تبليغاتX
موسیقی ملی ایران - هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست

آرام بخواب ... همه چيز براي هميشه تمام شد
تصوير مربوط به جنايات امروز اسراييل در روستاي قانا است .

اعلاميه جهاني حقوق بشر :
فقط جهت يادآوري !

ماده يك )
تمام افراد بشر آزاد به دنيا مي آيند و از لحاظ حيثيت و حقوق با هم برابرند . همه داراي عقل و وجدان هستند و بايد نسبت به يكديگر با روح برادري رفتار كنند.

ماده دو)
هر كس مي تواند بدون هيچونه تمايز خصوصا از حيث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقيده سياسي يا هر عقيده ديگر و همچنين مليت ، وضع اجتماعي ، ثروت ، ولادت يا هر موقعيت ديگر ، از تمام حقوق و كليه آزادي هايي كه در اعلامه ذكر گرديده است بهره مند شود . به علاوه هيچ تبعيضي به عمل نخواهد آمد كه مبتني بر وضع سياسي ، اداري و قضايي يا بين المللي كشور يا سرزميني باشد كه شخص به آ‌ن تعلق دارد .

ماده سه)
هر كس حق زندگي ، آزادي و امنيت شخصي دارد .

ماده پنج)
هيچ كس را نمي توان تحت شكنجه يا مجازات يا رفتاري قرار داد كه ظالمانه و يا بر خلاف انسانيت و شئون بشري يا موهن باشد .

...

ماده سي)
هيچ يك از مقررات اين اعلاميه نبايد طوري تفسير شود كه متضمن حقي براي دولتي يا جمعيتي يا فردي باشد كه به موجب آن بتواند هر يك از حقوق و آزادي هاي مندرج در اعلاميه را از بين ببرد و يا در آن راه فعاليتي بنمايد .

***

خيلي فكر كردم كه چه بنويسم ... براي شما كه دفعه پيش از دستم دلخور شديد كه چرا وبلاگ موسيقي را جنگي كردم و ... براي شما كه دلخور شديد كه دو ساعت به اينترنت مي آييد كه فراموش كنيد و چرا من دوباره يادتان انداختم و ... براي اين جنايت عجيب اسراييل دنبال بهانه بودم كه بتوانم بار ديگر مطلب بنويسم ...
كه ديدم شاعر عزيز ... هر چه در دل من بود و مي خواستم بگويم را سال ها پيش سروده است ... پس من ديگر هيچ نمي گويم :


 

 

 

 

 

ديرست گاليا
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان
ديگر ز من ترانه شوريدگي مخواه
ديرست گاليا ! به ره افتاد كاروان

عشق من و تو ؟ ... آه
اين هم حكايتي است.
اما در اين زمانه كه درمانده هر كسي
از بهر نان شب ،
ديگر براي عشق و حكايت مجال نيست.

شاد و شكفته در شب جشن تولدت
تو بيست شمع خواهي افروخت تابناك
امشب ولي هزار دختر همسال تو
خوابيده اند گرسنه و لخت ، روي خاك

زيباست رقص و ناز سرانگشت هاي تو
بر پرده هاي ساز
اما هزار دختر بافنده اين زمان
با چرك و خون زخم سرانگشتهايشان
جان مي كنند در قفس تنگ كارگاه
از بهر دستمزد حقيري كه بيش از آن
پرتاب مي كني تو به دامان يك گدا.

... اينجا به خاك خفته هزار آرزوي پاك
اينجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار كودك شيرين بي گناه
چشم هزار دختر بيمار ناتوان

ديرست گاليا !
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست .

هر چيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان
هنگامه رهايي لب ها و دست هاست
عصيان زندگي است .

هوشنگ ابتهاج ( ه.ا.سايه )
بخشي از شعر كاروان ، از كتاب شبگير
تهران ، اسفند 1331

ياد آوري :
ممكن است من هم مثل شما موضع ديگري درباره اين جنگ داشته باشم ... اما شما را به خدا بس كنيد ... در برابر كشتار كودكاني كه در خواب شبانگاهي بوده اند ، آن هم با هواپيماي جت جنگنده ... چرا چيزي نگويم ؟ من هم مي دانم كه كشور خود ما كاستي زياد دارد و از اين دست تلخي ها در تاريخش زياد است ... دليل مي شود ؟؟؟ كشتار انسان ، حال هر كس كه باشد ، به دست هر كسي كه باشد ، چيز نفرت انگيزي است ... بگذاريد بگويم .
دوباره زود به عالم موسيقي بر مي گرديم ... اشكال نداريد كمي آدم تر باشيم !‌!!

نوشته شده توسط امیر در ساعت 12:13 دوشنبه نهم مرداد 1385 | لینک  |