_ چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی
_ چه قدر هم تنها!
_ خیال می کنم
   دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
_ دچار یعنی
_            عاشق.
_ و فکر کن که چه تنهاست
   اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.
_ چه فکر نازک غمناکی!
_ و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
   و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
_ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
   و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
_ نه، وصل ممکن نیست،
   همیشه فاصله ای هست.
   اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
   برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
   همیشه فاصله ای هست.
   دچار باید بود
   وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
   حرام خواهد شد.
   و عشق
   سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
   و عشق
   صدای فاصله هاست
   صدای فاصله هایی که

_                        غرق ابهامند.
_ نه ،
   صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
   و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر،
   همیشه عاشق تنهاست.
   و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.
   و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز،
   و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.
   و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
   به آب می بخشند.
   و خوب می دانند
   که هیچ ماهی هرگز
   هزار و یک گره رودخانه را نگشود.
   و نیمه شب ها، با زورق قدیمی اشراق
   در آب های هدایت روانه می گردند
   و تا تجلی اعجاب پیش می رانند.
_ هوای حرف تو آدم را
   عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
   و در عروق چنین لحن
   چه خون تازه ی محزونی!


حیاط روشن بود
و باد می آمد
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد.


« اتاق خلوت پاکی است
برای فکر، چه ابعاد ساده ای دارد!
دلم عجیب گرفته است.
خیال خواب ندارم.»
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه ای
نشست:
« هنوز در سفرم.
  خیال می کنم
  در آبهای جهان قایقی است
  و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است
  سرود زنده دریانوردهای کهن را
  به گوش روزنه های فصول می خوانم
  و پیش می رانم.
  مرا سفر به کجا می برد؟
  کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
  و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
  گشوده خواهد شد؟
  کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
  و بی خیال نشستن
  و گوش دادن به
  صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟


  و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
  و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
  شراب باید خورد
  و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت،
  همین.


  کجاست سمت حیات؟

 

                             ... »

سهراب سپهری . بابل . بهار 1345


وبلاگ دل آواز با یک مقاله موسیقی به روز خواهد شد . از صبر و حوصله شما سپاسگزارم .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:22  توسط کاوه  | 
مطالب گذشته . . .