تبليغاتX
دل آواز - این مرد را دوست دارم ...
1) پسر ، شش ساله بود ... پدر داشت با خود زمزمه مي كرد . دعا مي خواند . زيارت مي خواند . اما ، زيبا ... زيبا مي خواند .
گوش پسر نسبت به صدا حساس شد ... تحت تاثير آواها قرار گرفت ... گريه كرد ...
مادر پرسيد : چرا گريه مي كني ؟ تب داري ؟ پسر گفت : نه ... و بغضش تركيد كه : پدر چه مي خواند ؟ من از خواندن پدر گريه ام گرفت ...
مادر با دست اشاره اي به نشانه تحقير و استهزا مي كند و مي گويد : چه غلط ها !!! تو برو بگير بخواب !!! واه واه !!! چه غلط ها !!!
پسر خوابيد ... و بعد ...
پسر ، محمد رضا شجريان شد ... صاحب آواز .

2) جوان تازه ديپلم گرفته بود ، معلم شد ، معلم پنجم و ششم دبستان ... در نقطه اي دور از شهر ...
فرخنده گل افشان نيز آنجا معلم بود ...
عاشق شدند ... هر دو جوان ... هردو زيبا ... هر دو هم سن ... چه مي دانستند از آينده ؟ كه جوان يك روز قبله جوانان كشور مي شود ؟ كه جوان ، يك روز ، خسرو آواز مي شود ؟
باري ...
جوان ، سنتور ديد ... اسير شد ... نجار شد ... عاشق شد ... سنتور ساخت ...
قصه شروع شد ...

3) پيرنيا سرش را از روي كاغذها بلند كرد ... گفت : اين را چه كسي خوانده بود ؟ گفتند : از شهرستان آمده ... از مشهد .
پيرنيا گفت : برگ سبز 216 باشد ... من همين را پخش مي كنم ... اسمت چيست جوان ؟
- محمدرضا .
- اهل مشهدي ؟
-آري .
- بايد منتقلت كنم تهران ... بايد تهران باشي ... حيف است .
جوان گفت : استاد اگر خواستيد صداي من را پخش كنيد ، بگوييد سياوش است . سياوش بيدكاني .
پيرنيا گفت : ميداني بيدكاني يعني چه ؟
جوان گفت گوشه اي در دشتي است .
پيرنيا گفت آفرين ... پس بلدي . حالا بگو چرا بگويم سياوش بيدكاني ؟
جوان گفت : پدر حساس هستند . مذهبي هستند . شديدا تعصب دارند . اصلا در خانه نه راديو داريم نه تلويزيون . ايشان حتي نمي داند كه من بلدم آواز بخوانم . بفهمند بد مي شود .
پيرنيا گفت : خيالت راحت ... نوشت : برگ سبز 216 ... سياوش بيدكاني ... آذر 1345 .


4) جوان ، جدي شد . هوشيار شد . حواسش را جمع كرد . تازه داشت هنرمندان را در واقعيت مي ديد . تازه كاباره ديده بود ... شراب ، دود ، سكس ، ... ‌، ... ، ...
جوان محتاط شد ... با عبادي آشنا شد ... عبادي نصيحتش كرد ...
- تو حيفي ... مراقب باش . مراقب باش در اين راه به بيراهه نروي ... كج نروي ... بقيه را ببين ... عبرت بگير ... در اين راه انحراف هست ... راه درست هم هست ...
جوان با خودش تكرار كرد : منحرف نشوم ... راه انحرافي زياد هست ... من حيفم ... حواسم به خودم باشد ...
جوان رفت صفحه خريد ... از بنان ، قمر ، ظلي ، آذر ، ... عاشق قمر شد ... قمر عجيب مي خواند ... جادويي ... جوان بعدها خودش هم با صدا جادو كرد .

5) جوان از صبح تا شب تمرين مي كرد ... تمرين ... تمرين ... تمرين ...
خودش داشت صداي خودش  را مي شناخت ... زير ، بم ،‌ اوج ،‌ فرود ... خش ،‌ زنگ ، زلال ...
مهرتاش را شناخت ... دوامي ... پيش بنان رفت ... شاگردي كرد ... بي هيچ غروري ... بي هيچ حرفي ... زانوي ادب زمين زد ...
جوان سختي كشيد ...
و ...
جوان داشت دو تغيير مي كرد ... مرد مي شد ... و معروف مي شد .

6) دور ، دور ستاره ها بود ... مرد تازه نفس بود ... سخت بود بتواند صدايش را به گوش كسي برساند .
قمر و ني داوود و تاج نبودند ... اما گلپا ، بنان ،‌ حميرا ، مرضيه ، هنگامه ، و خيلي ها بودند كه همه خيلي دوستشان داشتند .
مرد اما با دلش خلوت كرد ...
دل گفت : محمدرضا ، شايد درون تو چيزي باشد ، كه درون بقيه نباشد ... شايد اصلا خدا استعدادي چيزي بيشتر به تو داده باشد .
مرد ماند.

7) مرد خيلي معروف شد ... خيلي ... خيلي ...
وقتي جايي مي رفت ، چندين هزار نفر بلند مي شدند ... بيست دقيقه دست مي زدند .
مرد حرف دل مردم را زد ... مرغ سحر ، ناله سر كن ... داغ مرا تازه تر كن ...
مرد غصه خورد ... تحمل مي كنم با درد ، ..... قناعت مي كنم با زخم ... ها ها ي ي ي آخ داددد ......
مرد گفت : همه عاشق باشيد ... عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي ... عشق داند كه در اين دايره سرگردانند ...
مردم ، مرد را خيلي دوست داشتند ... خيلي ... رويش حساب مي كردند ... مرد گفت : من خاك پاي مردم ايران.

8) مرد در دنيا معروف شد ...
- الو ،‌ استاد شجريان ؟
- بفرماييد ؟
- استاد يه تكه پا تشريف بياوريد اين طرف آب يك جايزه جهاني هست تحويل بگيريد ...
- شما ؟
- من از يونسكو هستم استاد ... نشان چشم پيكاسو را قرار شد به شما بدهيم ...
...

9) استاد پرنده شد ... پرواز دور جهان ... آلمان ... انگليس ... آمريكا ...
همه جا وقتي گفتند موسيقي شرق ؟؟؟ مي گفتند : محمدرضا شجريان هست . يكي از اساتيد موسيقي شرق است .

10) استاد ... عشق شد ... بت شد ... شد سمبل ... ايران ... دماوند ... خسرو ... محمدرضا شجريان ... همه يكي شد .

11) دو سه نفر در تاريكي با هم صحبت مي كردند ... اولي پرسيد : اين يارو چرا استاد شده ؟ خوب ميخونه ؟
دومي جواب داد : فقط خوب خوندنش كه نيست ... وقتي كه شعر انتخاب مي كنه بايد بياي ببيني ... شعرايي كه انتخاب ميكنه با روح آدم بازي مي كنه ... تو لحظه پروازت مي ده .. واقعا كه شعر شناسه ...
سومي گفت : خودش ميگه شش ماه واسه انتخاب شعر وقت مي گذاره ... ميگه پيام بايد داشته باشه هنر ... پيام كار من در شعريه كه ميخونم... تازه يه چيز ديگه هم ميگه ... ميگه هر شعري رو تو هر دستگاه و گوشه نميشه خوند ... روح اون گوشه بايد با روح شعر يكي باشه ... اينه كه ميگن آوازش بدجوري رو دل آدم اثر ميذاره ...
اولي گفت : يعني چي ... مسخره بازيه مگه ... كسي جز ما و گروه ما ، استاد نيست ... چطوري ميشه خرابش كرد ؟
دومي و سومي گفتند : ميشه ... صبر كن ...

12) مرد ، مردترشده بود ... همسرش هم زن تر ... چهار فرزند بزرگ و هنرمند و محترم داشتند . هر دو اهل فرهنگ بودند ...
مرد و زن همديگر را دوست داشتند ... خيلي ... اين را نزديكان و فاميل مي دانستند .
اما ...
زن گفت : من ديگر نمي توانم ... از هفت صبح تا دوازده شب يا داري روي گوشه ها و نوارها و صفحه ها مطالعه مي كني ... يا داري آواز تمرين مي كني ... يا شعر ميخواني ...
مرد گفت : آخه من كه فقط هفت دستگاه و پنج آواز رو كار نكردم كه ... من در بوي باران پرسه خواني را براي اولين بار نشان دادم ... درويش خاني ... من چيزهاي جديدي از اين موسيقي نشان دادم ... وگرنه گوشه ها و دستگاه ها را كه همان جواني هم بلد بودم ... مگر شما شب سكوت كوير را نشنيدي ؟ محلي نخواندم ؟‌ تحرير محلي نزدم ؟
زن گفت : همه قبول ... من هم دوستت دارم ... اما كمي بيشتر با ما باش ...
...
...
ريش سفيد ها آمدند ... گفتند از هم جدا شويد ...
مرد گفت : چرا ؟ من عاشق اين زنم ...  دوستش دارم ...
گفتند : به خاطر آينده موسيقي ... به خاطر موسيقي اين كشور ... اين خانم هم خسته هستند ... آرامش مي خواهند ... شما هم كه واله و شيدا ... راهي نداريد .
زن گفت : من هم عاشق اين مردم ... دوستش دارم ...
ريش سفيدان گفتند : شما چهار فرزند بزرگ داريد ... همه ازدواج كرده اند ... اگر جدا شويد هم اشكالي در آن نيست ... با هم اما دور از هم ...
مرد و زن با رضايت كامل جدا شدند ...

13 ) آن سه نفر كه در تاريكي صحبت مي كردند ، تا خبر را فهميدند ، پوزخندي زدند ... خوب شد ... ميشه رو اين كار كرد ... هوس ... سكس ... مانكن ... طلاق ... عاليه واسه داغون كردن همه سالهاي زحمت يك نفر .

14) همه به مرد مي گفتند استاد ...

15 ) استاد دوباره ازدواج كرد ... اين خانم جديد برايش مهم نبود كه استاد چند ساعت در روز تمرين مي كند ... چون عاشق بود .
عاشق ... در نگاه استاد غرق مي شد ... در صداي استاد محو .
استاد هم ، شايد دوستش داشت ... من نمي دانم ... بعيد است كسي هم بداند ...
خود استاد اعلام كرد ... چيزي نبود كه بخواهد پنهان كند ...

16) استاد و همسر اولش ، هنوز همدل و همصدا بودند ... اين را خيلي ها مي گويند كه به استاد نزديكند ... بهترينش دخترها ... افسانه ...مژگان ...
اصلا مگر دختر ، عاشق پدر هوس باز مي شود ؟ ... ؟ نمي شود ... اما دخترها عاشق پدر هستند ... پس ... چيزي هست ... ما نمي دانيم .

17) سه نفر توي تاريكي ، كارشون رو شروع كردند ...
- اسطوره قرن مرد هوسبازي از آب در آمد .
- استاد شجريان بزرگ عاشق اندام يك مانكن شد .
- شكايت همسر اول استاد به دادگستري .
- خاك پاي مردم ايران خاك پاي پول است ...
استاد ساكت و خاموش ... چيزي نمي گفت ... تا وقتي شور و دشتي هست چرا كسي حرف بزند ؟ آواز مي خواند ... غمگين تر از هميشه ...

18) سال ها گذشت ... استاد ، پير شد ...
اين حرف ها هيچ تاثيري نكرد و استاد ، استاد باقي ماند ...
كنسرت گذاشت ...
هجده هزار نفر براي ديدن استاد رفتند ... نه ، نه ... هجده هزار نفر در سالن جا شدند ...
استاد مي خنديد اما ... از تنهايي خود گفت :
چون خروشم بشنود هر بي خبر گويد خموش / مي تپد دل در برم ميسوزدم جان ، چون كنم ؟
و به جوان ها توصيه كرد :
رو سر بنه به بالين ،‌تنها مرا رها كن  / ترك من خراب ،‌ شبگرد مبتلا كن ...
...
...
بعضي ها گريه كردند ... استاد بغض كرد فقط .

19) سه نفر در تاريكي گفتند : اين كه نشد ... اينو كه هنوز مردم دوست دارند .
و اين بار اينطور شروع كردند :
- شجريان به جاي خواندن ، جيغ مي زند .
- افتضاح شجريان در بليط فروشي براي كنسرت .
- چرا بليط ها گران است ؟ استاد بنده پول شده است ...
- بم ، محلي براي كلاهبرداري استاد بزرگ آواز .
- صدها نفر در سرما در صف ماندند ولي شجريان به آن ها بليط نفروخت !!!!!
و...


20) استاد فقط به آن چهل و پنج سالي فكر مي كند كه گوشت پخته نخورد ... خيلي چيزهاي ديگر نخورد ... و خيلي كارها نكرد ... فقط براي حفظ اين حنجره ... فقط براي ادامه حيات اين موسيقي .
استاد مي ديدي كه به خوانندگان جديد مي گويند بايد چندسالي سيب زميني سرخ كرده نخوريد ، و بلافاصله داد مي زنند كه اي آقا ... مگه ميشه ...
استاد به روزهايي فكر مي كرد كه راديو در خانه نداشت ، و به سمساري سر كوچه مي رفت ... و قمر گوش مي داد .
استاد به چيزهايي كه خوانده بود فكر مي كرد .
استاد آرزو مي كرد كاش مردم بفهمند بليط ها را من نفروختم ... البته من اشتباه كردم كه مسئوليت اين كار را به آدم نالايق دادم ... اما من كه بليط فروشي نكردم ... من فقط آمدم خواندم ... بقيه اش  را كسان ديگر انجام دادند ... اصلا اينجا ايران است ... سيستم يك سري بي نظمي هايي دارد ... براي همه هينطور است ...
استاد به خانواده خودش فكر كرد ...
فكر كرد : همه زندگي و عمرم را فداي اين آواز كردم ...
... تمام زندگي ام فداي موسيقي شد ...
...
استاد فكر كرد ... تحمل مي كنم ... وقتي بميرم ... شايد بفهمند ... شايد .


  •  سه نفر در تاريكي ... مي خنديدند... اولي گفت : موفق شديم ... نه ؟
    دومي گفت : اما هنوز خيلي طرفدار دارد .
    سومي گفت : يواش يواش ... بگذاريد كمي بگذرد ... بالاخره دير با زود دوباره اشتباه مي كند و در ايران كنسرت مي گذارد ... بالاخره اگر در ايران كنسرت بگذارد دوباره همينطور مي شود ...
    آن وقت كار را دوباره ادامه مي دهيم ... موفق مي شويم نترس ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 15:10  توسط امیر 
مطالب گذشته . . .