روزنوشت
پادکست های دل آواز : ظلم آباد

آنجا روي تنها درخت دهكده نشسته بود. دلگير، گرفته و بغضناك. با چهره اي سوخته از آفتاب و اشك.راديوي كهنه ي پدرش به بالاترين شاخه آويزان شده بود و او گاه گاه براي رهايي از تنهايي آن را روشن مي كرد. گلويش پر از بغض و درد بود. دلش شور مي زد . اجرای صوتی داستان ظلم آباد را بشنوید
دستچین بلاگ
دوستان

