مانده تا برف زمین آب شود ،
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر ،
نا تمام است درخت.

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد ،
و فروغ تر چشم حشرات ،
و طلوع سر غوک از افق درک حیات .

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید ،
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد ،
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف ،
تشنه ی زمزمه ام .

مانده تا مرغ سر چینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد ،
پس چه باید بکنم ،
من که در لخت ترین موسم بی چهچه ی سال ،
تشنه ی زمزمه ام ؟

سهراب سپهری - از کتاب حجم سبز






سین هفتم
 سیب سرخی است ،

حسرتا
         که مرا
                  نصیب
                       از این سفره ی سنت
                                              سروری نیست ...

شرابی مرد افکن در جام هواست ،

شگفتا
         که مرا
              بدین مستی
                           شوری نیست .

...

فغان
 که در پس پاسخ و لبخند
                    دل خندانی نیست .

بهاری دیگر آمده است
 آری

اما برای آن زمستان ها که گذشت

نامی نیست .
نامی نیست

احمد شاملو - از کتاب ترانه های کوچک غربت

 

دیریست ، گالیا !
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان !
دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه !
دیریست گالیا ! به ره افتاد کاروان.

عشق من و تو ؟ ... آه
این هم حکایتی است .
اما ، در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب ،
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست .
شاد و شکفته ، در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک ،
امشب هزار دختر همسال تو ، ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت ، روی خاک .

زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو
بر پرده های ساز ،
اما , هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا .

...

دیریست گالیا !
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست .

هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه ) - از کتاب شبگیر

 

- روز یا شب ؟ فروغ فرخزاد
- نه ، ای دوست ، غروبی ابدی است ...
با عبور دو کبوتر در باد
چون دو تابوت سپید
و صداهایی از دور ، از آن دشت غریب ،
بی ثبات و سرگردان ، همچون حرکت در باد

فروغ فرخزاد - از کتاب تولدی دیگر