تبليغاتX
موسیقی ملی ایران

ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاوه در ساعت 17:23 دوشنبه چهارم آبان 1388 | لینک  | 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاوه در ساعت 7:44 شنبه هجدهم مهر 1388 | لینک  | 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاوه در ساعت 1:53 یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 | لینک  | 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاوه در ساعت 17:49 جمعه سیزدهم شهریور 1388 | لینک  | 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاوه در ساعت 19:4 سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 | لینک  | 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاوه در ساعت 17:50 یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 | لینک  | 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاوه در ساعت 14:42 پنجشنبه بیستم فروردین 1388 | لینک  | 
بر سر قایقش اندیشه کنان ، قایق بان

دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:

"اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد"

 

سخت طوفان زده روی دریاست

نا شکیباست به دل قایق بان

شب پر از حادثه،

دهشت افزاست.

 

بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان ، قایق بان

نا شکیباتر

بر می شود از او فریاد:

"کاش بازم

ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"

شعر : نیما یوشیج

نقاشی : استقامت اثر توماس کینکید

 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاوه در ساعت 18:35 سه شنبه چهارم دی 1386 | لینک 

برای ایثارهای " آ.ب "
که حضورش، دیگرگونه بود:


بگذار سر به سینه من، تا که بشنوی،
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را.
شاید که بیش ازین، نپسندی به کار عشق،
آزار این رمیده‌ی سر در کمند را.

بگذار سر به سینه‌ی من، تا بگویمت:
اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست؟
بگذار تا بگویمت: این مرغ خسته جان،
عمری‌ست در هوای تو از آشیان جداست.

دلتنگم آن‌چنان که: اگر بینمت به کام،
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من،
ای نازنین - که هیچ وفا نیست با منت -

***

تو ، آسمان آبی آرام و روشنی،
من، چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره‌های تو را دانه چین کنم!
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو،

بگذار تا ببوسمت، ای نوشخند صبح،
بگذار تا بنوشمت، ای چشمه‌ی شراب.

بیمار خنده‌های توام، بیشتر بخند!
خورشید آرزوی منی، گرم‌تر بتاب!

کبوتر و آسمان / فریدون مشیری
از کتاب ابر و کوچه

***

آن دوستانی که از قبل خواننده این وبلاگ باشند، می‌دانند که این دفعه‌ی اول نیست که قصد دل کندن از این دلمشغولی (وبلاگ) را می‌کنم، بنا بر این این را هم می‌دانند که این‌بار دیگر نمی‌خواهم نسنجیده و بی‌فکر عمل کنم، و این‌که این‌بار دیگر صحبتی طولانی و مفصل ندارم.
 
زیاده سخنی نیست، جز این‌که روزگار، یاری چونان مهربان و همدلی چونان استوار در مسیرم قرار داده است، که دلم نمی‌آید لحظات را به چیزی جز هم‌صحبتی و همنفسی با او بگذارنم.

از آن روزی که دل آواز را شروع کردم، خیلی گذشته است. همیشه سعی کردم که دل آواز - همانطور که از اسمش پیداست - آواز دهنده‌ی حرف دل باشد. در این زمانه‌ی کم معنا، آواز پرمعنای استاد شجریان را مرهم زخم‌های روح خسته‌ی انسان یافتم، و کوشیدم که این کشف را با شما شریک شوم. گر چه همواره سرسختانه ایستادگی کردم، اما گفتنی است که هیچ کس بی خطا نیست، و قطعا من هم خطا داشته‌ام. از تمام دل‌هایی که با سنگ بی انصافی، شیشه‌ی آن‌ها را شکستم، عذر می‌خواهم...

زین‌پس کلید این خانه در دست کاوه است. گر چه مدتی است که گفته و نگفته کاوه است که دارد به امور رسیدگی می‌کند. اگر با صاحب این خانه کار داشتید، سراغ کاوه را بگیرید، که حقیقتا من او را مالکی دلسوزتر از خویش برای این خانه یافتم. هم موسیقی ایران را خوب درک می‌کند، هم به فن و علم‌اش مجهز است، و هم از من جوان‌تر، جسورتر، و تازه‌نفس‌تر است.

شما دوستان خوب دل‌آوازی، و کاوه، دست در دست یکدیگر دهید و نگذارید که این نهال را که به قول نیما، به جانش کشتم، و به جان دادمش آب، به برم بشکند. روزی که این نهالک را درخاک خشک اینجا می‌کاشتم، گرچه آرزوی باروری و رشدش را داشتم، اما هرگز فکر نمی‌کردم که درختی چنین غرورآفرین و آراسته شود. حال، حیف است که این درخت با تبرهای بی‌توجهی شما سرنگون گردد. دل آواز همان دل آواز می‌ماند، چرا که این قولی است که کاوه به من داده است، و می‌دانم که قولش قول است...

و حرف آخر این‌که، گر چه کلید را به دیگری سپردم، اما در خانه‌ای که روزی از آن خودم بود، میهمان که می‌توانم بشوم! قصدم این نیست که این صاحب‌خانه را هر روز با مزاحمت خود بیازارم، اما، دلم آرام نمی‌شود، برای این که آرام کنمش، به خودم این اطمینان را می‌دهم که لابد کاوه این‌قدری مهربان هست که گاهی بتوانم مهمان بشوم !

از میان خروارها خاطره و کتابی که داشتم، دو شعر دیگر انتخاب کردم که برای قلبی که تپش‌هایش را با قلب من تنظیم کرده است، " آ " ، بنویسم. با این دو شعر، آخرین بوسه‌ها را بر پیشانی این وبلاگ می‌زنم، و این معشوقه‌ی دلربایم را به دستان شما می‌سپارم. با او مهربان باشید ...

مرا
تو
بی‌سببی نیستی.

به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب؟
از دریچه‌ی تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می‌بندد.
خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی ...

...
نگاه از صدای تو ایمن می‌شود.
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی!

شبانه - احمدشاملو
از کتاب ابراهیم در آتش


ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم، این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه‌ی شبانه از توست

من انده خویش را ندانم
این گریه‌ی بی‌بهانه از توست

ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست

افسون شده‌ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا؟
طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گر نه، غم نیست
مست از تو، شرابخانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل؟
رام است که تازیانه از توست

من می گذرم خموش و گمنام
آوازه‌ی جاودانه از توست

...

من می‌گذرم خموش و گمنام
آوازه‌ی جاودانه از توست/

بهانه - هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

نوشته شده توسط امیر در ساعت 0:6 دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 | لینک 

_ چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی
_ چه قدر هم تنها!
...

 

با سهراب سپهری

 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط کاوه در ساعت 16:22 دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 | لینک  | 

قیصر امین پور - شاعر معاصرقیصر امین پور، شاعر معاصر، سه شنبه 8 آبان، درگذشت ... گرچه بعضی، تنگ نظرانه، فقط برخی از اشعار او را -آن هم بیشتر در جوانی- مد نظر قرار می دهند، باید دانست که وی طیف گسترده ای از موضوعات را شعر کرده است، و برخی شعرهایش بسیار دلنشین و خواندنی هستند. هیچ گاه نباید از جاده انصاف و مروت دور شد، کاش همه ی شعرهای او را بخوانیم. من شخصا برخی شعرهایش را بی اندازه دوست دارم، از دل برآمده اند و مستقیم بر دل می نشینند، یادش گرامی باد!

ده شعر از او انتخاب کرده ام:

(1)
...
نام تو را
روزی تمام غارنشینان
بر سنگها نوشتند
و سنگها از آن روز
جنگل شدند

...

ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر در ساعت 21:51 شنبه دوازدهم آبان 1386 | لینک  |