قائل هستند، مسئولان برای این برنامه‌ها  قائل نیستند و آن را در سطح یک برنامه‌ی معمولی و پیش پا افتاده می‌نگرند و در همان حد هم با اجرای مطلوب آن همکاری می‌کنند (گرچه به دیده‌ی انصاف در اصفهان واقعاً سنگ تمام گذاشتند.) به هر حال، نکته‌ی مهم این بود که این بار شجریان واقعاً می‌خواست، و واقعاً امکانات را بسیج کرده بود، سایت و سیستم فروش آنلاین آماده بود، طرح‌ریزی‌ها شده بود، و گروه درخشانی نیز که خودش در گفت و گویی با مهر اعلام کرد در حد شاگردی است که در کنار شجریان و به دنباله‌ی جملات آواز او می‌نوازد، پا به رکاب استاد را همراهی می‌کرد، اما ... اما دریغ، و من امیدوارم سیل انبوه منتقدان و ناراضی‌هایی که همیشه لب به گلایه باز می‌کنند که چرا این استاد، با آن همه ادعای مردم دوستی، کنسرت‌هایش منحصر به خارج از کشور است و نیم نگاهی نیز به خاک مادری ندارد، پاسخ خود را گرفته باشند. اساساً این دولت‌ها هستند که وظیفه دارند محصولات فرهنگی و معنوی را به دست مردم برسانند، نه خود هنرمندان. دولت‌ها با ایجاد تسهیلاتی نظیر گالری‌ها، نمایشگاه‌ها، سالن‌های اجرا، و تصویب قوانین و شرایطی سهل و آسان، کانالی ایجاد می‌کنند که تولیدات فرهنگی هنرمندان یک ملت، به دست ملت برسد.

اما، تقریبا از پاییز، استاد شجریان که پس از زلزله‌ی بم کنسرت 1382 را بعد از سال‌ها و به خاطر کمک به زلزله‌زدگان برگزار کرده بود، و از عواید آن کنسرت و برخی کمک‌های مردمی که به گفته‌ي استاد بالغ بر 900 میلیون تومان شده بود اقدام به طرح‌ریزی باغ هنر بم کرده بود، بار دیگر زمزمه‌های بم را زنده کرد. شجریان که یک شورای مدیریتی برای پروِژه‌ی بم تشکیل داده بود و چندین مهندس، آرشیتکت و کارشناس دیگر بر روی طرح‌ها و نقشه‌ها کار کرده بودند، در طول این سال‌ها چند باری شخصاً به بم سفر کرد و از وضع زندگی‌شان از نزدیک آشنا شد.( که پیش‌تر در همین وبلاگ به آن پرداخته بوددم.) امسال بار دیگر شجریان در چندین مصاحبه شرکت کرد و از عدم کمک‌های دولتی خبر داد و گفت که بم هنوز ساخته نشده است و تأکید کرد که «من و دوستانم لحظه‌ای بم را فراموش نکرده‌ایم.» شجریان که از طرف یکی از اساتید خوش‌نویسی خط قریب 80 تابلوی نفس با تذهیب ریز زمینه هدیه گرفته بود، اقدام به برپایی نمایشگاهی کرد و اعلام نمود که قریبا 100 اثر هنری آماده شده است و شجریان همه را برای خریداران امضا می‌کند تا مگر پولی اندک برای پیش‌برد پروژه‌ی بم جمع شود. البته این بهانه‌ای بود که بار دیگر این مطلب به رسانه‌ها کشیده شود و روان‌های غافل، بیدار گردد و استاد شماره حساب‌ها را اعلام کند و تقاضای یاری نماید. شجریان در یکی از مصاحبه‌ها از نوسانات شدید و بیمارگونه‌ی اقتصاد ایران نالید و گفت که پروِِژه‌ی دو میلیاردی ما به علت تورم به سه میلیارد رسید و اکنون شاید بیش از چهار میلیارد تومان هزینه لازم داشته باشد! و با این رشد، آنچه البته به جایی نرسد فریاد است!

در همین حین بود که بسیاری از هنرمندان باد غرور به غبغب تفاخر انداخته هر روز با این مجله و آن روزنامه عکس یادگاری انداختند و از نشان‌های بین‌المللی‌شان گفتند و این‌که فلان روز در ارکستر سمفونیک آمریکا اجرا دارند و بهمان روز با ارکستر فیلارمونیک آلمان، برای رادیو فرانسه اجرا می‌کنند، و البته از این‌که بیش از 5 سال است در ایران اثری منتشر نکرده‌اند عذرخواهی کردند و قول دادند که به زودی «مجموعه‌ای» از اجراهای این چندسال را در یک آلبوم بریزند و به شنونده‌ی ایرانی بدهند. در گیر و داری که شجریان آرام و ساکت سعی کرد بار دیگر اعلام کند که عواید فروش سی‌دی‌ها و دی‌وی‌دی‌های کنسرت 1382 که با نام «همنوا با بم» در بازار موجود هستند، هنوز و تا ابد، درصدی به پروژه‌ي بم اختصاص می‌يابند ولذا خوب است که دوستداران نسخه‌ی اصل آن را تهیه کنند، بازار موسیقی ما داغ بود و برخی خواب زمستانی سال‌های گذشته‌شان در این پاییز و زمستان کنار گذاشته بودند و به لطف آن‌ها سایت‌ها هر روز به روز بود.

کوتاه کلام، شجریان را برای این دوست دارم که همواره به چیزی فراتر از «مثنوی پیچ»‌ و «تحریرهای چهارگانه‌اش» فکر کرده است،  به «ترکیب نوا و اصفهان» و «شعرهای نو را خواندن.» گرچه خودش می‌داند و دوست و دشمن هم گفته‌اند که «تکنیک» اجرایش اگر نگویم بی‌نظیر، کم‌نظیر است، اما همواره به چیزی فراتر از در اوج آواز بودن فکر کرده است. یادم هست که گفت: «من به یکی دو ردیف اول سالن اصلاً کاری ندارم، آن که آمده است من را ببیند و آوازم را گوش کند قطعاً در ردیف‌های آخر نشسته است.»در سال‌روز 5 دی 1382 که بم بوسه به خاک داد، شجریان در مصاحبه‌ای اعلام کرد که از همه‌ي هنرمندان تقاضای کمک می‌کند، از دولت، از هرکس از هر مرام و مسلکی، که برای ساختن بم دست یاری بدهد، و یادآوری کرد: «بم را فراموش نکنید، هنوز ساخته نشده است.» و ما که فقط اخبار شبکه یک را دیده بودیم به خود گفتیم که عجب! پس هنوز ساخته نشده است.

وقتی داشتم امتحان تافل می‌دادم، وقتی به اسپیکینگ رسید و من هدست را روی گوش‌هایم میزان کردم، صدای ضبط‌شده‌ی بی‌روحی پرسید که کدام یک از هنرمندان کشورت را بیشتر دوست داری؟ دلایل این علاقه‌ات را شرح بده ... و من هر چه از زبان بلد بودم را در یک ثانیه در ذهنم مرور کردم و بی مقدمه گفتم استاد محمدرضا شجریان، به این دلیل که در کنار هنرش، به مسایل دیگری فکر می‌کند، به جامعه‌اش تعهد دارد، به مردمش فکر می‌کند، و در پی تکرار کورکورانه‌ی یک سری ردیف‌های صدبار خوانده شده نیست، به تلفیق کهنه و نو می‌اندیشد و انجامش هم داده است، و واقعاً یک هنرمند است.

پس از پایان:

«زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند، کمتر از ‌آن خورد که ارادت او بود، و چون به نماز برخاستند، بیش از آن کرد که عادت او، تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند. چون به مقام خویش آمد، سفره خواست تا تناولی بکند. پسری صاحب فراست داشت، گفت: ای پدر، به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم، که به کار آید. گفت: نماز را هم قضا کن، که چیزی نکردی که به کار آید.

ای هنرها گرفته بر کف دست
عیب‌ها برگرفته زیر بغل
تا چه خواهی خریدن ای مغرور؟
روز درماندگی به سیم دغل

«گلستان سعدی، نسخه‌ی محمدعلی فروغی، باب دوم: در اخلاق درویشان، انتشارات کتاب آبان»