آنجا روي تنها درخت دهكده نشسته بود. دلگير، گرفته و بغضناك. با
چهره اي سوخته از آفتاب و اشك.راديوي كهنه ي پدرش به بالاترين شاخه آويزان شده بود
و او گاه گاه براي رهايي از تنهايي آن را روشن مي كرد. گلويش پر از بغض و درد بود.
دلش شور مي زد . اجرای صوتی داستان
ظلم آباد را بشنوید