X
تبلیغات
دل آواز - برای بهترین آموزگار زندگیم

  

تصویر اول :

 

در مدرسه باز شد و من کلاس اولی میشدم . خوشحالیم حد و اندازه نداشت .

یک ماه اول در مدرسه ای بودم که دو کلاس بیشتر نداشت . کلاس ما ، مانند دیگر کلاسها ، چند نیمکت داشت که روی هر کدامش ، سه نفر می نشستند . تخته ای داشت ، که گاهی طرفش می دویدم ، خطی رویش میکشدم و بعد به سوی نیمکتم فرار میکردم .

سعی میکردم ، معلمم ، همکلاسی هایم ، نیمکت ها و تخته سیاه را دوست داشته باشم . من در دوستی هایم آنقدر استوار میمانم تا دیگران هم مجبور باشند به آن دوستی بیاندیشند .

کلاس ما پر بود از بچه هایی که کافی بود ، معلم یک لحظه اتاق را ترک کند ، تا شروع کنند به سر و صدا . چه پسرهای شلوغ و چه دخترهایی که مانند پسرها بازیگوشی نمیکردند ، اما کم رو هم نبودند مثل دختر همسایمان که هم نیمکتی من بود . در این سر و صدا و همهمه هایی که در کلاس پیچیده میشد ، من شروع میکردم به آواز خواندن . سردادن ترانه هایی که برای هم کلاسیها ، چندان آشنا نبود .

 

تصویر دوم :

 

پسربچه ای را در ذهنتان بیاورید با سری تراشیده ، با یک کیف ، که وقتی دسته اش را میگیرد ، ته کیف همیشه مماس بر زمین میشود . این روشن ترین و مهمترین تصویریست که از دوره ابتدایی من میتوانید داشته باشید .

راه خانه ما  تا مدرسه ، به پیاده روی می ارزید . همیشه تنها میرفتم و تنها برمیگشتم . در این مسیر ، شعری را زمزمه میکردم که نه از معلمین مدرسه یاد گرفته بودم و نه از کتابهای درسی .

من واقعا معلم هایم را دوست داشتم . اما برای آنچه که میخواستم بدانم ، نمی توانستم امیدی به آنها داشته باشم .

تنها معلمی که سر رشته ای در هنر و ادبیات داشت ، معلم کلاس سوم بود که آنرا از دست دادم . سوم را در یک تابستان داغ ، جهشی خواندم !!!

حقیقت آنکه در تمام این سالها ، یک آموزگار داشتم که برای من هم معلم هنر بود ، هم ادبیات و هم اخلاق .حالا هم که دارم نامش را روی کاغذ مینویسم ، دستم میلرزد .

شجریان . بهترین آموزگار زندگی من .

هم کلاسیهای من ، با این نام بیگانه بودند ، اما من به خاطر داشتن این آموزگار ، نسبت به دیگران ، احساس برتر بودن میکردم . راستش از آنچه هم کلاسی هایم میخواندند ، خنده ام میگرفت .

خدا میداند چند بار ترانه ها و تصنیف های شجریان را از نوارهایش گلچین کردم و به هم کلاسی هایم میدادم تا شاید با اینکار ، علاقه مند شوند و  یک دوست درست حسابی گیرم بیاید .

دیوانه شجریان شدم . برای این گونه شیفتگی ، یک دلیل بیشتر وجود نداشت : عشق .

شجریان مرا به رویا میبرد . رویاهایی که فراتر از حدود و کرانه های ذهن یک پسربچه خردسال بود . شیدایی  شجریان مرا شیفته خود ساخته بود . آنقدر آواز استاد در من موثر افتاده بود که در کودکی ،  آرزو میکردم دلی داشته باشم چون دل مجنون .

ادبیاتم خوب شده بود . در استفاده از واژه ها و الفاظ ، دقیق و حساس شده بودم .m.r. shajarian  استاد شجریان حتی الفاظ مهمل و مستعمل . با اینکه معنای خرابات و میکده و عشق را نمیفهمدیم ، اما کلمات روزمره من شده بودند . شجریان مرا به سوی حافظ کشاند . با حافظ زلف گره زدم . زندگی با شجریان و حافظ ، از من آدمی ساخت آرام . به یاد نمی آورم در تمام عمرم دو بار هم دعوا کرده باشم .

خواب شجریان هم زیاد می دیدم . یک خنده دارش را میگویم که حرف همان زمان دبستان است . یکبار خواب دیدم ، استاد چندین گوسفند دارد و من یک خروس دارم . با پریشانی از خواب درآمدم . ساعتها فکر کردم .

 

تصویر سوم :

 

سالهاست که از خوان شجریان ، آهنگ وفا و سرود مهر چیده ام . نمیخواهم چون روزگار ناسپاس باشم . همیشه شکوهش را پاس میدارم و جایگاهش را ارج مینهم .

مرداد امسال ، در آخرین شب کنسرت ، چند ساعت تمام ، فقط استاد را نگاه میکردم و از این نگاه دل نمیکندم . اما هر بار که نگاهش سمتم می آمد ، آنقدر برایم پرحجم بود که بر گنجایی آوند ذهنم سنگینی میکرد . نگاهش را تاب نمی آوردم . سرم را پایین می اندختم و به زمین خیره میشدم .

 

زادروزت خجسته  . آموزگار عشق و دوستی و مهر .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:59  توسط کاوه  | 
مطالب گذشته . . .