تازه از راه رسیدم . از تهران ، صدها کیلومتر دورم و چند دقیقه ای می شود که نامه استاد شجریانرا در برلین خوانده ام و فکر می کنم که چقدر فصل الخطاب ها به هم شبیهند.  دیروز به این می اندیشیدم که چگونه می شود راهی بهتر برای پخش ترانه آزادی یافت و امروز به این ، که چگونه باید این راه را بست . به خاطر پای بندی به مختصات وبلاگ نویسی و همچنین تعهدات اخلاقی که با پا گذاشتن به فضای مجازی ، خواسته ، درگیرش شده ام ؛ شادی آزادی را از وبلاگ دل آواز بر می دارم و بار دیگر میثاق می کنم با قانون و هر آنکه خوب می فهمدش ، به آن امید که هیچ حقی ، هیچ گاه و هیچ کجا از هیچ کسی ، ضایع نگردد .

و اما بعد ...

استاد عزیز ، از پیگیری در مراجع قانونی گفته اید و می خواهم درین باره ، سخنی را با شما در میان بگذارم و یادآوری کنم . آنانکه ، ترانه آزادی را به هم رسانده اند ، هم آنهاند که زبان آتش را . کف دستشان را بو نکرده اند که فرقی است میان موضوع و محتوا و دلیل این دو اثر ، و رسالتشان در قبال پخش آن . استاد عزیز ، مراجع قانونی ما ، متصلند به آنها که روزهاشان را با چاپ و نشر توهین به شما و جغرافیای ذهنتان می گذرانند . شکایت را از دوستان به دشمنان نمی برند .