فاجعه شماره یک )

در شامگاه 22 آبان 1385 طی ششمین همایش چهره های ماندگار ، یکی از بزرگترین فجایع قرن رخ داد و علی موسوی گرمارودی به عنوان چهره برجسته ادب معاصر ایران برگزیده شد !!!

دیگر چه کسی می تواند در چشمان هوشنگ ابتهاج بزرگ نگاه کند ؟ دیگر چه کسی می تواند به نگاهسیمین بهبهانی سیمین بهبهانی - غزل بانوی ایران - نگاهی هر چند کوتاه بیندازد ؟ هنوز ابتهاج با آن همه غزل های کوبنده و میخ کوب کوننده ، زنده است و نفس می کشد . هنوز ابتهاج با آن بیت معروفش : آبی که برآسود زمینش بخورد زود ، دریا شود آن رود که پیوسته روان است ... زنده است و نگاهمان می کند . سیمین بهبهانی هنوز هست ، گرچه چشمانش خوب نمی بیند ولی هنوز هست و می خواند : دوباره می سازمت وطن ، اگر چه با خشت جان خویش ، ستون به سقف تو می زنم ، اگر چه با استخوان خویش ...

موسوی گرمارودی ، که در بهترین حالت ، تنها می تواند یک معلم ادبیات  لغت شناس باشد ، بارها توسط مجری به عنوان چهره شاخص ادب معاصر ایران !!! معرفی شد و شعری هم به مناسبت سال پیامبر اعظم خواند که من مطمئنم سهیل محمودی که خودش اهل شعر است به خوبی فهمید و درک کرد که این شعر تهی از تشبیه و استعاره و مجاز و هرگونه آرایه ، صرفا چینش زیبای واژگان بود . و چه خیانتی شد به نیما ، که چنین شعرهایی را عمری است امثال گرمارودی و دیگران نیمایی می خوانند . من حیران شدم از این همه اعتماد به نفس و خویشتن داری موسوی گرمارودی که چطور می تواند این گونه به جمعیت نگاه کند و تفاخر نماید ، حال آنکه خودش خوب می داند پیش بزرگانی چون ابتهاج و بهبهانی او در حد شاگردی متوسط رو به خوب هم نیست .

هوشنگ ابتهاج - سایهمتاسفانه باز هم خط کشی های فکری و عقیدتی و مصلحت اندیشی های سیاسی را شاهد بودیم .گرچه مهندس ضرغامی به عنوان ریاست رسانه سیما در ابتدای این همایش دقایقی طولانی از آزادی کامل اندیشه و عقیده ، و لزوم آزاد بودن متفکران و نخبگان در نوع اندیشه و تفکرشان صحبت کردند اما گویا در انتخاب ها این ملاک ها رعایت نشده است و سابقه فکری و کاری و عقیدتی اشخاص مانع از این می شود که ماندگاران حقیقی معرفی شوند . حال آنکه ماندگاری در قلب انسان هاست نه به بخش نامه و دستور . قلب ایرانیان است که نشان می دهد چه کسی ماندگار است و چه کسی نیست .

گر چه من و تو عادت کرده ایم . من و تو چهره های ماندگار قلب خودمان را داریم . ما می دانیم که در شعر ایران زمین ، پس از حافظ و سعدی و عطار و مولوی و فردوسی ، ماندگاران نیما ، شاملو ، اخوان ، کدکنی ، سپهری ، فروغ فرخزاد ، مشیری ، هوشنگ ابتهاج ، سیمین بهبهانی و از این زمره هستند . من و تو عادت کرده ایم که چشمانمان را ببندیم و در دل به ماندگار خودمان بنازیم . ولی انتخاب گرمارودی یک توهین و تحقیر بزرگ برای بسیاری از ادیبان و ادب شناسان این مملکت است . شاید من ابتهاج و بهبهانی را چون شخصا دوست دارم دارم تعصب می ورزم ، اما از این دست زیاد هستند . گرچه که بهبهانی به تنهایی لا اقل 50 وزن جدید در غرل فارسی ایجاد کرد و تحولات اساسی در مفاهیم و دایرهموسوی گرمارودی واژگان غزل امروز پدید آورد و گر چه که بزرگان ادبیات این کشور ابتهاج را نابغه غزلسرایی می دانند و اذعان می کنند اگر نام شاعر حذف شود تشخیص اینکه شاعر از ابتهاج است یا حافظ دشوار است . با این حال آیا مثلا دکتر سیروس شمیسا با آن همه کتاب که 80 درصدش کتاب های دانشگاهی رشته ادبیات هستند آیا رجحانی بر یک شاعر بسیار معمولی مثل گرمارودی ندارد ؟ به جای اینکه صدها سطر دیگر مطلب بنویسم ، سخن این فاجعه را همین جا کوتاه می کنم و در پایان این پست یکی دو شعر برتر از ابتهاج و بهبهانی می نویسم تا خودتان قضاوت کنید که وقتی می گویند غزل سایه شانه به شانه غزل حافظ می زند ، این سخن یعنی چه ...

امیدوارم  لا اقل خود گرمارودی در دلش خجلت زده باشد که رفته است و این نشان را دریافت کرده است ...

فاجعه شماره دو )

قبل از اینکه چهره ماندگار موسیقی روی صحنه احضار شود ، سهیل خان محمودی ( که حنایش به خصوص با این برنامه اخیر بسیار نزد اهل ادب بی رنگ شده است ) قطعه کوتاهی از فروغ فرخزاد ( که شاملو گفت در برابرش سر تعظیم فرود می آورم و اخوان ثالث او را پریشاه دخت شعر آدمیزادان نامید ) خواند ، اما دریغ هیچ نامی و ذکری از شاعر نکرد . اگر سهیل محمودی در جاهای دیگر مراسم باز هم شعرهایی خوانده بود و نام شاعر را نگفته بود من ایرادی نمی گرفتم ، اما او در پایان همه شعرها نام شاعر را گفت الا این که از فروغ فرخزاد خواند . 
" صدا ، تنها صداست که می ماند ...  " دریغ و درد و حسرت ، از این همه خط کشی و خودی و غیرخودی کردن ... حال آنکه فروغ با آن شعر معروفش که روی همه کارت پستال های عاشقانه نوشته شده است : " پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنی است ... " نیازی به اثبات و دفاع من و امثال من ندارد . اما خوب است جمله ای از خودش را ذکر کنم تا همه تکانی بخوریم : " این جهان پر از صدای پای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند ... "

فاجعه شماره سه )

موسیقی ، این مظلوم همیشگی ، این پله ای که همه آن را برای نردبان ترقی خود استفاده می کنند و از آن بالا می روند اما کمترین بهایی به خود پله نمی دهند در ششمین همایش نیز از ندیدنی ترین بخش ها و تاسف بار ترین حوزه ها بود . در زمینه موسیقی چندین فاجعه به نظر من رخ داد که ذکر می کنم :

محمد نوریالف - گرچه محمد نوری هنرمندی بسیار دوست داشتنی و خواستنی است که همواره در زمینه موسیقی ارزشمند و هنری کار کرده است و اشعار زیبا و نغز را با ملودی های هنرمندانه و با آن صدای رسا و گرمش خوانده است ، اما نگارنده اعتقاد دارد اصلا انتخاب خوبی برای چهره ماندگار موسیقی نبود . اما دلایل : اولا بهتر بود وشایسته بود و انتظار داشتیم که یکی از هنرمندان عرصه موسیقی اصیل و سنتی ایران انتخاب شود . کما اینکه در سال های گذشته نیز اساتید شهناز و پایور و تجویدی انتخاب شده بودند و انتخاب های به جایی نیز بود . محمد نوری گرچه بزرگ است اما همه می دانیم که دلبستگی چندانی به موسیقی اصیل ندارد و حتی اثری شاخص در این زمینه ندارد . حال آنکه انبوهی از اساتید واقعی ( و نه صرفا هنرمندانی که ما دوستشان داریم ، بلکه موسیقی دانانی حقیقی و علمی و معتبر ) در زمینه موسیقی ایرانی هستند و وجود دارند که به حق اولویت انتخاب داشتند . اگر باز بخواهیم به شهادت قلب ها و دل ها برگردیم ، آیا استاد محمدرضا شجریان نباید خیلی زودتر از این ها به عنوان چهره ماندگار معرفی می شد ؟ برای اینکه در این نوشته به جانب داری از شجریان متهم نشوم می خواهم بگویم که حتی اکبر گلپایگانی نزد این مردم ماندگار تر از محمد نوری بود . به شدت معتقدم باز هم خط کشی های فکری و عقیدتی و سیاسی در انتخاب افراد ملاک قرار گرفته است . گرچه نوری را دوست دارم و به کسانی که طرفدار صدا و شخصیت او هستند به خاطر این انتخاب تبریک می گویم .

ب- فاجعه بعدی در زمینه موسیقی هنگام اجرای محمد نوری بود . یک نوازنده چیرده دست پیانو با محمد نوری همراهی می کرد که متاسفانه هرگز نشان داده نشد . حرکات دوربین و پلان ها و کادرها و کارگردانی آن چند دقیقه به گونه ای بود که مبادا یک سانتی متر از چوب پیانو در تصویر بیاید ، چه برسد به نوازنده آن و چه برسد به انگشتانش که چگونه روی شستی ها می لغزند . واقعا سوال من این است که وقتی هنوز در نمایش یک پیانو و پیانیست که مشغول اجرای قطعه ای هنری و سنگین است ابا و وحشت داریم ، یا اصلا قبولش نداریم ، چه اصراری است که چهره ماندگار موسیقی معرفی کنیم ؟

ج - فاجعه بعدی در زمینه موسیقی این بود که در هیچ کدام از کلیپ ها و وله ها ( آوا نما ها ) که برای این همایش ساخته شده بود و پر بود از تصاویر پرتره شخصیت های ماندگار و معروف کشور ، اثری از آثار یک موسیقی دان ایرانی نبود .

د - تعداد مهمانانی که دعوت شده بودند و از حوزه موسیقی بودند بسیار اندک و به اندازه انگشتان یک دست هم نبود . وبه جز فرهاد فخرالدینی و استاد دهلوی که نامش گفته شد اما چهره شان را ندیدم ، چهره شاخصی ندیدم . واقعا همه این ها نشان نمی دهد که چه ارزشی برای موسیقی قائل هستیم و هستند ؟

ه- ترانه ای با صدای مرحوم فرهاد مهراد ( معروف به فرهاد ) پخش شد که با شعری از مرحوم احمدمرحوم فرهاد مهراد شاملو همراه بود . ترانه معروف " یه شب مهتاب ، ماه می آد تو خواب ، منو می بره ، کوچه به کوچه ، و ... " . این در حالی است که اولا همسر مرحوم فرهاد به عنوان مدیر بنیاد فرهاد ، بارها و بارها به جناب ضرغامی نامه نوشته است و خواستار توقف پخش آثار همسر مرحومش از تلویزیون ایران شده است . حتی یک بار به دادگستری شکایت هم کرده بود . که با جواب بسیار شنیدنی مسئولان تلویزیون روبرو شد که مرحوم فرهاد متعلق به شما نیست بلکه متعلق به همه ایرانیان است . ضمنا تصاویری از جنگ و دفاع مقدس ، مسجد جمکران ، مکه ، مدینه ، و ... روی این ترانه میکس شده بود که به نظر من اگر کسی می دانست سراینده این ترانه احمد شاملو با آن سابقه فکری و عقیدتی و آن طرز فکر خاص ، و خواننده اش فرهاد با آن مختصاتی که همه می دانیم بوده اند ،  جز خنده کاری می توانست بکند ؟ تصور کند شعر شاملو را که از بیخ و بن با دین ، چه برسد به اسلام ، کعبه و مکه و امامان معصوم و خلاصه هرچیزی در این وادی میانه خوبی نداشت ، روی تصاویری از طواف مسلمانان پیرامون خانه خدا تدوین کنند ... این چه بی دقتی است ؟ چه رسوایی است ؟ چه کسی کلیپ درست می کند ؟ آیا او اصلا سواد شعر و موسیقی دارد ؟ اصلا می داند شاعر و خواننده هر اثر کیست و چه شخصیت و طرز فکری دارد ؟

با این نکته صحبت خود را پایان می دهم که قبل از شروع مراسم ، مجری گفت : بسیار از این همه فرهیختگان ممنون هستیم که این همه برای ما ماندگاری دارند !!! و من با شنیدن این جمله در اول مراسم با خود گفتم سالی که نکوست از بهارش پیداست . در ضمن جمله معروف حضرت علی که هر کس کلمه ای به من بیاموزد مرا برای همیشه بنده خود کرده است ( من علمنی حرفا ... ) با نام حضرت محمد خوانده شد !!! شاید می خواستند ارزش زیادتری به علم بدهند .

در پایان یکی دو غزل از هوشنگ ابتهاج ( ه.ا.سایه ) و سیمین بهبهانی بخوانید تا هم کمی لذت شعر خواندن را مرور کنید و هم بفهمید چهره های شاخص ادب معاصر چه کسانی هستند .

رحیل ( ه.ا.سایه )

فریاد کـــه از عـــمر جــهــان هــر نفســی رفت
دیــدیــم کـــزین جــمـــع پــراکــنده کسی رفت

شادی مــکن از زادن و شــیون مــکن از مــرگ
زیــن گــونه بــسی آمد و زین گونه بسی رفت

آن طــفـــل کـــه چـــون پـیـر ازیـن قافله درماند
وان پــیر که چون طفل به بانگ جــرسی رفــت

از پــیـــش و پس قـــافـــله عـــمـــر مـــینــدیش
گــه پـیشروی پی شـــد و گــه بازپــسی رفــت

مـــا هـــمچو خـــسی بـر ســـر دریــای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت

رفــــــــــتی و فـــرامـــوش شـــدی از دل دنـــیـــا
چـــون نــــاله مــــرغـــی کــه ز یاد قـفسی رفت

رفـــتـــی و غـــم آمـــد بــه ســــر جای تو ای داد
بــــــیـــدادگـــری آمــــد و فـــریـــادرســــی رفـــت

ایــن عــمـــر سـبـکســیه ما بسته به آهی است
دودی ز ســــر شــمــــع پـــریــد و نــفــــسی رفت

نمود ( ه.ا.سایه )

پــیش رخ تو ای صــنــم ، کــعــبه سجود می کند
در طـــلـــب تو آسمــان جـــامــه کــبــود مــی کند

حســن مــلایک و بـــشر جـــــلوه نداشت اینقدر
عــکس تــو می زند در او : حسن نمود می کند

ناز نشسته با طرب ، چهره به چهره ، لب به لب
گــوشـــه چشم مست تو گفت و شنود می کند

ای تـــو فــــروغ کــوکــبم تــیره مـــخواه چون شبم
دل به هـــوای آـــــتشت این همه دود مـــی کـــند

در دل بـیـنـــوای مـــن عـــشق تو چــــنگ می زند
شـــوق به اوج مـــی رســــد صــــــبر فرود می کند

کهربا ( ه.ا.سایه )

من نه خود می روم  ، او مرا می کشد
کـــاه ســـرگشته را کــــــهربا می کشد

چـــون گــــریبان ز چنگش رها می کنم
دامـــنم را به قــهــــــــر از قفا می کشد

دســت و پا می زنم مـــــــی رباید سرم
سر رها می کنم دســـت و پا می کشد

گــفــتــم این عــشــق اگر واگـــذارد مــرا
گــفـــت اگــــر واگذارم وفـــا می کـــشــد

گـــفـــتم این گوش تو خــفــتــه زیر زبـان
حرف ناگــفتــه را از خــفــــــا می کـــشد

گــفـــت از آن پــیــشتر این مشام نــهــان
بوی اندیـــشــــه را در هـــوا مـــی کشــد

لــــــــذت نــان شــــــــدن زیـــر دنــــدان او
گـــنــــدمــــم را ســــوی آسـیــا می کشد

ســـایه او شــــدم چـــــون گـــریـــزم از او ؟
در پی اش مـی  روم تا کجا مـــی کــشد .

مهربانان همه رفتند ( سیمین بهبهانی )

مـــهـــربــانان هـــمـــه رفـــتــند و تو هستی ، ای دل
وه ، چه هستی که به خون غرقه نشستی ، ای دل

در تـــــــــو دیــگــــر نـــــتـــوان روی دلـــارایـــان دیـــــد
تو هــــــمـــــان آیـــنـه هستی که شکستی ، ای دل

بـــاز بـــســتـنـد حـــریـــفـــان و بـــه ســـویـــــی رفتند
مــــانـــده بر دوش تــــو باری کـــه نـبـــــستی ، ای دل

رنــج ســـنــگــیــنــی ی غــم هــر دل نــــازک را خست
چــه گـــرانجـــان و چـــه ســـختی که نخستی ، ای دل

از گـــرامـــی گــهـــرانی کــــه ز کـــف دادی شـــــــــان ،
هــیــــچ انــدیــشـــه نــمــــی داری و مـــستی ، ای دل

مــــن کــــه ایــنـــگــونـــه بـــه گــل بــســته فرو دارم پای
کـــــــی تـــــــوانـــم کــه بـــــــرآرم ز تو دســـتی ، ای دل

یکی مثلا اینکه ( سیمین بهبهانی )

همیشه همینطور است ، کمی به سحر مانده
که دلهره می ریزد  درین دل درمانده !

چه گونه ؟ چه می دانم ! یکی مثلا اینکه:
"از آنچه که باید کرد  هزار دگر مانده "

یکی مثلا اینکه  " چگونه نگه دارم
امانت یاران را  به چنگ خطر مانده؟ "

یکی مثلا اینکه   " به خاک فرو خفتند
و خون قلمهاشان  به کوی و گذر مانده "

...

هجوم خبر در سر  هراس خطر در دل
چنان که به فنجانم  رسوب شکر مانده .