الطاف لطفی، پاپ، و صد قدم به عقب برای موسیقی ایران
در ایران، و در میان ما ایرانیها، فرهنگ نقد و نقادی به آن معنای «کریتیکا»ی فرنگیها (و نه به معنای
زخمزبان و کینهورزی ما فارسیزبانها) نه جاافتاده است و نه گویا قرار است حالا حالاها جا بیافتد. گرچه روشنتر از آفتاب است که ایرانزمین دیرینهای بس شکوهمند در ادبیات، تعلیم و پرورش روحانی و معنوی دارد، اما باید پذیرفت که این فرهنگ و تمدن نیز همچون سایر محصولات بشری، آمیخته با اشتباه و خطا است. مصرع مشهور «هنر نزد ایرانیان و است و بس...» خود نشانگر روحیهی یک جانبهنگری و نقدناپذیری ما ایرانیها در طول تاریخ است.
تمام این دشواریها صد چندان میشود وقتی که کسی تصمیم میگیرد شخص یا اشخاص مشهور و پرطرفداری را به رزمگاه نقد و استدلال بکشد. اینجاست که خیل هواداران به احساسیشدن هرچه بیشتر فضا کمک میکنند و دستانی سرشار از تعصب و خالی از همدردی و شنوایی، گلوی ناقد را میفشارند که یا نوک تیز نقد را از محبوب ما بگردان، و یا روزگارت را گونهای خواهیم ساخت از آن گونه که «افتد و دانی...».
باری، این نوشتار گرچه با نقد استاد محمدرضا لطفی شروع میکند، اما هدفش فراتر از این مفهوم است. لذا دو خواهش از خوانندگان دارم، یکی اینکه مقدمهای که راجع به نقد نوشتم را چند بار دیگر بخوانند، و سرآغازی که راجع به احساسم به استاد لطفی در ادامه مینویسم را نیز با دقت از نظر بگذرانند تا قانع شوند که «من نه آن رندم کهترک شاهد و ساغر کنم...»، و استاد لطفی از بسیاری از بسیاران بیشتر دوست دارم، و زخمههای جانسوزی که بر تار میزند را بر تار وجود خود حس میکنم، و آرامشی عجیب در همراهیاش با استاد شجریان پیدا میکنم، و حرفی اگر میزنم، صرفاً «با صدای بلند فکر کردن» است، یعنی آنچه در ذهنم میگذرد را کمی بلندتر میگویم تا شما هم بشنوید، چرا که «چارهی درد مرا باید این داد کند...» خواهش دوم این است که بزرگی استاد لطفی و گستاخی نقد بر ایشان، موجب نشود که از مطالعهی ادامه مقاله باز بمانید و گفتهی من را نصفه دریافت کنید و دلایل و استدلالها را کماهمیت تصور کنید، فقط به این دلیل که علیه شخصیتی بزرگ اقامه شدهاند.
سپاس.
ا
ین مقاله را به طور کامل می توانید اینجا مطالعه کنید.