X
تبلیغات
دل آواز - به یاد زلزله ی 5 دی 1382 ... خداحافظ ارگ !

زخمی جانکاه بر پیکر و جان و روان نشست . فاجعه بس غم انگیز و دلخراش بود و قربانیان بسیاری بر جای گذاشت . همه ی ایرانیان اندوه فاجعه را از سویدای دل گریستند . آوار خشک خاک بر جان همگان نشست . این  نخستین بار  نیست که  هم میهنان  خود را در حادثه ای  چنین خانمانسوز از  دست  می دهیم و چه تلخ می اندیشیم که این آخرین بار هم نخواهد بود .

فروغ مهر و نیک سرشتی مردم ، تلخی حادثه را تاب تحمل داد . مجالی بود تا در روزگار نفرت و شرارت و بی اعتنائی ، مهر ورزیدن و دوستی را بار دیگر از سر بگیریم . دانستیم که هنوز توان دوست داشتن در ما نمرده است . این حادثه دیگر بار ما را به خود آورد که زندگی جز به دوستی و مهر فرجامی خوش نخواهد داشت .

آنها که فرصت یگانه ی زندگی را باختند ، قربانی غفلت همه ی ما شدند . هم از اینروست که بایدزلزله ی بم یادشان را زنده بداریم تا دیگر بار جامعه ی ما شاهد قربانیانی چنین بی شمار و گسترده نباشد . اکنون باید توان زاری خود را به نیروی زندگی بدل کنیم و امید را برای آنان که مانده اند ارمغان آوریم . کودکانی که وجودشان سرچشمه ی شادی و سبکباری زندگی است . فردایی روشن را چشم در چشم ما دوخته اند . ایران آینده را کودکان امروز می سازند ، دوستشان بداریم.

قلب همه ی ایرانیان تا دورترین نقطه ی جهان به یکدیگر پیوست و سرود عشق و انساندوستی در جان ما طنین انداخت . هر کس با هر توانی که داشت به میدان آمد . ما نیز به عنوان قطره ای از این اقیانوس بیکران و فرزند این سرزمین ، تلاشی را آغاز کرده ایم که با همت شما مردمان نیک سرشت به بار خواهد نشست .

زندگی به کامتان باد.

خاک پای شما
شجریان
دی ماه 1382

آنچه خواندید پیامی بود که استاد محمدرضا شجریان ، در کنسرت " همنوا با بم " که به منظور کمک به زلزله زدگان بم و ساخت مجموعه ی " باغ هنر بم " برگزار شد خواندند . این متن را می توانید در وی سی دی و دی وی دی کنسرت همنوا با بم  بشنوید و در صفحات دفترچه ی داخل بسته بخوانید .

***

خوب یادم هست ... روشن و شفاف ... بی حتی لکه ای یا غباری ... پنجم دیماه 1382 بود ... جمعه روزی بود ... خبر که رسید برایمان عادی بود . اینقدر خبر زلزله و سقوط و آتش و مصیبت شنیده بودیم که گفتیم : این هم مانند قبلی هاست !

اما تا ظهر مرتب بر تعداد قربانیان افزوده می شد . ده هزار ... بیست هزار ... سی هزار ... پنجاه هزار ... هشتاد هزار ... صد هزار ... و ارگ بم ... این فرزند خشتی بازمانده از ابهام و رازآلودگی تاریخ ... که کاملا فرو ریخت . و به قول استاد شجریان : جان هر انسانی که در این زلزله کشته شد به اندازه ی کل ارگ ارزش داشت . تصاویر ویرانه ی ارگ را که دیدیم ، تازه داشتیم شوکه می شدیم . ارگ نبود ... انگار بخشی از تاریخ را با پاک کن از صفحات قدیمی و کهنه پاک کرده باشند .

مردم را دیدیم . فردای آن روز ، شنبه ، روزنامه ها که در آمد ، تازه تصاویر منتشر شد . غم ... و غم ... آن هم نه غم از فاجعه ... که به قول استاد ، غم از غفلت ... آه جگرسوزی از برای " جهان سومی " بودن خود کشیدیم و قبول کردیم که شهرهای ما ، خانه های ما ، دیوارهای ما ، به روش صد سال پیش ساخته می شوند ، و سستی و در معرض سقوط بودن ، چیزی از ذات آنهاست . پذیرفتیم که زندگی ما زیر این سقف ها ، یک هیجان دایمی است ! ریسک همیشگی برای همیشه زیر تیرآهن سقف خوابیدن . البته شاید سگ های انسان یاب پیدایت کنند و بتوانی به یک قبر جمع و جور دل خوش کنی .

یاد و خاطره ی همه ی آنها که در زلزله ی بم جان خود را از دست دادند گرامی باد . یاد ایرج بسطامی که صدایش سوز داشت و سوز صدایش عجیب غمناک بود و به گفته ی خودش ، او مانده بود تنهای تنها ، گرامی باد . یاد همه ی آنها که نمی شناسیمشان و دیگر نخواهیم شناخت ، گرامی باد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 14:24  توسط امیر 
مطالب گذشته . . .